آهنگ سفر


امروز منم که راهی کوی توام
امید وصال می کشد سوی توام
تا دست رسد شبی به گیسوی توام
می آیم و آشفته تر از موی توام

هنوز


هر چند که گرد من برانگیخته ای
باران بلا بر سر من ریخته ای
چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز
چون ناله به دامان دل آویخته ای

 

 

فریاد


چون مه که ز دشت لاله بر می خیزد
از کشتۀ شهر ناله بر می خیزد
فردا که به رستخیز در نی بدمند
فریاد هزار ساله بر می خیزد

 

 

 

درس وفا


ای آتش افسردۀ افروختنی
ای گنج هدر گشتۀ اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی

 

 

برد


گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم ، مردم
آری، همه باخت بود سر تا سر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم

 

 

آن عشق


آن عشق که دیده گریه  آموخت از او
دل در غم او نشست و جان سوخت از او
امروز نگاه کن که جان و دل من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت از او

 

 

شماره


افتاده ز بام، خاک درگه شده ام
چون سایۀ نیمروز کوته شده ام
روزی شوهر، پدر، برادر بودم
امروز همین شمارۀ ده شده ام

 

 

 

غم شیر


در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا، چه غمی دارد شیر

 

 

زندان


پیرانه سرم رنج و غم زندان است
آه از غم پیری که دو صد چندان است
من برخی آن پیر خردمند که گفت
دنیا همه زندان خردمندان است

 

 

دیدار


برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

 

 

همزاد


همزاد دل است درد و دیرینۀ من
اندوه جهان است در آیینۀ من
ای کوه کهن صدای نالیدن توست
این ناله که بر می شود از سینۀ من

 

 

آرزو


ای دیده تو را به روی او خواهم داد
از گریۀ شوقت آبرو خواهم داد
می خند چو آیینه که در حجلۀ بخت
دست تو به دست آرزو خواهم داد

 

 

بال کبوتر


شب دست سیاه  خویش بر سر می زد
از دور کسی بال کبوتر می زد
مرغی به سر شاخۀ غم می نالید
در سینۀ من شوق تو پر پر می زد

 

 

 

عشق کهن


این عشق کهن بودۀ نافرسوده
پیرانه سرم نمی هلد آسوده
در حسرت دیدار تو کردیم سفید
این ریش پریشان به اشک آلوده