عمری دلم به سینه خروشید و ناله کرد
در حسرت شکفتن گلزار آرزو
هر سو امید رفت و تهی دست بازگشت
آویخت تا نگاه من آخر به چشم او

در آن سکوت مبهم و شیرین، نگاه او‏
لغزید روی تودۀ خاکستر امید‏
یعنی : از آن نگاه که فرستادمش ز دور ،
او آنچه مانده بود از آن عشق مرده ، دید

گفتم به دل که : گلبن امید من شکفت
وین است آنکه بود تو را عمری آرزو
غافل که باز از پس یک عمر سوز و ساز
اینک همان حکایت سنگ است با سبو!‏‎ ‎

عمری درون سینه دلم نغمه ساز کرد
تنها و دردمند و کسش هم نوا نبود
مرغ بهشت بود و یکی همزبان نداشت
گوش کسی به نغمۀ او آشنا نبود‏