رهگذر مهتاب

اينك منم كه از پس دروازه هاي هجر
بر شهر دلفريب رخت بوسه مي زنم
اينك منم كه از تن ناپايدار عمر
رخت گريز و جامۀ ترديد مي كنم
يا مرگ يا شكستن پيمانۀ سكوت
انديشه ام به اوج دو راهي رسيده است
در هاي و هوي ياد تو پرسم ز خويشتن
آيا نداي قلب مرا او شنيده است؟
آن شب كه آسمان دلم بي ستاره بود
بر ماهتاب مهر تو من رهگذر شدم
در پيچ و تاب راه بيابان ناشناس
با رهنماي ديدۀ تو همسفر شدم
با پاي شوق بر تل اندوه رفته ها
رقص مراد كردم و چرخ صفا زدم
ابليس آن غرور چنان در برم كشيد
كز بام كبر طعنه به شهر خدا زدم
من گم شدم تو گم شدي و هر دو گم شديم
ناگاه در غبار پريشان سرنوشت
بر پيكر جدايي بي انتظار ما
دست گمان گناه مرا تيره تر نوشت
تقدير با نشان تو از نيمه راهِ مهر
تنها و پر زبيم به جايم نهاده بود
جز توشۀ شكيب و سراب اميد دور
قوتي براي زيستن دل نداده بود
اي هم سخن پس از تو به ميدان گفت و گو
دشنام مهرورزي دونان شنيده ام
از وادي فريب پليدان كامجو
آسيمه سر به معبد حرمان دويده ام
اينك دوباره از پس ابر گذشته ها
راهي براي تابش ديدار آشناست
اي همسفر بيا كه به شب هاي زندگي
توفان فرو نشسته و غم رو به انتهاست
اينك منم كه از پس دروازه هاي هجر
بر شهر دلفريب رخت بوسه مي زنم
اينك منم كه از تن ناپايدار عمر
رخت گريز و جامۀ ترديد مي كنم
اينك سوار شوقم و شبديز قلب من
مي تازد از نشيب زمين تا دل سپهر
آوخ اگر كنون نشناسي مرا دگر
آوخ اگر ز من نكني پيشواز مهر