فریاد می  پرست


پزشک داند و من نیز دانم این مستی
ز بیخ می کند آخر نهال هستی را،
پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟
که من ز کف ندهم نقد می پرستی را.

مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران!
که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نست.
به جرم عربده جویی مران، که از در تو
به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست.

بریز، ساقی ِ ترسا، بریز جام دگر...
که باز شور ز مستی به دل پدید کنم.
بریز تا جسد آرزو به گور نهم
بده پیاله که خون در دل امید کنم!

بریز تا رود از یاد من خیال زنی
که تنگدستی و فقر مرا بهانه گرفت؛
پرید از قفس تنگ درد پرور من،
به گلشن دگران رفت و آشیانه گرفت.

بریز تا نکند بیش از این مرا آزار
خیال مردن آن مادری که بیمار است
خیال او که، در آن کلبهٔ کثیف، هنوز
برای کودک بی مادرم پرستار است...

ببَر ز خاطر من رنج و درد طفل مرا
چه غم خورم که سرانجام او چه خواهد شد؟
خوش است در کف نسیان سپارم این دستان-
بگو حکایت ما با سبو چه خواهد شد؟

بریز تا شود آسوده، سر از این سودا
که از چه نیست در این گیر و دار سامانش.
بریز تا نکنم خون دل به ساغر خویش
از این فسانهٔ پر غم که نیست پایانش...

مکن حدیث که «این آتش است و آن جگر است!»
که این حکایت دیرین دگر نمی خواهم:
هزار داغ به دل دارم و، علاجش را
به غیر آتش می بر جگر، نمی خواهم.

بریز باده! میندیش کاین عطای ِ تو را
فزون ز دِرهم و دینار من بهایی هست،
بریز! دِرهم و دینار اگر نبود، چه غم؟
هنوز در تن من جامه و قبایی هست...

مرگ ناخدا


شنیدم که کشتی به دریای ژرف
چو آزرده از خشم توفان شود،
چو بر چهر دریای نیلوفری
شکن ها و چین ها نمایان شود،


براید ز هر سوی موجی چو کوه
که شاید به کشتی شکست آورد،
گشاید ز هر گوشه گرداب کام
که شاید شکاری به دست آورد.


بپیچد چو زرینه مار آذرخش
دمی روشنایی زند آب را.
خروشنده تندر بدزدد ز بیم
ز دل ها توان و زتن تاب را.

ز دل برکشد هر کسی ناله یی،
برآید ز هر گوشه فریادها،
بیامیزد اندر دل تیره شب
به فریادها نالهٔ بادها...

پس آنگاه کوشش کند ناخدای
که بر خستگان ناخدایی کند:
به دریا نهد زورق و ساز و برگ
کسان را بدان رهنمایی کند...

چو آسوده شد زانچه بایست کرد،
به بالای کشتی رَوَد مردْوار-
بر آن سینهٔ قهرمان دلیر
نشانهای مردانگی، استوار

فروغی در آن دیدهٔ دلپذیر،
سرودی به لبهای پر شور او...
دمی این چنین چون بر او بگذرد،
دل ژرف دریا شود گور او!

چو فردا به بام سپهر بلند
شود مهر، چون گوی زر، تابناک،
نویسد به پهنای دریا به زر
که: «دریا دلان را ز مردن چه باک؟...»

چنین است آیین مردانگی
که تا بود، این بود و جز این نبود
ز من برچنان قهرمانان سپاس!
ز من بر چنان ناخدایان درود!

صبر کن ماه دیگر


مزد کار سخت طاقت سوز را
از پی یک ماه، آوردم به چنگ
با دلی از آرزو سرشار و گرم
سوی منزل، روی کردم بی درنگ،


لیک - آوخ - کار مزد اندکم
جملگی، با دست بستانکار، رفت!
تا گشودم دیده را، دیدم که آه
آنچه بود از درهم  و دینار، رفت!


کودکم آمد به چشمم خیره ماند-
آن دو چشم چون دو الماس سیاه.
شعله های سینه سوز آرزو
سر کشید از آن نگاه بی گناه:

«- آه، مادر! گفته بودی ماه پیش
جامه یی بهرم فراهم آوری.
وعده را تمدید کردی، بی گمان
باید اینک هر چه خواهم آوری

جامه هایم پاره شد، آخر کجاست
جامه های نغز و دلخواه دگر؟
شرمگین، آهسته، گفتم زیر لب:
«صبرکن فرزند من! ماه دگر...»

فریاد


گفتند: « شام تیرهٔ محنت سحر شود،
خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.»
گفتند: « پنجه های لطیف نسیم صبح
در حجله گاهِ خلوت گل پرده در شود.»
گفتند :« برگ های سپید شکوفه ها
با کاروانیان صبا همسفر شود.»
گفتند:« این شرنگ که دارم به جام خویش
روزی به کام تشنه، چو شهد و شکر شود.»
گفتند:« نغمه های روان پرور امید
زین وادی ِ خموش به افلاک بر شود.»
گفتند:«ساقی از می باقی چو دُر دهد،
گوش فلک ز نغمهٔ مستانه کر شود.»
گفتند:« هست خضری و او رهنمای ماست؛
ما را به کوی عشق و وفا راهبر شود.»
گفتند: «بی گمان بُت چوبین زور و زر
از شعله های آه کسان شعله ور شود»
گفتند: «جغد نوحه گَر از بیم جان دهد؛
قُمری میان بزم چمن نغمه گر شود»
گفتند و، گفته ها همه رنگ فریب داشت-
شاخ فریب و حیله کجا بارور شود؟
آنان که دم ز پاکی دامان خود زدند،
ننگین ز ننگشان همهٔ بحر و بر شود.
نام آوران خالق فریبند و نامشان
دشنام کودکان سر رهگذر شود.
اندوهشان نبود ز خود کامی و عناد
کاین بی پدر بماند و آن بی پسر شود.
ای آفتاب عشق و امید! از حجاب ابر
ترسم به در نیایی و جانم به در شود.
ای شام قیرگون که سحر از پی تو نیست.
دانم به سر نیایی و عمرم به سر شود!...
ای چشم خونفشان، مددی! تا ز همتت
انشای این چکامه به خون جگر شود.
سیمین! حکایت غم خود بیش از این مکن-
بگذار شرح ماتم ما مختصر شود.

با درد بسازم


ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لبهای من
شمع من آغاز خاموشی گرفت
عشق من گرد فراموشی گرفت
در نگاهم شعله های شوق مُرد
در درونم آتش پنهان فسرد
غنچهٔ شاداب من بی رنگ شد
گوهر نایاب من چون سنگ شد
روزگاری بود و روزم سر رسید
روزها بگذشت و شامم در رسید
کس چه می داند شبم چون می رود
از دو چشمم جویی از خون می رود
دوستان! فریاد من فریاد نیست؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست
تا ز یاران بی وفایی دیده ام
جسم و جان را در جدایی دیده ام
آشنایان آشنایی شان کجاست؟
همدمان از هم جدایی شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند
گاه ِ سختی دوستی نشناختند
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لب های من
ای امید، از نو شبم را روز کن
روز کن وان روز را پیروز کن!
راحتی ده این روان خسته را
گرم کن این پیکر یخ بسته را
همچو مهتاب از دل شامم درآ
ورنه می میرم در این ظلمت سرا
وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛
از من این سان نغمه ها زیبنده نیست
چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام
اندک اندک جلوه کن در نامه ام
باز در گوشم نواها ساز کن
این چنین با من سخن آغاز کن:
کاي دلت از دشنه های درد، ریش!
بی محابا می خوری از خون خویش
گر دو تن پیمان خود بگسسته اند
دیگران پیمانه را نشکسته اند
گر دو تن آلوده دامان زیستند
دیگران آلوده دامان نیستند
باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه پاکیزه دامانند باز
مهربانان مهربانی می کنند
گاه ِ سختی سخت جانی می کنند
ای امید، ای اختر شام دراز!
گر نسازم من، تو با دردم بساز
ای امید، ای گلشنم را آفتاب
رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!
ای امید، ای جان من قربان تو
بعد از این دست من و دامان تو...

جواب


دلم، یاران! ز غم در اضطراب است
امیدم نقش بی حاصل بر آب است.
دگر از چشمهٔ خورشید قهرم
که آبش - آنچه دانستم - سراب است.
حریف آشنایی ها غریب است؛
همای نیکبختی ها غُراب است.
دریغا! رهبر مستان کسی بود
که خود از جام خودکامی خراب است.
درخشیدن، گذر کردن، خموشی،
خدایا! نیست اختر، این شهاب است.
سخن از «تابش خورشید» گویی،
کجا این تشت پر خون آفتاب است؟
ز پشت پرده خنجر می درخشد،
تو می گویی: «هلال اندر سحاب است»!
بر آهن می خراشد پنجه را دیو،
تو می رقصی که: «این بانگ رباب است»!
به جامت بس شرنگ تلخ کردند،
تو می نوشی که : «این شهد و شراب است»!
جگر ها بر سر آتش ز کف رفت،
تو می خندی که : ‌«این بوی کباب است»!
رفیقان جمله از ره بازگشتند،
تو می گویی که : «این راه صواب است»!
به گوشم قصهٔ امّید خوانی-
فغان! کاین قصه یی پُر آب و تاب است.
امیدی من نمی بینم، دریغا! -
عروس قصه هایت در حجاب است؟
خداوندا! مگر کور است چشمم؟
خداوندا! مگر عقلم به خواب است؟
«خدایا زین معما پرده بردار»،
دعای دردمندان مستجاب است.
تو می دانی که جانم بی شکیب است،
تو می دانی که دردم بی حساب است.
نه کس را گفته یی با کرده همراه،
نه کس را سوی مقصودی شتاب است
مرا، ای دوست، پند و قصه کافی است
که جانم زین سخن ها در عذاب است.
«شتابی، کوششی، جهدی، تلاشی...»
مرا- گر عاقلی - اینها جواب است.

در آفتاب پشت پرچین


کبوتر جان، کبوتر جان، کبوتر
تنت مرمر، نُکت مرجان، کبوتر
بزن بالی که برخیزد نسیمی
که دارم آتشی بر جان، کبوتر.


کبوتر جان، برآور یاکریمی
که دارم طُرفه کاری با کریمی
مکرّر کن مگر گوید جوابم
دراین دنیای وانفسا کریمی.


کبوتر، دانه برچین، دانه برچین
بِچَم در آفتاب‌ِ پشت‌ِ پَرچین
مرا دیدی، ندیدی، کورو کر باش
که می گردد به دنبالم خبرچین.


کبوتر جان، دلیری کن، خطر کن
شبی با آدمی زادان سحر کن
که شب عاشق، سحر فارغ ز عشقند
جز این دیدی اگر، ما را خبر کن.


کبوتر، کاکلت را تاب دادی
ز گردن سوی بالا خواب دادی
به سر یک خوشه سنبل حلقه کردی
که در آغوش برفش آب دادی.


کبوتر، دیده بانی کن به بامم
خبر ده گر اجل پرسد ز نامم
اجل گو محلتم بخشد که چندان
نمیرم تا بگیرم انتقامم.

ترانه ها


شب مهتاب و ابر پاره پاره
به وصل از سوی یار آمد اشاره
حذر از چشم بد، در گردنم کن
نظر قربانی از ماه و ستاره.


دلی دارم به وسعت آسمانی
در او هر خواهشی چون کهکشانی
نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری
بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی!


نسیم کاکل افشان توام من
پریشان گرد ِ سامان توام من
پریشان آمدم تا آستانت
مران از در! که مهمان توام من.


فلک با صدهزاران میخ ِ نوری
نوشته بر کتیبه شرح ِ دوری
اگر خواهی شب دوری سرآید
صبوری کن، صبوری کن، صبوری...


شب مهتاب اگر یاری نباشد
بگو مهتاب هم، باری، نباشد
نه تنها مهر و مه، بل چشم ِ روشن
نباشد، گر به دیداری نباشد.


زمین پوشیده از گُل، آسمان صاف
میان ما جدایی، قاف و تا قاف
به امید تو کردم زیب ِ قامت
حریر ِ خامه دوز و تور ِ گلبافت.


شب مهتاب یارم خواهد آمد
گُلم، باغم، بهارم خواهد آمد
به جام چِل کلید گل زدم آب
گشایش ها به کارم خواهد آمد.


چو از در آمدی، رنگ از رُخم رفت
نه تنها رنگ ِ رخ، بل رنگِ «هر هفت»
چنان لرزد دلم در سیم ِ سینه
که لرزد سینه در دیبای زربفت.


شب مهتاب یارم از در آمد
چو خورشید فلک روشنگر آمد
به خود گفتم شبی با او غنیمت
به محفل تا درآمد شب سرآمد.

ای عشق دیر آمدی


هنگام ناشناس دلی،  دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
  پرهیز عاشقی نکند، پروای آبرو چه کنم ؟
  این ساز پر شکایت من ، یک لحظه بی زبان نشود
ای خفتگان ، در این دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
 گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او
گویم که می کشد ز کفم ،  با آن ستیزه جو چه کنم ؟
گوید چنین خموش ممان ،  از عمق جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران ،  بیهوده های و هو چه کنم ؟
 معشوق کور باطن من،  پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم ، با این درشت خو چه کنم ؟
ای عشق ، دیر آمده ای ،از فقر خویشتن خجلم
 در خانه نیست ما حضری، بیهوده جست و جو چه کنم ؟

سبز و بنفش و نارنجی


سبز و بنفش و نارنجی،   زرد و کبود و گلناری
 آویز لاله ها لرزان ،  جوبار رنگ ها جاری
 رقص هزار پروانه،   بر سبزه های پر شبنم
نقش هزار نیلوفر ،  بر موج های زنگاری
با پلک نیمه باز امشب ،  خیل سیاه مژگانم
نخ ها کشیده در سوزن ، از جنس خواب و بیداری
 از نور پیکری دارم ،  با پای نرم چابک پو
 سرگرم سرسرک بازی،  در پهنهٔ سبکباری
ای عشق ، نوجوان بودم، هفده بهار گل با من
هفده بهار یغما شد ، در ترکتاز تاتاری
 مردی ز راه دور آمد ، پوزار قرن ها با او
هفده بهار با او شد ،  هفتاد سال بیزاری
 من چند ساله ام امشب ،  می دانم و نمی دانم
 با این شراب می باید ،  دفع بلای هشیاری
 ای عشق جای رؤیا کن ، این پلک نیمه بازم را
 تا ماه و تیله هایش را ،  از آسمان فرود آری
ای تيله باز سرگردان ،  من بکر خانه پروردم
 مینای سر به مهرم را،  سر ناگشوده نگذاری
 ای عشق در سرم امشب ،  گرداب نور می چرخد
 سبز و بنفش و نارنجی، زرد و کبود و گلناری

که چی؟


 که چی ؟ که بمانم دویست سال،   به ظلم و تباهی نظر کنم
 که هی همه روزم به شب رسد،   که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها،   دهن کجی ی آفتاب را
 ببینم و با نفرتی غلیظ ، نگاه به روزی دگر کنم
 نبرده به لب چای تلخ را ،  دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصهٔ دیوان بلخ را ، دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس ،  هوای گریزم به سر زند
 دوباره قبا را به تن کشم ،  دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان؟ نه؟ کجا؟ میان فساد و جمود و دود
 که در غم هر بود یا نبود ،  ز دست ستم شکوه سر کنم
 اگر چه مرا خوانده اید باز ،  ولی همه یاران به محنتند
 گذارمشان در بلای سخت ،  که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان،   دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست ،  دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود،   بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر ،  دوباره به پا شور و شرکنم
 ولی نه چنان در غبار برف ،  فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف ،  سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من ، به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی ،  روان و تن آسوده تر کنم
 اگر به عصب های خشک من ،  نسیم بهاری گذر کند
 به رویش سبز جوانه ها ،  بود که تنی بارور کنم

از عشق وسوسه می سازی


 از عشق وسوسه می سازی،تا پیش پام بیندازی
 یعنی : بزن !‌ و نمی دانی کز یاد رفته مرا بازی
در این چمن به گل افشانی،  بس دیده ای که چه می کردم
خشکم کنون و نمی دانم،  کز چوب خشک چه می سازی
 زین اعتراف نپرهیزم ، کاین دل هنوز نفس دارد
 اما نه این که تو بتوانی،  بازش به کار بیندازی
 می بایدم دگری جز تو ، پر شور و پر شرری جز تو
 افسوس ، رانده مرا از دل ،  آن طرفه مرشد شیرازی
 با یاد او چه کبوترها ،  پر می گشود از این دفتر
 من خیره مانده و در حیرت ،  زین گونه شعبده پردازی
آن شعر و نامه نوشتن ها ،  نقش بهار به دل می زد
اندیشه جفت صبا می شد ، در باغ گل به سبک تازی
کنون تو شور منت در سر ،  بازیچه می فکنی در پا
 بس کودکانه هوس داری،  تا ناشیانه بیاغازی
بر بام خانه مبند آذین ،  من با تو عشق نمی بازم
 گر صد چراغ برافروزی،  گر صد درفش برافرازي

گفت و گو


 تازگی چه خبرها ؟کهنه هم خبری نیست
 جز گرفتن و بستن ،  کار تازه تری نیست
شور و شوق و تحرک ؟ طرفه یی که ندیدیم
 هر چه بود ، همان هست ،  تحفهٔ دگری نیست
 پیش بینی ی فردا ؟ تلخ کامی ی دیروز
 در مجال تصور ،  شهدی وشکری نیست
 کو کرامت و عصمت ،  دم مزن که در این شهر
غیر ناخن و دامن ،  هیچ خشک و تری نیست
عصمتی به دو تا نان ؟ گر گرسنه بمانی
 در معامله دانی ،  آن چنان ضرری نیست
 شهر نکبت و خواری،  بی مجامله آری
 جز عفونت ازاین گند ، سودی و ثمری نیست
 شب به روز رسد باز ؟ روز ؟ هرگز و هرگز
 در تلاطم ظلمت ،  ساحل سحری نیست
ساز کن قوقولی قو ،  کو تسلط و تاجم ؟
 من کلاغم و با من ،  این چنین هنری نیست
 ای کلاغ بدآواز ،  با شمایل ناساز
گرچه آیهٔ یأسی ،در منت اثری نیست
 باش تا نفس صبح ،  درفساد بگیرد
 بیشه زار خشونت ، خالی از شرری نیست

به کاسهٔ خالی


به کاسهٔ این خالی،  چه بوده ، که دیگر نیست؟
 تفکر و هشیاری،  که نیست ، سرم سر نیست
 تفکر و هشیاری ؟ چه بیهوده می گویی
 که دشمن آسایش،  از این دو فراتر نیست
خوشا که چنین مستم ،  ز خویش برون هستم
به کو به مفرسا در ، که کس پس این در نیست
 که خفته چنین با من ،  تو پیرهنی یا تن
که با تو مرا خفتن ، پذیرهٔ باور نیست
ز باور وناباور ،  به یاوه سخن گفتم
مراد من از معنا ،  به لفظ میسر نیست
تمامی  تن حسم،  و در تب آغوشت
به منطقم از عصیان ،  خلاص مقدر نیست
به کاسهٔ این خالی ، کنون ز جنون سرشار
 تجاسر کودک هست ،  تعقل مادر نیست
سزد که تو از یاری، حریم نگه داری
 نیاز عطشناک ،  به خون کبوتر نیست

فرمان پذیر آتش باش


هی قرص ،‌ هی دوا ، ول کن،   این زندگی است؟ آری ؟نه
 بهبود جسم ویران را ،  هیچ انتظاری داری ؟ نه
فردا چگونه خواهد بود ؟ دنیا درست خواهد شد ؟
 خورشید رقص خواهد کرد ،  از بعد سوگواری ؟ نه
مهتاب در سرابستان ،  هر شب حریر خواهد بافت ؟
صبح از ستیغ خواهد تافت،   با شال نقره کاری ؟ نه
 فقر و فساد و فحشا را ،  از این خرابه خواهی راند
تا عیش و امن و تقوا را ،  سوی سرا بیاری ؟  نه
مقتوله های مسکین را ،  کز بغض خویش نان خوردند
 بر گور اگر گذر کردی ،  نان دگر گذاری ؟  نه
هی قرص ، هی دوا ، بس کن ،  این شرق شرق شلاق است
 هر ضربه را یقین دارم ،  با نبض می شماری ، نه ؟
بالا بلند پویا را ،  ننگ است ضعف و بیماری
گر آخرین دوا خواهی ، مرگ است و شرمساری ، نه ؟
 برخیز و چهره رنگین کن ،  تا باز نوجوان باشی
 پیش عدوی بدخواهت ،  خواری مباد و زاری نه
 در آخرین نبرد، ای زن ،  فرمان پذیز آتش باش
 دست به خود گشودن هست ،  گر پای پایداری نه

ارهاب


گوشهٔ چشمم ستاره یی است،   دیده ای آن را ؟ندیده ام
حبهٔ انگور از آسمان ،  دست فرا برده ، چیده ام
حبهٔ انگور از آسمان ؟ پس تو زمین را ندیده ای
بستر خون است و آتش است ، این که در او آرمیده ام                                          گوشهٔ چشم مرا ببین ، خنجر بهرام سرخ از اوست
 روی زمین از چکیده هایش،  نقشهٔ دریا کشیده ام
گریهٔ خونبار توست ؟ نه ،  بحر گدازان دوزخ است
من همه شب در گدازه هاش ،  همچو حبابی تپیده ام
 دود جسد ها ز روی خاک ، تا دل افلاک می دود
رقص کنان در فضای آن ،  سایهٔ ابلیس دیده ام
پیش نگاهم تمام شب ،  چشم ز وحشت دریده یی است
از دل آوار هر سحر ،  جیغ جنون زا شنیده ام
 دست تو انگور چیده است ،  از دل من خون چکیده است
 گر تو بهشت آفریده ای ،  من به جهنم رسیده ام

برای انسان این قرن


 برای انسان این قرن،  چه آرزو می توان کرد
 که در نخستین فراگشت ، خراب و خون ارمغان کرد
 ببین که در مغز پوکش ،  چه فتنه یی شعله انگیخت
 ببین که در دست شومش ،  چه کوهی آتش فشان کرد
ببین که با خون و وحشت ، عجین به چرک و عفونت
به هر کلان شهر عالم ، چگونه سیلی روان کرد
تنورهٔ آتشینش ،  شراره ها بر زمین ریخت
 خراش در عرش افکند ،  خروش در آسمان کرد
گرسنهٔ نیمه جان را ،  گلوله ها در شکم ریخت
گروه لب تشنگان را ، گدازه ها در دهان کرد
 نه ساقی و جام عدلی ،  نه غیرتی با گدایی
یکی ستم از جهان برد ، یکی ستم بر جهان کرد
هجوم رایانه ها را ،  به فال فرخ نگیرم
که در پساپشت هر یک ،  نحوستی آشیان کرد
 به فتح نیروی ذرات ،  چگونه خرسند باشم
بسا که معموره ها را ، خرابه و خاکدان کرد
خدای من ! این چه قرنی است ،  که بخش دیباچه اش را
 به خون و زرداب زد مُهر ،  به ننگ و نفرت نشان کرد
 به عرصهٔ جنگ و وحشت ، فکنده سجاده بر خون
برای انسان این قرن ،  چه آرزو می توان کرد ؟

جامه دران


 یک رودخانه تحرک ،  یک بامداد جوانی
یک آفتاب درخشش ،  یک ماه نقره فشانی
دل : با هزار کبوتر ، در جنبش و تپش و شور
تن : با هزار تمنا ، در التهاب نهانی
یک اتفاق : که هرگز از خاطرم نگریزد
یک اعتماد :‌ وزان پس ،  آنی که افتد و دانی
 لب : با هزار شراره ،  شب : با هزار ستاره
 بر گیسوان من و شب ،  از بوسه مانده نشانی
عریان دو روح که بودیم ، در هم تنیده دو اندام
چونان دو لپهٔ بادام، تفسیر این دو همانی
ای ذهن خسته ، مدد کن ،  گویی به عالم خوابم
 از روی آینه برگیر ، گردی ، اگر بتوانی
 امشب کجای جهانم ؟  نی بر زمین و نه بر ابر
 ای عشق گمشدهٔ من ، امشب کجای جهانی ؟
ای چتر پیچک پر گل ،  با عطر زرد و سپیدت
 کو راه چاره که ما را ،  در سایه ات بنشانی؟
 مطرب ! به سیم جنونت ،  آهنگ جامه دران کن
کامشب ز حسرت عشقی ،  ماییم و جامه درانی

وقتی زمانه جوان است


وقتی زمانه جوان است،   حس می کنم که جوانم
 آبم که روشن و لغزان ، در رودخانه روانم
 حس می کنم که سرا پا ،  شور و شتاب و تلاشم
موجم که در دل دریا ، جانی پر از هیجانم
فواره ام که به صورت ،  همتای بید بلورم
رقصان و شاد و غزل خوان ،  پیوسته در فورانم
 دارم هوای دویدن ،  هم پای باد سبک پو
بر آن سرم که برایم ، از آزمون توانم
صد بوسه دارم و یک لب ،  کو آن غنچه بچیند
مات از بلوغ بهاری،  در برگ ریز خزانم
سیاره یی که زمین است ، خواهم که سعد بچرخد
وز نحس دور بماند ،  این جرم و آن دگرانم
چشمم به راه که پیکی ،  با صلح نامه درآید
جنگ یهود و مسلمان ،  آتش فکنده به جانم
 من جز یگانه ندیدم ،  پروردگار جهان را
هم جز یگانه نیامد ،  در دیده خلق جهانم
 ای هر که نام و به هر جا ،  پیشانی از تو لب از من
 بگذار از دل تنگت،  شیطان و کینه برانم

آنان که خاک را


تمام دلم دوست داردت، تمام تنم خواستار توست
 بیا و به چشم قدم گذار ،  که این همه در انتظار توست
 چه خوب و چه خوبی ، چه نازنین ،  تو خوب ترینی ، تو بهترین
 چه بخت بلندی ست یار او ،  کسی که شبی در کنار توست
 نظر نه به سود و زیان کنم ، هر آنچه بگویی همان کنم
 بگو که بمان ، یا بگو بمیر ،  ارادهٔ من اختیار توست
 به گوشهٔ چشمی نگاه کن ،  ببین چه به پایت فکنده ام
 مگر به نظر کیمیا شود ،  دلی که چنین خاکسار توست
 خموشی شب های سرد من ،  چرا نشود پر ز شور عشق
که لغزش آن دست های گرم ،  به سینهٔ من یادگار توست
ز میوهٔ ممنوع حیف و حیف ،  که ماند و به غفلت تباه شد
 وگرنه تو را می فریفتم ،  که سابقه یی در تبار توست
چنین که ملنگم ، چنین که مست ،  که برده حواس مرا ز دست ؟
 بدین همه جلدی و چابکی ، غلط نکنم ،‌ کار کار توست
 به دار و ندارم نگاه کن ، که هیچ به جز عاشقی نماند
 تمام وجودم همین دل است ،  تمام دلم بی قرار توست

گو آفتاب برآید


آیات مصحف عشقم،  کس خواندنم نتواند
 وان کس که مدعیم شد ،  غیر از دروغ نخواند
چونان سیاوش پاکم ، از دود و شعله چه باکم
آتش به رخت سفیدم ،  خاکستری نفشاند
 دل را برابر یاران،   چون گل به هدیه نهادم
 دیوانه آن که به تهمت ،  خون از گلم بچکاند
 آن شبنمم که سراپا ، در انتظار طلوعم
گو آفتاب برآید ،  وز من نشانه نماند
 جان را به هیچ شمردم ،  این است رمز حضورم
 دشمن بداند و دردا،  کاین نکته دوست نداند
رؤیای باغ بهشتم ،  در نقش پردهٔ خوابت
شیطان به کینه مبادا ، این پرده را بدراند
 چون صبح آیت حقم،  تصویر طلعت حقم
عاقل طلیعهٔ حق را ،  در گل چگونه کشاند ؟
 جز آفتاب و به جز من ،  ظلمت زدا و صلا زن
پیغام نور و صدا را ،  سوی شما که رساند ؟
گفتی چرا نکشندم ،  زیرا هر آن که به کشتن
 جسم مرا بتواند ،  شعر مرا نتواند

صدای تو


 صدای تو گرم است و مهربان،   چه سحر غریبی دراین صداست
 صدای دل مرد عاشق است ،  که این همه با گوشم آشناست
صدای تو همچون شراب سرخ ، به گونهٔ زردم دوانده خون
 چنین که مرا مست می کنی ،  نشانی  میخانه ات کجاست ؟
به قطرهٔ شبنم نگاه کن ،  نشسته به گلبرگ مخملی
به مخمل آن نیم تخت سرخ ، اگر بنشانی مرا به جاست
 صدای تپش های قلب من ،  به گوش تو می گوید این سخن
 که عاشقم و درد عاشقی ،  چگونه ندانی که بی دواست ؟
 ز جک جک گنجشک های باغ ،  تداعی صد بوسه می کنم
 بیا و ببین در خیال من ،  چه شور و چه هنگامه یی به پاست
چه بی دل و بی دست و پا منم ، چنین که شد از دست دامنم
چرا به کناری نیفکنم ،  ز چهره حجابی که از حیاست
دلم همه شد آب، آب آب،  که سر بگذارم به شانه ات
مگر بنوازی و دل دهی ،  که فاش کنم آنچه ماجراست
 به زمزمه گوید زمان عمر ،  که پای منه در زمین عشق
 به غیر هوای تو در سرم ،  زمین و زمان پای در هواست

با قهر چه می کشی مرا


با قهر چه می کشی مرا،   من کشتهٔ مهربانیَم
یک خنده و یک نگاه بس ،  تا کشتهٔ خود بدانیم
 ای آمده از سراب ها ،  با خواب و خیال آب ها
 دارد ز تو بازتاب ها ،  آیینهٔ زندگانیم
 گر نیست به شانه ام سرت ، یا از دگری است بسترت
غم نیست که با خیال تو ،  هم بستر شادمانیم
 شادا !‌ تن بی نصیب من ،  افسون زدهٔ فریب من
 مست است و ملنگ و بی خبر ، از دست و دل خزانیم
انگار درون جان من ،  سازی است همیشه نغمه زن
گوید به ترانه صد سخن ،  از تاب و تب جوانیم
افتاده چنین به بند تو ،  می خواست مرا کمند تو
 گفتی که رهات می کنم ، دیدم که نمی رهانیم
ای یار ، تبم ز عشق تو ،  شورم ، طلبم ز عشق تو
 اما ز پیت نمی دوم ، بیهوده چه می کشانیم
 فریاد ، که جمله آتشم ،  تا عرش لهیب می کشم
با این همه نیست خواهشم ،  تا شعله فرو نشانیم
 نزدیک ترین من ! همان ،  در فاصله از برم بمان
تا پاک ترین بمانمت،  تا دوست ترین بمانیم

با کولهٔ هفتاد و هشتاد


تا زنده هستم زنده هستم، تا زنده بر انصار بیداد
 با اسبی از توفان و تندر ،  با نیزه یی از شعر و فریاد
هر چند در میدان نبودم ،  با دیو و دد جنگ آزمودم
 بس قصه کز میدان سرودم ،  زآنجا که باروت است و پولاد
پیرم ولی از دل جوانم ،  خوش می رود با کودکانم
 من مامک پر مهرشانم ، گیرم که دیگر مامشان زاد
 ای عمر احمدزاده پربار ،  ای بخت روشن با جهاندار
 وان خیل دلبندان هشیار ،  پیروز مندی یارشان باد
 جمعی که این سان مهربان بود ،  یک روزه ما را میزبان بود
 فصل نشاط اصفهان بود ،  در اعتدال ماه خرداد
رفتیم و مأمن بی امان شد ،  پر شور و شر نیم جهان شد
 از فتنهٔ انصار بیداد ، ای اصفهان ، ای اصفهان ، داد
 در گیر و دار ترکتازی ،  آموخت ما را سرفرازی
سروی که در آشوب توفان ،  سر خم نکرد از پا نیفتاد
 من کاج پیر استوارم ،  از روزگاران یادگارم
حیران نظر دارد به کارم ،  بیدی که می لرزد ز هر باد
 بنیان کن اکوان دیوم ،  در شعر می توفد غریوم
از هفت خوان خواهم گذشتن ،  با کولهٔ هفتاد و هشتاد

لعنت


خواب و خیالی پوچ و خالی ، این زندگانی بود و بگذشت
 دوران به ترتیب و توالی،  سالی به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقی چشمه یی بود ،  از هر کناری چشم بگشود
 راهی شد و صد جوی و جر شد ، صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم ، اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گل گذر کرد،  دامان من آلود و بگذشت
عمری سرودم یا نوشتم ،  این ظلم و این ظلمت نفرسود
 بر هر ورق راندم قلم را ،  گامی عبث فرسود و بگذشت
اندیشه ام افروخت شمعی، در معبر بادی غضبناک
 وان شعلهٔ رقصان چالاک،  زد حلقه یی در دود و بگذشت  
 کردم به راهش گلفشانی، وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی ، بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم که دیری ،  جان کنده ای ، کنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی ، چون لعنتی بگشود و بگذشت

در طول راه


پیر ماه و سال هستم ،  پیر یار بی وفا ، نه
 عمر می رود به تلخی ،  پیر می شوم ،‌ چرا نه ؟
 پیر می شوی ؟ چه بهتر ،  زود می رسی به مقصد
 غیر از این به ماحصل هیچ ،  بیش از این به ماجرا ، نه
هان ،‌ چگونه مقصد است این ؟ مرگ ؟
 پس تولدم چیست ؟آمدیم تا بمیریم ؟ این حماقت است ، یا نه ؟
زاد و مرگ ما دو نقطه است ،  در دو سوی طول یک خط
هر چه هست ، طول خط است ، ابتدا و انتها نه
در میان این دو نقطه ،  می زنی قدم به اجبار
 در چنین عبور ناچار ،  اختیار و اقتضا نه
نه ،‌ قول خاطرم نیست ،  می توان شکست خط را
می توان مخالفت کرد ، با همین کلام : با نه
زاد ما به جبر اگر بود ،  مرگ ما به اختیار است
زهر ، برق رگ زدن ، دار ، هست در توان ما، نه؟
نه ، به طول خط نظر کن ،  راه سنگلاخ سختی است
 صاف می شود ، ولیکن ، جز به ضرب گام ها ، نه
 گر به راه پا گذاری ،  از تو بس نشانه ماند
 کاهلان و بی غمان را ،  مرگ می برد تو را ، نه
گر ز راه بازمانی، هر که پرسد از نشانت
 عابر پس از تو گوید ،  هیچ ، هیچ ، کو ؟ کجا ؟ نه

دو باره می سازمت وطن


دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود
به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردرم قلب اهرمن، زنعرۀ آن چنان خویش
کسی که عزم رمیم را، دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه، به عرصۀ امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز می کنم، کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن زشوق، بدان روش سازمی کنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی به جاست، کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره می بخشم توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش

درس تاریخ


دخترم تاریخ را تکرارکن
قصۀ ساسانیان را بازگفت
تا بخاطر بسپرد آن قصه را
چون به پایان آمد , از آغازگفت

بر زبانش همچو طوطی می گذشت
آنچه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیربابکان
قصۀ نوشیروان و داد او

قصه یی از آن شکوه و فر وکام
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدانجا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزهٔ اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یأس را
دیده اش از دیدۀ من می گریخت

گفت : دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش : فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست؟
گفتم: اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت : دیدی دست خصم تیره رای
جلوه را از نامۀ تنسر گرفت؟
گفتم : اما دفتر ما زیب و رنگ
از هزاران تنسر دیگر گرفت

گفت : از پرویز , جز افسانه ای
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش:  با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان بادوستان

گفت: از چنگ نکیسا نغمه یی
از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟
گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت : دیدی زیر تیغ دشمنان
رونق فرش بهارستان نماند؟
گفتمش : اما ز جامی یادکن
کز سخن گل در بهارستان فشاند

گفت : در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم : اما سالها بگذشت وباز
دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان ،ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بو علی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت ازخاکسترش
ققنسی پر شور آمد پدید

جسم ما کوه است ، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست، دریایی عظیم
هیچ دریا را ز طوفان باک نیست

آن همه سیلابهای خانه کن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی زنام
پیش ما نام آوران گمنام شد

مرگ قهرمان


نیستی قهرمان دگر , که تورا
بر سر دوش چون سبو ببرند
چه شد آن خوان برگشاده که خلق
سهمی از افتخار او ببرند؟


ای فراموش مانده ماهی چند
نام تو بر سر زبان ها نیست
از تو در محفل شبانهٔ ما
قصه ها نیست, داستان ها نیست


بار آخر به گیر و دار و تلاش
رفتی اما طلا نیاوردی
چشم ها زیرکانه پرسیدند
که چه کردی؟ چرا نیاوردی؟


تخت کشتی ـ که تخت و بخت تو بودـ
اینک افتاده در کف دگران
پیش چشمان بی تفاوت خلق
تو به حسرت به تخت خود نگران....


فن کشتی اگر چه فن تو بودی
عشق را هیچ فن نمی دانی
صف شکن بودی و طریق مصاف
با زنی دل شکن نمی دانی


بسترت دام دانه داری نیست
که دل مرغکی اسیر کند
کی تواند گرسنه چشمان را
افتخار گذشته سیر کند؟


از سیاست ـ بگو ـ چه می دانی؟
مرد آزاده نیست محرم راز
با زبانی چو شیخ شعله فروز
در کمال صفا بسوز وبساز


سر نام آوران ندارد تاب
پیش هر پا به خیره افتادن
وگر افتادن است چارهٔ کار
به که در گور تیره افتادن


نه در این روزها , که هیچ زمان
ـ زیر این گنبد بلند کبودـ
قیمت مردمی کسی نشناخت
قدر مردانگی پدید نبود؛


رستمی بود و جان فشانی کرد
تا ازو نامی و نشانی ماند
بعد یک عمر درد و رنج و نبرد
رفت و زان رفته داستانی ماند


که پس از مرگ , داستانش نیز
کار ساز حکیم توس نشد
زآنکه پروردگار رستم و گیو
عنصری وش به پای بوس نشد.


اینک ای رستم زمانهٔ ما
لاشخوران پست مرده پرست
می کشندت ز شهر , دوش به دوش
می برندت به گور , دست به دست

فعل مجهول


 بچه ها صبحتان بخیر ..... سلام
 درس امروز ، فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ، می دانید؟
 نسبت فعل ما به مفعول است


در دهانم زبان چو آویزی
 در تهیگاه زنگ می لغزید
صوت ناسازم آن چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید


ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
 ژاله را زان میان صدا کردم


ژاله ! از درس من چه فهمیدی؟
 پاسخ من ، سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده ، کجا بودی؟
 رفته بودی به عالم هپروت


خندۀ دختران و غرش من
 ریخت بر فرق ژاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
 غافل از اوستاد و از یاران


خشمگین ، انتقامجو ، گفتم:
 بچه ها ! گوش ژاله سنگین است
دختری طعنه زد که نه خانم
درس در گوش ژاله یاسین است


باز هم خنده ها و همهمه‌ها
 تند و پیگیر می رسد به گوش
زیر آتش فشان دیدهٔ من
 ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم
 آن دو میخ نگاه خیرۀ او
موج زن درد و چشمِ بی‌گنهش
رازی از روزگار تیرۀ او


آنچه در آن نگاه می‌خواندم
 قصۀ غصه بود و حرمان بود
ناله‌ای کرد و در سخن آمد
 با صدایی که سخت لرزان بود


 فعل مجهول فعل آن پدری است
 که دلم را زدرد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت از تاب شب برادر من
تا سحر در کنار من نالید


از غم آن دو تن دو دیدۀ من
 این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و نالید و آن چه باقی ماند
هق هق گریه بود و نالهٔ او
شسته می‌شد به قطره‌های سرشک
چهره همچو برگ لالهٔ او

نالۀ من به ناله‌اش آمیخت
که غلط بود آن چه من گفتم
درس امروز قصۀ غم توست
تو بگو ، من چرا سخن گفتم؟

فعل مجهول ، فعل آن پدری است
که  تورا بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟

در رثای منتظری


مردی که دامان شریفش، پاکیزه تر از آسمان بود‏
درقطرهٔ اشکش محبت، تابیده چون رنگین کمان بود‏
با همت وارستگی ها، در مُنتهای خستگی ها‏
آیات مهر و حکم عدلش، تامرز بی مرزی روان بود‏
بخشید معنا را تکامل، چونان که بخشد غنچه را گل‏
زیراوجودش نیم ِ دیگر، ازخطهٔ نیم ِ جهان بود‏
واگشتنش را دوست دارم، برتوبه حرمت می گزارم‏
هرچند بنیانی دگررا، خودازنخستین بانیان بود‏
اوماند و آن درهای بسته، با آن دل از جور خسته‏
درهرسخن باهرکلامی، هرخسته را تاب و توان بود‏
بافقر، صاحب جاه بودن، درکنج عزلت، شاه بودن
آیین انسانی گر این است، این فخر انسان آن چنان بود‏
مکتب به مسند وانهشتن، ازبهرهٔ دنیا گذشتن‏
درخوردهربی دست و پا نیست، آن کس که این شد ، قهرمان بود‏
اسطوره ای از استواری، اعجوبه ای درمهرویاری
هرگز نمرده است ونمیرد مردی که سرتاپاش جان بود

فردا


فردا همیشه می تازد، یک روز پیش تر از من
من می دوم به دنبالش، اومی کند حذر ازمن
فردا چگونه معنایی است؟تا می رسم به او، رفته است
یعنی شده است پس فردا، پنهان و بی خبر ازمن
دیروز را و فردا را، امروز حد فاصل نیست
یعنی که حال می گیرد، این حال دربه در ازمن
ابری که زهر می بارد، در خاطرم گذر دارد
آرام و خواب می گیرد، این ابر رهگذر از من
دل شور می زند دایم؛آینده چون هیولایی
تصویرچنگ و دندانش، خون می کند جگر ازمن
آفاق شرق ویران شد، کو چاره تا به کار آرم
دیوانه شد، گریزان شد، این عقل چاره گرازمن
این نخل خشک خواری زاد، فوارهٔ طلایی نیست
مشرق زمین چه می خواهد، جزاین دوچشم تر ازمن
فردا هرآنچه بادا، باد، تا کی برآورم فریاد
عمری پدردرآورده، فردای بی پدر ازمن!
باشد، ولیک بی تردید، فردا که بردمد خورشید
درکارچاره خواهی دید، هنگامه یی دگر ازمن
سنگی زدل توانم ساخت، خواهم به پای او انداخت
فردا دگرنخواهد تاخت، یک گام پیش تر ازمن.

دو روز دیگر عید می رسد


همیشه‌ دلم‌ شور می‌ زند، همیشه‌ همین‌ اضطراب‌ من‌
ترقه‌ ناگاه‌ می‌ شود که‌ می‌ ترکد روی‌ خواب‌ من‌
چه‌ می‌ شود آیا چه‌ می‌ شود? به‌ هرکس‌ و هرجا که‌ می‌ رسم‌
همیشه‌ همین‌ پرسش‌ من‌ است‌، نمی‌رسد اما جواب‌ من‌
مضرت‌ ذرات‌ را بگو که‌ قدرت‌ تخریب‌ تا کجاست‌?
تصور این‌ آخرالزمان‌، گذشته‌ زحد نصاب‌ من‌
نشانۀ ویرانی‌ دو شهر به‌ روی‌ دلم‌ مانده‌ چون‌ دو زخم‌
گواه‌ به‌ جنگ‌ و جنون‌ بس‌ است‌، همین‌ دل‌ و این‌ التهاب‌ من‌
گشودن‌ دالان‌ به‌ زیر خاک‌، کنام‌ و نهانگاه‌ اژدهاست‌
ز خوف او تیره‌ می‌ شود زمین‌ پر از آفتاب‌ من‌
خدا اگر از هسته‌ نبات‌ خراب‌  جهان‌ را درست‌ کرد
بشر کند از هستۀ جماد درست‌ جهان‌ را خراب‌ من‌
دو روز دگر عید می‌ رسد، بگو که‌ دلم‌ شکوه‌ کم‌ کند
مگر که‌ بخندم‌ به‌ هر چه‌ هست‌ مگر که‌ بکاهد عذاب‌ من‌
مگر برسانم‌ به‌ اهل‌ دل‌ سرود و درود و خجسته‌ باد
مگر که‌ بنوشند تشنگان‌ زشعر روان‌تر زآب‌ من‌
همیشه‌ دلم‌ شور می‌ زند اگر چه‌ بگوید رفیق‌ شوخ‌
که‌ نغمۀ ماهور بایدش‌ ز چنگ‌ من‌ و از رباب‌ من‌

در رثای ژاله اصفهانی


 به زنده ماندن در این دیار،چه پای سختی فشرده ام‏
چه مرگ ها آزموده ام ، ولی- شگفتا- نمرده ام‏
در آن دو مشک سفید صاف، به سینه روستایی اش ‏
چه نوش با شیر دایه بود ، که مایه از خضر برده ام؟
نه خضر، بل چون کلاغ پر ، به سبز و زرد و به گرم و سرد
گذشتن چار فصل را ، قریب سیصد شمرده ام
غم عزیزان و دوستان - یکی به غربت، یکی به بند-‏
چنین نفس گیر مانده دیر ، چو بار سنگینی به گرده ام‏
نه یک نه دو، بل که بارها ، به سوگ یاران نشسته ام
ز خیل مژگان به پشت دست ، سرشک خونین سترده ام
به قتل عام فجیع باغ ، کلام تلخم شهادتی است‏
نداده ام دسته گل به آب ، به خاک، اما، سپرده ام!‏
اگر چه در چشم بد کنش ، سلالۀ سم و سوزنم‏
به سخت جانی، ولی، چو کاج ، به خاک خود پا فشرده ام‏
به فسفرین استخوان خویش،هنوز کبریت می کشم
عدو مبادا گمان برد ، که چون شراری فسرده ام‏
من آن شبانم که گر شبی ، فغان بر آرم که  آی گرگ!‏
به روز، دشمن یقین کند ، که گرگ را دوش خورده ام

گرفتند


قلم چرخید و فرمان را گرفتند    
 ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر (شاه رفت) اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جاى شاهان را گرفتند
همه از حجره ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هر آنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نا مسلمان را گرفتند
به جرم بد حجابى بد لباسى
زنان را نیز مردان را گرفتند
سراغ سفره ها نفتى نیامد
ولیکن در عوض نان را گرفتند
یکى نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکى آفتابه دزدى کرد افشا
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکى خان بود از حیث چپاول
دو تا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار    
  (مخالفهاى ایشان را گرفتند)
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکیهاى ایشان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدى
گداهاى خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت      
برادرهاى دربان را گرفتند
نمی خواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را چون که آشپز شور می کرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمان خانه پایین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روى توضیح المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دو تا گرگ خودى زد
خدایى شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان را گرفتند
.................. هم شعر گوید
ز دستش بند تمبان را گرفتند
همه اینها جهنم،این خلائق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند

برای روشنک داریوش


زن، سختکوشی و زیبایی، با تخته پاره و تنهایی
بازو گشوده و می راند، بر موجها به شکیبایی.
در بیکرانی آبی ها، پیچیده از همه سو با او
سرسام آتش خورشیدی، اوهام سرکش دریایی.
اوج و فرود و فرارفتن، ناخوانده تا همه جا رفتن
در بیکرانی آبیها، با موج، فاصله پیمایی.
زرد و کبود و درخشیدن، کولاک برق و شرف دیدن
چندان که دیدۀ ناچارش، بیزار مانده ز بینایی.
پیغام کشتی مدفون را، بر تن رقم زده با ناخن
خطی به شیوۀ استادی، حرفی به غایت شیوایی.
نه دفتری که برد موجش، نه جوهری که خورد آبش
زخم است و آن همه خونریزی، خون است و آن همه خوانایی.
دریا به زمزمۀ آبش، چون گاهواره دهد تابش
مرگ است و چیرگی خوابش، با گاهواره و لالایی.
آن زخم اگر به سخن آید، از مرگ او چه زیان زاید
او با کرانه که بگشاید، آغوش را به پذیرایی.
بینند زخم و پیامش را، در مرگ، جان کلامش را
وآن خط و حسن ختامش را، یعنی رسالت و زیبایی.

بزغاله و میمون


شنیدم باز هم گوهر فشاندی
 که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند
 در این خط جمله را بی جا نشاندی
سخن گفتی ز عدل و داد و آن را
 به نان و آب مجانی کشاندی
از این نقَلت که همچون نُقل تر بود
 هیاهو شد عجب توتی تکاندی
سخن هایت ز حکمت دفتری بود
 چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیکن پول نفت و سفرۀ خلق
 زیادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
 دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
 سلامی هم به میمون می رساندی

شعله های خشم وطن


گر شعله های خشم وطن، زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد ، نامت عجین به گند شود
پر گوی و یاوه ساز شدی، بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی  تو ، اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافته ای ، درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای ، بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، ، کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین ، حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج  طلب ، پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را،  در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا ، گریان و سوگمند شود
نفرین من مباد تو را ، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی ، یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو ، خاموش و بی گزند شود

لمعه


خون دل و گلوله و باروت ، با آن سه رادمرد چه کردند
آن هر سه ایستاده آزاد ، اینک اسیر تربت سردند
مرد خدا و مصلح و استاد ، هریک زبان مردم خاموش
رفتند و چون تعرض فریاد ، دیگر به سینه باز نگردند
ای زادگاه پاک من ای خاک ، ناگاه تخت سینه گشودی
در خون خود تپیده درونت ، بسیار کودک و زن و مردند
این جاهلان که دست به کارند ، گوش سخن نیوش ندارند
رنج است این ! به سود چه راحت،  باصلح پیشگان به نبودند
خودرو سوار و لوله افکن ، با تندباد مرگ بتازد
چون باره گسیخته افسار ، برمردمی که راهنوردند
برگرد آبگیر پر از اشک، با قامت خمیده و لرزان
تمثیل لاله های سیاهند،  این مادران که دختر دردند
شاید بهار سبز ببارند ، شاید گیاه سبز بکارند
دل زندگان سبز که بیزار ، از این خزان مردۀ زردند

بگو چگونه بنویسم


بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند
بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد
درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند
بگو چگونه بنویسم که چوب دارها روزی
فشرده پای آزادی به فرق هر چمن بودند
نسیم در درختستان به شاخه ها چو می پیوست
پیام هاش دست افشان به سوی مرد و زن بودند
کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد
که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند
چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده
معطل اند این سرها که دفتری سخن بودند
مگر ببارد از ابری بر این جنازه ها اشکی
که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند
ز داوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان
نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند

هرگز نخواب کوروش


دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید،البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند،آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند،آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا،نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها،بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری،دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی،فریادمان بلند است
اما چه سود اینجا، نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سرآید
شاید که شاعر ما، دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش،  ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز، نام و نشان ندارد

ندا


سجاده فرش عُنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آن چنان ‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسسته‌ است، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ است
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

زنی را می شناسم من


زنی را می شناسم من
که در یک گوشهٔ خانه

میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آن است

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد:
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان

تمام سهم او این است
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش
چه بد بختی ، چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی است در خانه

اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفرهٔ خالی

که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من
زنی را....

جای حضور فریاد


هرچند دخمه را بسیار، خاموش و کور می بینم
در انتهای دالانش، یک نقطهٔ نور می بینم
هرچند پیش رو دیوار، بسته است راه بر دیدار
در جای جای ویرانش، راه عبور می بینم
هرچند شب دراز آهنگ، نالین زمین و بالین سنگ
در انتظار روزی خوش، دل را صبور می بینم
تن کم توان و سر پردرد، پایم ضعیف و دستم سرد
در سینه لیک غوغایی، از عشق و شور می بینم
گر غول در شگفت از من، پاس گذر گرفت از من
با چشم دل عزیزان را، از راه دور می بینم
من کاج آهنین ریشه، هرگز مبادم اندیشه
برخاک خود اگر موجی، از مار و مور می بینم
طوفان چو در من آویزد، ناکام و خسته بگریزد
از من هراس و پروایی ، در این شرور می بینم
هر جا خلافی افتاده است، جای حضور فریاد است
من رمز کامیابی را، در این حضور می بینم
هشتاد و اند من، با من، گوید خروش بس کن زن
گویم خموش بودن را، تنها به گور می بینم

گفتی که می بوسم تو را


گفتی که می بوسم تورا، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگربیند کسی ،گفتم که حاشا می کنم
گفتی زبخت بد اگر ناگه رقیب آید زدر
گفتم که با افسون گری اورا ز  سروا می کنم
گفتی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بینی بگو در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم
گفتی که ازبی طاقتی، دل قصه یغما می کند
گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت واکنم
گفتم زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

صدای کیست


اگر به باغ نباشی درخت سخت تناور
چو برگ در تفِ توفان، دهن‌کجی کن و بگذر
گرت به خنجر دشمن، نشد مقابله ممکن
تو را معامله باید، بر آن چه هست میسر
گر از مظالم جاری، به‌ تن حریر نداری
ز دوش حاکم ظالم، ردا به حیله برآور
 صدای کیست که این‌ سان، دهان گشوده به پندم؟
سزد که لال کُنیدش، که گشته گوشم ازو کر!
من این میانۀ طلب را، چو نقطه هیچ شمارم؛
که سمت و سوی ندارد، درین محیطِ مُدوّر
چه لازم است تعامل، به دشمن از سرِ سازش؛
ازین معامله جز شرّ، چه حاصل است مقدّر؟
مرا به یاوه مترسان، ز برقِ خنجرِ بُرّان
که پیشِ تیغِ زبانم، شکسته صولت خنجر!
اگر حریر نپوشم، به حیله نیز نکوشم
مرا لباس شرف بس،  چه جای جامهٔ دیگر؟
من آن تمام‌ پسندم، که هیچ یا همه خواهم؛
به هیچ راضیم، اما سخن مگوی ز کم‌تر!
به مهر، صادقِ صادق، به قهر، آینهٔ دق
دو کفّه با دو مخالف، نشسته‌اند برابر
به هست و نیست نظر کن، که مطلقند و مسلّم؛
ازین دو واژه نیابی، مراد و معنی‌ِ دیگر
اگر درخت نباشم، بگو که صاعقه باشم
که نیست را بنشانم، میان اول و آخر