گفت و شنود


در دست آسمان
شد باز چتر قرمز خورشید و ناگهان
رگبار درگرفت.
 
باران و آفتاب
زیباست.
نیست؟
هست.
 
آه ای قشنگ! نام تو آیا چه است؟
گفت
با ناز:
نوبهار.

رگبار


تازه شکفته بود
بر شاخه های خانه دوصد گل که
ناگهان
رگبار درگرفت.
 
امسال نیز
یک سیب سرخ را
روی درخت خانه نمی بینم...

 

 

شعر بی نام


شادمان هرگز نیست
در قفس هیچ قناری، ای دوست!
هیچ آهو در دام
هیچ ماهی بر خاک.
 
من قناری اسیری هستم.
آهویي در یک دام.
ماهی یی دور از آب.

 

آرزو


ناسروده های من سروده باد.
 
باز، گر نمی کند
یک گره ز کار من
یک گره ز کار دیگران که در شکنجه اند
ناسروده های من، همیشه ناسروده باد.

 

 

چشمه


شفاف آنقدر که؛ به ژرفای آب
هر سنگریزه،
پرواز ناگهانی یک سینه سرخ را
از نوک شاخه ای که تکان می خورد
می بیند.

 

 

طرح ۱


شب آخرین ستارهٔ خود را
در پای روز
افکنده است.
اکنون
خورشید
این آخرین ستارهٔ بدبخت را
در زیر پای خود
له می کند.

 

طرح ۲


آبشخور کدام پلنگ است
این آبِ صافِ راکد
در جنگل بزرگ؟
 
تا اینکه از پیالهٔ دستم
من جرعه جرعه آب بنوشم
زانو زدم به خاک.

 

 

طرح ۳


شادم که باز گل ز گل من شکفته است
گفتی: چرا؟ و من
گفتم:
زیرا گذاشتی
پا را دوباره بر سر این باغ، ای بهار!

 

 

طرح ۴


سردم شده است.
سر را به روی سینهٔ من بگذار.
ای از برای حس غریبِ دو دست من
گرمای آفتاب!

 

 

شکار


یک صبح سرد
و مرگ،
در جنگلی به هیئت مرد شکارچی.
 
شلیک یک گلوله
پرواز ناگهانی فوج پرندگان...
 
در پای آبگیر،
آنک
یک قطره خون
یک مشت پر...

فراز


جنگل پریده است
از خواب ناز، چون که در این هنگام،
پاییز
در این مسیر، نالهٔ صد برگ زرد را
- در زیر پای آن که زِ من ناگهان گریخت -
اکنون بلند کرد.
 
اکنون دوباره پنجه به قلبم کشیده است
حسی شبیه حس پلنگی که ناگهان،
یک آهوی فراری در دور دست را
با آن نگاه تندِ شرر بار دیده است.

خرمن


می سوخت
خرمن میان شعلهٔ آتش که ناگهان
مردی رسید.
گفت:
آنان گریختند.
 
غارتگران
شاید که شادمان همه از این که هر چه بود
بردند و سوختند.
اما
از قلب ما به جان تو، این کینه را هنوز...
این خشم را هنوز...

انفجار


باروت نیستم
امّا
من یک جرقه
با انفجار فاصله دارم.
 
گاهی
در شهر
یک بهانهٔ کوچک
آغاز دلخراش کتک کاری است.
در شهر هیچ کس
امشب چرا بهانه به دستم نمی دهد؟
 
من یک جرقه...

تراکتور


روز پیش
خان تراکتوری خرید.
این خبر - مثل بمب -
منفجر میان کلبه های روستا شده است.
 
روز بعد
ناگهان، مباشر بزرگ و کدخدا
خان و امنیه به سوی من
حمله ور شدند.
 
از زمین کوچکی که من به روی آن
شخم می زدم
رانده می شوم.
من که یک اجیر ساده ام.
من و گاو من
من و گاوآهنم.

دعای نیازمندان


ما را به دیده خواب نمی آید.
در پای یک حصار
در زیر سر
ما گیوه های پارهٔ خود را گذاشتیم.
 
ما نان نخورده ایم
اما به جای نان
امشب چقدر خونِ جگر، باز خورده ایم.
 
هر چیز داشتیم
از ما گرفته ای.
باشد
امّا
ای روزگار...! کینهٔ ما را ز ما مگیر.

پرنده


در بهار شب، درخت آسمان شکوفه کرد.
ناگهان
آن پرندهٔ سپید بال
پای چشمه ای مرا درود گفت.
در همین زمان که ماهتاب
زیرکانه از میان شاخه ها، مرا نگاه کرد و خنده کرد
من به سوی آن پرنده بال می زنم.

 

 

ای کاش...


یاران، مرا
از سرزمین پاک فلسطین صدا زدند
از «رمله» و «جلیله» و «لیدا».
 
ایکاش چون عقاب
من بال داشتم.

 

 

کوه


زیباست
آن قلهٔ رفیع.
 
ای کوه!
زیبایی تو را
می باید، از دریچهٔ چشم عقاب دید.

 

 

بالای تپه


با سنگ ریزه ای
در آب برکه دایره ای رسم می کنم.
 
آنک
بالای تپه، طرح سواری که پشت اوست
بر آفتاب.

 

 

خورشید


فریاد زد
از لابه لای شاخه و برگ درخت سیب:
«اینک منم
خورشید، در بدایت تابش».
 
خواب از سر کدام پرنده، پریده است؟

 

 

تردید


در افق نظاره می کند.
مثل یک تبسمِ قشنگ
بر لبان کودکی که در میان گاهواره خفته است.
 
چون ستارهٔ سحر
یک پرنده بر فراز شاخه ای که تاب می خورد
بین رفتن و نرفتن استخاره می کند.

 

 

شب یلدا


ای چاره ساز!
گویا نه هیچ بر سر این کوه
اندیشهٔ طلوع...
 
در این سیاه شب - شب یلدا-
تنها
بیدار من.
هر کس به خواب ناز...

 

با آن ردای زرد بلند


آنک
پاییز
با آن ردای زرد بلندش، میان راه...
 
پاییز
تا در خیال چیدن گل ها دوباره رفت
در جنگل بزرگ
از غصهٔ چپاول گل های سرخ و زرد
هر چلچله به جانب خورشید بال زد.

وقتی ماهی ها را می بینم


انگشت من، اشاره به یک رود می کند:
آنک، هزار ماهی زنده میان آب.
ناگاه
یک فاخته
با حیرتی شگرف
در دور دست بر نوک یک شاخه گفت: - کو؟
 
خود را فریفتن
کافی است.
در این مسیر
آنک هزار ماهی مرده به روی آب...

هیزم شکن


این جای پا
در کوره راهِ جنگلِ پر گِل، از آنِ کیست؟
- «هیزم شکن».
 
این هم صدا
آه این صدا، صدای تبر هست، نیست؟
- هست.
 
هیزم شکن
با هر درخت، دشمن دیرین است.

بهار


دارد بهار
با عطر مستی آور گل ها
از سرزمین دور غریبی به سوی من
می آید.
 
اینقدر هم قشنگ...؟!
مانند نوک طوطی وحشی
از ذوق ناگهان، رخ من سرخ می شود.
 
آه ای زمین!
این سبز جامه را،
مانند مهربانی،
مانند عشق،
از من مگیر.

در پای یک رود


در زمینی که همه دشمن هم هستند
و کسی را به کسی مهری نیست
بی قرارم امروز.
 
برگی از شاخه فرو می افتد
و نگاهم با آن...
 
می رود با امواج
باز برگی و نگاهم با آن
می رود تا آن دور
می رود تا دریا.
 
کاش این رود که در دره به خود می پیچد
بی قراری مرا هم با خود،
تا دلِ تیرهٔ دریا می برد
در دل تیرهٔ دریا می ریخت.

با ما پلنگ ها


در دور دست
بالای کوه
آنک پلنگ ها
از صخره ای به صخرهٔ دیگر
در لحظهٔ جهش...
 
امّا
با ما پلنگ ها
اینجا نه هیچ میل به جنبش.
سر را نهاده بر سر دست و نگاه ما
در دور دست...

عقاب


شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان بر قلهٔ یک کوه.
گشوده بال پرواز،
 نگاه وحشی خود را به سوی بی کران دور.
نمی دانم که این مجروح آیا در چه رؤیاهای شیرینی است؟
نمی دانم که در آن خطه های بی نهایت دور آیا او چه می بیند؟
نمی دانم چه می خواهد؟
 
دوباره دسته دسته کرکسان در آسمان ها بال افشانند.
ندارد او – دریغا! - طاقت پرواز.
شکسته بال او از تیرِ جانکاهی ولی مغرور،
نشسته همچنان و همچنان بر قلهٔ یک کوه.

بیابان


اختری روشن نیست
در بیابان تا من
جای پاهای کسی را بینم.
 
شده ام
وازده از جنگِ درونم ای دوست!
خسته دیگر از شب.
من چه تنها شده ام می بینی؟
با چه وحشت در راه
گام بر می دارم.
 
هیچ کس با من نیست.

محاصره


آنک
یک فاجعه که در شرف تکوین ...
 
در دشت
مانند یک کمان، از یک بزرگ دایره
ده ها گرگ
در یورشی عظیم.
 
از گله دور،
یک بره در محاصره - ای داد!
آنک
یک دایره - تمام...

گل مرداب


زیباست
این نازنین.
زیرا عزیز!
گل در میانِ بستر مرداب هم «گُل» است.

 

 

اردک ها


وحشتی از شب طوفانی نیست
فوج اردک ها را
همچنان می خوانند.

 

 

در دوزخ اتفاق افتاد

                                                                   (برای محمد روشن عزیز)
در پای چاهِ بادیه ای، آرد می کند او
- دانه دانه - هستهٔ خرما را.
در پای چاه بادیه، من سخت شرمناک.
 
ناگاه، مردی کنار من
با دست خود، اشاره به آن دور کرد و گفت:
«آنجا نگاه کن ...آنجا!»
- آیا چه دیده است؟
 
در زیر آفتاب
من هر دو دست را
چون سایبان دیدهٔ مشتاق می کنم
می بینم
در انتهای بادیه - آنجا که هیچ نیست غیر از غبار -
با زین و برگِ کج شده، یک اسبِ بی سوار
دارد به سوی خطِ افق تند می دود.

تعقیب در دره


به تماشای ما کسی آمد.
گفت با آفتاب؛ روزِ بلند
گفت آبشخوری، به یک آهو
گفت با دره، آبشاری خُرد: «به تماشای ما کسی آمد».
 
از سرم تا که دست بردارند
من به آنها چه می توانم گفت؟
 
زیر این بی کرانِ نیلی رنگ
در علف ها و بوته ها، بر خاک
ردِ پای آن گرازی را
که شبیخون به کشتزارم زد
می کنم با تفنگِ پر تعقیب.
 
هان...! شنیدی تو یا که نشنیدی؟
این صدا را که در کمرکش کوه
باز می پیچد و باز می پیچد:
به تماشای ما کسی آمد.

چنگی


چه شب سرد و تلخ و دلگیری است.
خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!
مثل یک قوچ کوهیم؛ وحشی.
مثل یک شیر شرزه پر زورم.
چنگ بر گیسوان چنگش زد
خواند چنگی، دوباره چنگی خواند:
خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!
می توانم اگر چه اسبی را
با سوارش به روی شانهٔ خویش
بگذارم به دور خود چرخم،
می توانم اگر چه با یک مشت
افکنم بر زمین پلنگی را،
خوبِ من، مهربانِ من، ای دوست!
می کنم با وجود این احساس
قرن ها پیرتر زِ خود هستم.
چه شب سرد و تلخ و دلگیری است.

این نجیب...


از شاه بیت هر غزلِ عاشقانه است
آن چشم ها، به جان عزیزان؛ قشنگ تر.
 
از پای خیمهٔ چه کسی او فرار کرد؟
آیا کدام مرد
آیا کدام طایفه در جست و جوی اوست؟
 
مسحور خویش کرد
اکنون مرا
این باد پایِ سرکش، این خوب، این نجیب!
مبهوت مانده ام!
در بازوان من
گویی توان این که کمندی بیفکنم
دیگر نمانده است.
 
آن چشم ها، به جان عزیزان؛ قشنگ تر
از شاه بیت هر غزل عاشقانه است.

آبادی


پای درختِ پیرِ صنوبر، کنارِ رود
گپ می زدیم زِ آنچه که بر ما گذشته بود
از آفت و هجوم ملخ ها به کشت زار.
 
پیری که چوب دستیِ خود را به دست داشت
می گفت: « هوم!
من هیچ گاه این همه غمگین نبوده ام».
آهی کشید از دل و آنگه ادامه داد:
«اینجا
تنها کسی که - ای پسرم!- هیچ وقت
بی کار نیست
- آنک
سرگرم کار - گورکن پیر دهکده است».
 
تنگ غروب بود.

سوگ


«های...! اینجا چه خبر...؟ » می پرسم.
مرد ماهی گیری
که به اندازهٔ من حیران است
و به اندازهٔ آنهای دگر غمگین، گفت
که: «در آن قلبِ بزرگ دریا
بادبان های برافراشته ای را دیشب،
صاعقه آتش زد...»
 
آن قدر غمگینم
که دلم می خواهد
روی دامان زمین بارم اشک... دریا ...دریا...
 
سوگواران! به شما با چه زبانی آیا
تسلیت باید گفت؟

خواب


«-هی! سیاهی!» هنوز می پیچد
این صدا، مثل رعد، در گوشم.
«-هی سیاهی تو کیستی؟...» و آنگاه:
«اسم شب را به ما بگو» پرسید
گزمه ای زیر نور یک مشعل
«اسم شب را به ما بگو...!» « - رستن»
گفتم و دور خویش چرخیدم.
بعد...
...این قصهٔ درازی هست.
می زدم مشت و مشت می خوردم.
عاقبت از طنین نعرهٔ خویش
یا که از ناله های «در» - در را
باد بر هم دوباره می کوبد-
باز کردم دو دیده را، ای دوست!
نیمه شب بود، خواب می دیدم.

زمزمه ای در تنهایی


باز کردم همهٔ پنجره ها را با شوق
تا صدایی شاید...
تا مگر زمزمه ای از آن دور...
خبری اما نیست
و در این لحظه که من می لرزم؛
باد پاییزیِ سرد
ناگهان در بغلم می گیرد.
 
تا مگر در بغل خود گیرم
سایه ام را که به دیوار اتاقم لرزید
می گشایم آغوش
می دوم اما شمع
می شود از نفسِ بادِ پگاهان خاموش
سایه ام می میرد.

ماهی گیر


«مژده... او آمد
از همان جایی که می دانی ... که می دانم».
قاصد این را گفت و پَس پَس رفت و
آن سو تر که یک در بود ایستاد و
ناگهان بر پنجهٔ یک پای خود چرخید.
کرد از هم باز در را با چه شدت،
باز در را بست.
 
با دو چشم خسته از بی خوابی دوشین
در پگاهان، با چه شوقی زن
می گشاید کومه اش را «دَر»
می فشاند چون سبک بالان به ساحل پر.
 
آن سوی این کومه و آن زن
- عجب این منظره زیباست -
می گذارد پای خود را بر بسیطِ ساحل غمناک
مرد بندر، مرد ماهی گیر..
.

دور از سواد شهر


جنگل
و یک پرنده
که افشانده بال، بر سر جنگل
جنگل، اما، تمام برف...
 
من،
با چوب دست گردوی خود در مشت
در واپسین تلاش...
 
دور از سواد شهر
از زوزهٔ مداومِ گرگ گرسنه ای
آنک
درهم دوباره نقش قدم های خسته ام
در برف...

تجاهل


مزرعه می گوید:
«ریشه کن تا بشود هرزه علف هایم، نیست
یک وجین گر اینجا؟»
و سپس در دل تاریکی شب
به من و تو- به تو و من- ای دوست!
با چه امید عبث می نگرد!
 
ما که تنبل هستیم
ما که در فکر فریب خود و این مردم آبادی خویش
زیر لب می گوییم:
- «ما چرا می باید...؟»
و تجاهل آنگاه:
- «مزرعه با ما نیست».

تسلسل

                                                                           (برای «م. امید» شاعر)
مرد دریا: مرد ماهیگیر
می گزد لب را به دندان، خنده بر آن هیچ.
می کشاند سایه اش را بر سر شن ها.
می گشاید بادبانِ قایقِ فرسودهٔ خود را.
می شود گم در دل تاریکی دریا.
 
مدفن اجداد او در ژرف این دریاست
در نمی دانم کدامین شب
در نمی دانم کدامین روز...
 
ژرف دریا، چون تبارش، مدفن او نیز.

آغازی برای یک مرثیه


جنگل...
یک زوزهٔ کشیده...
یک گرگ...
در کوره راه
مشتی غبار از اثر یک فرار...
 
نزدیک تر
یک زوزهٔ کشیدهٔ دیگر...
آنک
آغاز جنگ شاخهٔ انبوهِ یک درخت
با شاخ یک گوزن...

مترسک باغ


                                                                         (برای صادق شعبانی)
گفتند و با وحشت به هم دارند می گویند:
چون پهلوان های اساطیری که در پیکار
او بر زمین محکم فرو کوبیده پاها را
«هل من مبارز» این صدا از اوست...
از این سبک بالان - یقین - یک تن نمی داند
در باغ ما امروز
او یک مترسک هست.

 

آبشار


با لهجهٔ دلنشین خود، اینجا کوه
تک بیت بلند آبشاری را
با شوق برای دره می خواند.
 
ای در بغلم، دو کندهٔ زانو!
یک دره کنون منم سراپا گوش
بر دامن سبزِ جنگلی انبوه.

 

 

بادبادک


تنها صدا، صدای غم انگیز زنجره است
در داخل اتاق.
 
در گرگ و میش
آنک
تصویر بادبادک سرخی
در قاب پنجره است.

 

 

ناز


در کارخانه ای
من کار می کنم.
 
اینجا
این نو گلان سرخ و سپید و بنفشه موی
هر روز
از روز پیش، بیشتر
می پژمرند.
 
از دختر کناری پرسیدم:
زیبای من!
آیا چه است نام تو؟ با ناز گفت:
- ناز.
 
ای کاش من
اینجا، بهار بودم.