غزل شمارهٔ ۵۹۰ ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایم


ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایم
دست بر سر پای در گل مانده‌ایم
خاک راه از اشک ما گل گشت و ما
پای در گل دست بر دل مانده‌ایم
ناگهانی برق وصل تو بجست
ما ندانستیم و غافل مانده‌ایم
لاجرم از بس که بال و پر زدیم
همچو مرغ نیم بسمل مانده‌ایم
چون ز عشقت هیچ مشکل حل نشد
دایما در کار مشکل مانده‌ایم
عشق تو دریاست اما زان چه سود
چون ز غفلت ما به ساحل مانده‌ایم
کی تواند یافت عطار از تو کام
چون نخستین گام منزل مانده‌ایم

غزل شمارهٔ ۵۹۱ در چه طلسم است که ما مانده‌ایم


در چه طلسم است که ما مانده‌ایم
با تو به هم وز تو جدا مانده‌ایم
نی که تویی جمله و ما هیچ نه
مانده تویی ما ز کجا مانده‌ایم
از همه معنی چو تویی هرچه هست
پس به چه معنی من و ما مانده‌ایم
رشته چو یکتاست در اصلی که هست
پس ز برای چه دوتا مانده‌ایم
چون تو سزاوار وجودی و بس
ما نه به حق نه به سزا مانده‌ایم
چون همه تو ما همه هیچ آمدیم
ای همه تو هیچ چرا مانده‌ایم
چون همه نه با تو و نه بی توییم
نه به بقا نه به فنا مانده‌ایم
در خم چوگان سر زلف تو
گوی صفت بی سر و پا مانده‌ایم
پاک کن از ما دل ما زانکه ما
سوختهٔ خوف و رجا مانده‌ایم
ما چو فریدیم نه نیک و نه بد
کز دو جهان فرد تو را مانده‌ایم

غزل شمارهٔ ۵۹۲ ما رند و مقامر و مباحی‌ایم


ما رند و مقامر و مباحی‌ایم
انگشت نمای هر نواحی‌ایم
خون خواره چو خاک جرعه از جامیم
خون ریز ز دیده چون صراحی‌ایم
هر چند که از گروه سلطانیم
نه قلبی‌ایم و نه جناحی‌ایم
جانا ز شراب شوق تو هر دم
بی صبح و صبوحی و صباحی‌ایم
گر سوختگان تو مباحی‌اند
بس سوخته‌ایم و بس مباحی‌ایم
ما فقر و صلاح کی خریم آخر
چون خاک مقام بی‌صلاحی‌ایم
در بتکده رند و لاابالی‌ایم
در مصطبه مست لافلاحی‌ایم
کافور رباحی ار بود اصلی
کافور نه کافری رباحی‌ایم
تا در رسد این می تو ای عطار
حالی ز بی می ملاحی‌ایم

غزل شمارهٔ ۵۹۳ ما درد فروش هر خراباتیم


ما درد فروش هر خراباتیم
نه عشوه فروش هر کراماتیم
انگشت‌زنان کوی معشوقیم
وانگشت‌نمای اهل طاماتیم
حیلت‌گر و مهره دزد و اوباشیم
دردی‌کش و کم‌زن خراباتیم
در شیوهٔ کفر پیر و استادیم
در شیوهٔ دین خر خرافاتیم
گه مرد کلیسیای و ناقوسیم
گه صومعه‌دار عزی و لاتیم
گه معتکفان کوی لاهوتیم
گه مستمعان التحیاتیم
گه مست خراب دردی دردیم
گه مست شراب عالم الذاتیم
با عادت و رسم نیست ما را کار
ما کی ز مقام رسم و عاداتیم
ما را ز عبادت و ز مسجد چه
چه مرد مساجد و عباداتیم
با این همه مفسدی و زراقی
چه بابت قربت و مناجاتیم
برخاست ز ما حدیث ما و من
زیرا که نه مرد این مقاماتیم
در حالت بیخودی چو عطاریم
پروانهٔ شمع نور مشکاتیم

غزل شمارهٔ ۵۹۴ گرچه در عشق تو جان درباختیم


گرچه در عشق تو جان درباختیم
قیمت سودای تو نشناختیم
سالها بر مرکب فکرت مدام
در ره سودای تو می‌باختیم
خود تو در دل بودی و ما از غرور
یک نفس با تو نمی‌پرداختیم
چون بگستردی بساط داوری
پیش عشقت جان و دل درباختیم
بر دوعالم سرفرازی یافتیم
تا به سودای تو سر بفراختیم
آتش عشقت درآمد گرد دل
ما چو شمع از تف آن بگداختیم
بر امید وصل تو پروانه‌وار
خویشتن در آتشت انداختیم
گاه چون پروانه‌ای می‌سوختیم
گاه با آن سوختن می‌ساختیم
همچو عطار از جهان بردیم دست
تا نوای درد تو بنواختیم

غزل شمارهٔ ۵۹۵ هرچه همه عمر همی ساختیم


هرچه همه عمر همی ساختیم
در ره ترسابچه درباختیم
راهب دیرش چو سپه عرضه داد
صد علم عشق برافراختیم
رقص‌کنان بر سر میدان شدیم
نعره‌زنان بر دو جهان تاختیم
ترک فلک غاشیهٔ ما کشد
زانکه نه با اسب و نه با ساختیم
عشق رخش چون به سر ما رسید
سر به دل خرقه برانداختیم
سینه به شکرانهٔ او سوختیم
قبله ز بتخانهٔ او ساختیم
گرچه فشاندیم بر او دین و دل
قیمت ترسابچه نشناختیم
درد ده ای ساقی مجلس که ما
پردهٔ درد است که بنواختیم
نه که نه ما بابت درد توییم
زانکه ز درد تو بنگداختیم
با تو که پردازد اگر راستی است
چون همه از خویش نپرداختیم
جز سخنی بهرهٔ عطار نیست
زآن به سخن تیغ زبان آختیم

غزل شمارهٔ ۵۹۶ بس که جان در خاک این در سوختیم


بس که جان در خاک این در سوختیم
دل چو خون کردیم و در بر سوختیم
در رهش با نیک و بد در ساختیم
در غمش هم خشک و هم تر سوختیم
سوز ما با عشق او قوت نداشت
گرچه ما هر دم قوی‌تر سوختیم
چون بدو ره نی و بی او صبر نی
مضطرب گشتیم و مضطر سوختیم
چون ز جانان آتشی در جان فتاد
جان خود چون عود مجمر سوختیم
چون ز دلبر طعم شکر یافتیم
دل چو عود از طعم شکر سوختیم
چون دل و جان پردهٔ این راه بود
جان ز جانان دل ز دلبر سوختیم
مدت سی سال سودا پخته‌ایم
مدت سی سال دیگر سوختیم
عاقبت چون شمع رویش شعله زد
راست چون پروانه‌ای پر سوختیم
پر چو سوخت آنگه درافکندیم خویش
تا به‌کلی پای تا سر سوختیم
خواه گو بنمای روی و خواه نه
ما سپند روی او بر سوختیم
چون به یک چو می‌نیرزیدیم ما
خرمن پندار یکسر سوختیم
چون شکست اینجا قلم عطار را
اعجمی گشتیم و دفتر سوختیم

غزل شمارهٔ ۵۹۷ تا به دام عشق او آویختیم


تا به دام عشق او آویختیم
جان و دل را فتنه‌ها انگیختیم
دل چو در گرداب عشقش اوفتاد
تن فرو دادیم و در نگریختیم
بس که اندر وادی سودای او
خون دل با خاک ره آمیختیم
خاک پای او به نوک برگ چشم
گاه می‌رفتیم و گه می‌بیختیم
چون نیامد بر سر غربیل هیچ
پای در گل خاک بر سر ریختیم
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم
لیک در دامش به حلق آویختیم
همچو عطاری ز شوق روی او
صورتش با روی جان انگیختیم

غزل شمارهٔ ۵۹۸ تا به عشق تو قدم برداشتیم


تا به عشق تو قدم برداشتیم
عقل را سر چون قلم برداشتیم
چون دم ما سخت گیرا شد به عشق
پردهٔ هستی به دم برداشتیم
در جهان جان حقیقت‌بین شدیم
وز جهان تن قدم برداشتیم
چون درآمد عشق و جان را مست کرد
ما به مستی جام جم برداشتیم
بر جمال ساقی جان زان شراب
شادی افزودیم و غم برداشتیم
پس دل خود همچو مستان خراب
از وجود و از عدم برداشتیم
در خرابی همچو عطار از کمال
گنج راحت بی الم برداشتیم

غزل شمارهٔ ۵۹۹ تا با غم عشق آشنا گشتیم


تا با غم عشق آشنا گشتیم
از نیک و بد جهان جدا گشتیم
تا هست شدیم در بقای تو
از هستی خویشتن فنا گشتیم
تا در ره نامرادی افتادیم
بر کل مراد پادشا گشتیم
زآن دست همه جهان فرو بستی
تا جمله به جملگی تو را گشتیم
یک شمه چو زان حدیث بنمودی
مستغرق سر کبریا گشتیم
زانگه که به عشق اقتدا کردیم
در عالم عشق مقتدا گشتیم
ای دل تو کجایی او کجا آخر
این خود چه سخن بود کجا گشتیم
عمری مس نفس را بپالودیم
گفتیم مگر که کیمیا گشتیم
چون روی چو آفتاب بنمودی
ناچیز شدیم و چون هوا گشتیم
چون تاب جمال تو نیاوردیم
سرگشته چو چرخ آسیا گشتیم
چون محرم عشق تو نیفتادیم
در زیر زمین چو توتیا گشتیم
نومید مشو در این ره ای عطار
هرچند که نا امید وا گشتیم

غزل شمارهٔ ۶۰۰ ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم


ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم
در دیر مغان راه خرابات گرفتیم
پی بر پی رندان خرابات نهادم
ترک سخن عادت و طامات گرفتیم
آن وقت که خود را همه سالوس نمودیم
اکنون کم سالوس و مراعات گرفتیم
در چهرهٔ آن ماه چو شد دیدهٔ ما باز
یارب که به یک دم چه مقامات گرفتیم
بس عقل که شد مات به یک بازی عشقش
ور عقل در او مات نشد مات گرفتیم
چون عقل شد از دست ز مستی می عشق
با دلشدگان راه مناجات گرفتیم
چون شیوۀ عطار در این راه بدیدیم
آن شیوه ز اسرار و کرامات گرفتیم