بخش۱

با سروهای سبز جوان در شهر
از روز پیش وعدۀ دیدار داشتم
دیوانگی است
نیست ؟
اینک تو نیستی که ببینی
با هر جوانه خنجر فریادی است
افسوس
خاموش گشته در من
آن پر شکوه شعلۀ خشم ستاره سوز
ای خوبتر بیا
این شعلۀ نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
ای خوبتر بیا
که محنت برادر من غرق در الم
کوهی است بر دلم
گفتی که
آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد
اینک امید من تو بگو آفتاب کو ؟
در خلوت شبانۀ این شهر مرده وار
هشدار گام به آهستگی گذار
اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی است
یک دست با تو نه
یک دست با تو نیست
دیدم امید من برخاست
خشمناک
خندید
ندید و خیل خوف
در خلوت شبانۀ من موج می گرفت
با هق هق گریستن من
دیدم طنین خندۀ او اوج می گرفت
افروخت مشعلی
شب را به نور شعله منور ساخت
و پشت پلک پنجره ها داد بر کشید
از پشت پلکان بتکانید
گرد فرو مانده به مژگان را
فریاد کرد و گفت
ای چشمهایتان خورشید زندگی
خورشید از سراچۀ چشم شما شکفت
اما
یک پنجره گشوده نشد
یک پلک چشم نیز
و راه
راهی نه جز ادامۀ اندوه
و خیل خواب خستگی و رخوت
افتاده روی پلک کسان چون کوه