بخش۱


 وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
 شاید دگر درخشش خود را
 و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
 و هر گیاه
 از رویش نباتی خود
 بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
 آن برگ زرد بید که با باد
 تا سطح رود قصد سفر داشت
 قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
 مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
 در هر چه هست و نیست
 خاموش می کند
 وقتی تو با منی
 گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلد شیراز است
 که هر چه مرد را مدهوش می کند

بخش۲


ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطرۀ باران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس آیا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مأیوس می کند؟

بخش۳


ای مهربان من
 من دوست دارمت
چون سبزه های دشت
 چون برگ سبزرنگ درختان نارون
 معیارهای تازۀ زیبایی
 با قامت تو سنجیده می شود
زیبایی عجیب تو معیار تازه ای است
با غربت غریب فراوانش
 مانند شعر من
 این شعر بی قرین
 و این تفاخر از سر شوخی است
نازنین

بخش۴


ای قامت بلند
ای از درخت افرا گردنفرازتر
از سرو سر بلند بسی پاکبازتر
ای آفتاب تابان
 از نور آفتاب بسی دلنوازتر
 ای پاک تر
 از برفهای قلۀ الوند
 تو مهربانتر از
لطیف نسیم ساکت شیرازی
 در سینه خیز دماوند
 و دست تو
 دست ظریف تو گلهای باغ را
 زیور گرفته است
 و شعرهای من
 این برکۀ زلال
 تصویر پرشکوه تو را
 در بر گرفته است
 من کاشف اصالت زیبایی توام
مفتون روح پاک و فریبایی توام
 تو با نوشخند مهر
 با واژۀ محبت
فرسوده جان محتضرم را از بند درد
 آزاد می کنی
 و با نوازشت
 این خشکزار خاطره ام را
 آباد می کنی
با سدی از سکوت
 در من رساترین تلاطم ساکن را
 بنیاد می کنی
با این سکوت سخت هراس انگیز
 بیداد می کنی

بخش۵


 ای ما همیشه با هم و بی هم
پیوند پاک تا بزند درمیان ما
اینک کدام دست ؟
آه ای یگانه
 وقتی تو مهربان باشی
دنیای مهربانی داریم
 ای با تو هر چه هست توانایی
 در دست توست معجزه عیسایی
وقتی بهار بود و گل رنگ رنگ بود
 آن شب شمیم عشق نخستین خویش را
 از دست مهربان تو بوییدم
 کنون بهار نیست
تا برگهای سبز درختان نارون
 تن در نسیم نرم بهاری رها کنند
تا ماهیان سرخ
 در آبهای برکۀ آبی شنا کنند

بخش۶


محبوب من بیا
 تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
 شور و نشاط عشق برانگیزد
 من غرق مستی ام
 از تابش وجود تو در جام جان چنین
 سرشار هستی ام
 من بازتاب صولت زیبایی توام
 آیینۀ شکوه دلارایی توام

 

بخش۷


 باری طلوع پاک تو در آن شب سیاه
 شاید بشارت از دم صبح سپید بود
 وقتی طلیعه تو درخشید
 از پشت کوهسار توهم
دیدم که این طلوع
زیباترین سپیدۀ صبح امید بود
 ای سرکشیده از دل این قیرگونه شب
بر آسمان برای و رهکن
زرتار گیسوان زرافشان را
همچون شهابها
 بر بیکران سپهر
با شب نشستگان سخن از آفتاب نیست
آنان که از تو دورند
 چونان به شب نشسته شبکورند
تو خورشید خاوری
 جان جهان ز نور تو سرشار می شود
 همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک
در خواب رفته طالع من
این خفته سالیان بیدار می شود
ای آیۀ مکرر آرامش
می خواهمت هنوز
 آری هنوز هم
دریای ‌آرزوی
 در این دل شکستۀ من موج می زند
راهی به دل بجو

بخش۸


افسوس
هنوز هم
 گلهای کاکتوس
 پشت دریچه های اتاق توست ؟
آه
ای روزهای خاطره
 ای کاکتوسها
آیا هنوز هم دیوارهای کوچۀ آن خانه
از اشکهای هر شبۀ من
نمناک مانده است ؟
آیا هنوز هم
 امید من به معجزۀ خاک مانده است ؟
 افسوس
 گلهای کاکتوس

بخش۹


رنجوری تو را
 باور نمی کنم
ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران
تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را
 باور مکن
 که ابر ملالی اگر توراست
 چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد
 دردی اگر به جان تو بنشست
 این نیز بگذرد
 تهمت به تو ؟
 تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟
لعنت به آن کنم که دو رو بود
 نفرین به او کنم که عدو بود

بخش۱۰


 دردی عظیم دردی است
 با خویشتن نشستن
 در خویشتن شکستن
وقتی به کوچه باغ
 می برد بوی دلکش ریحان را
 بر بالهای خستۀ خود باد
 گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
 در چشمهای من
ابر بهار بود
برگرد
 در این غروب سخت پر از درد
 محبوب من به بدرقۀ من
 برگرد
 هرگز دوباره بازنخواهی گشت
 و من تمام شب
این کوچه باغ دهکده را
با گامهای خسته طوافی دوباره خواهم کرد
 و شکوه تو را
تا صبح
 تا طلوع سحر با ستاره خواهم کرد
وقتی سکوت دهکده را
 برگشت گله های هیاهوگر
 آشفته می کند
وقتی که روی کوه
 خورشید
 چون جام پر شراب
 فرو می ریزد
 و باد این اسب
 اسب سرکش ناشاد
 آشفته یال و سم به زمین کوبان
 در کوچه باغ دهکده می پیچد
 یاد از تو می کنم
 آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟
و من
از شهریان بریده به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهی برد ؟
آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟
 تا سبزه های دشت
 و ساقۀ لاله عباسی
 و بوته های پونۀ وحشی
به رقص برخیزند
تا آب چشمه گرد سفر را
زان روی تابناک بشوید
 و از تن تو
این تن تندیس مرمرین
گرد و غبار خاک بشوید
 آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟
 آیا سمند سرکش را
چابک سوار چیره نخواهی شد ؟
 چون تک سوارها
 هر روز گرد دهکده
هی هی کنان طواف نخواهی کرد ؟
آنگه مرا رها شده از من
راهی کوه قاف نخواهی کرد ؟
بیهوده انتظار تو را دارم
 دانم دگر تو بازنخواهی گشت
 هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است
 بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است
 در هر غروب
در امتداد شب
 من هستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
 تا کی درون سینه نهفتن
 گفتن
بی هیچ باک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا به گفتن این راز بازیاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
 می خواهمت هنوز

بخش۱۱


ای قامت بلند مقدس
جاودان
 ای مرمر سپید
 ای پاکی مجرد پنهان
 در انجماد سنگ
من عابدانه در دل محراب سرد شب
 بدرود با خدای کهن گفتم
 هرگز کسی نگفته سپاس تو
این گونه صادقانه که من گفتم
 دیگر مرا
 با این عذاب دوزخیت مگذار
 مُهر سکوت را
 زین سنگواره لب سرد سنگیت بردار
 از این نگاه سرد
 با چشمهای سنگی تو
 دلگیر می شوم
 ای آفریده من
آری تو جاودانه جوانی
 من پیر می شوم
در این شبان تیره و تار اینک
 ای مرمر بلند سپید
تندیس دست پرور من
 پرداختم تو را
با این شگرف تیشۀ اندیشه
 در طول سالیان که چه بر من رفت
 باواژه های ناب
 در معبد خیالی خود ساختم تو را
 اما ای آفریده من
 نه
 ای خود تو آفریده مرا اینک
با من چه می کنی ؟

بخش۱۲


باور نمی کنید که حتی هنوز هم
 در شرق آفتاب نخستین دمیده است ؟
 و برق آن نگاه نوازنده
در بند بند جان من آواز زندگی است ؟
باور نمی کنید که ... ؟،
سیماب صبحگاهی
 از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت
ای کاش شوکران شهامت من کو ؟