بخش ۱

مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست وبدبختی چیست.گفت نیک بخت آنکه خورد وکِشت و بدبخت آنکه مُرد و هِشت
   مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
   که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

بخش ۲

موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحسِن کما اَحسنَ اللهُ الیک نشنید و عاقبتش شنیدی
  آن کس که به دینار ودرم خیر نیندوخت
  سرعاقبت اندر سر دینار و درم کرد
  خواهی که ممتع شوی از دُنیی وعقبی
  باخلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
عرب گوید جُد ولا تَمنُن فَانّ الفائدهٌ الیک عائدةٌ یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز می گردد
  درخت کرم هرکجا بیخ کرد
  گذشت از فلک شاخ و بالای او
  گر امیدواری کز او برخوری
  به منت منه ارّه بر پای او


  شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
  زانعام وفضل او نه معطل گذاشتت
  منت منه که خدمت سلطان کنی همی
  منت شناس از او که به خدمت بداشتت

بخش ۳


دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد
   علم چندان که بیشتر خوانی 
   چون عمل در تو نیست نادانی
   نه محقق بود نه دانشمند
   چارپاپی بر او کتابی چند
   آن تهی مغز را چه علم و خبر
   که بر او هیزم است یا دفتر

 

بخش ۴


علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن
  هرکه پرهیز وعلم وزهد فروخت
  خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت


 

 

بخش ۵

عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است
   بی فایده هرکه عمر در باخت
   چیزی نخرید و زر بینداخت


 

 

بخش ۶


ملک از خردمندان جمال گیرد و دین ازپرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان
   پندی اگر بشنوی ای پادشاه
   در همه عالم به از این پند نیست
   جز به خردمند مفرما عمل
   گرچه عمل کار خردمند نیست


 

 

بخش ۷

سه چیز پایدار نماند:مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست
 

 

بخش ۸


رحم آوردن بر بدان ستم است برنیکان عفوکردن از ظالمان جور است بر درویشان
    خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی
    به دولت تو گنه می کند به انبازی


 

 

بخش ۹


به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد
   معشوق هزار دوست را دل ندهی
   ور می دهی آن دل به جدایی بنهی


 

 

بخش ۱۰


هر آن سرّی که داری با دوستان در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد وهر گزندی که توانی به دشمن مرسان باشد که وقتی دوست شود
رازی که نهان خواهی با کس درمیان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل
    خامشی به که ضمیر دل خویش
    با کسی گفتن وگفتن که مگوی
    ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
    که چو پرشد نتوان بستن جوی
    سخنی در نهان نباید گفت
    که بر انجمن نشاید گفت

بخش ۱۱


دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد وگفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد وهرکه دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد
   امروز بکش چو می توان کشت
   کآتش چوبلند شد جهان سوخت
   مگذار که زه کند کمان را
   دشمن که به تیر می توان دوخت


 

 

بخش ۱۲


سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی
  میان دوکس جنگ چون آتش است
  سخن چین بدبخت هیزم کش است
  کنند این و آن خوش دگر باره دل
  وی اندر میان کوربخت وخجل
  میان دو تن آتش افروختن
  نه عقل است و خود در میان سوختن


  درسخن با دوستان آهسته باش
  تا ندارد دشمن خونخوار گوش
  پیش دیوار آنچه گویی هوش دار
  تا نباشد در پس دیوار گوش

بخش ۱۳


هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد
     بشوی ای خردمند از آن دوست دست
     که با دشمنانت بود هم نشست


 

 

بخش ۱۴


چون در امضای کاری متردّد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید
    با مردم سهل خوی دشخوار مگوی
    با آن که در صلح زند جنگ مجوی
تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید
    چو دست از همه حیلتی درگسست
    حلال است بردن به شمشیر دست


 

 

بخش ۱۵

بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید
     دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن
     مغزی است در هر استخوان مردی است در هر پیرهن

 


 

 

بخش ۱۶


هرکه بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عزوّجل
   پسندیده است بخشایش ولیکن
   منه بر ریش خلق آزار مرهم
   ندانست آن که رحمت کرد بر مار
   که آن ظلم است بر فرزند آدم


 

 

بخش ۱۷


نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن روا است تا به خلاف آن کاری کنی که آن عین صواب است
   حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
   که بر زانو زنی دست تغابن
   گرت راهی نماید راست چون تیر
   از او برگرد و راه دست چپ گیر


 

بخش ۱۸


خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند ونه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند
   درشتی ونرمی به هم در بِه است
   چو فاصد که جراح و مرهم نِه است
   درشتی نگیرد خردمند پیش
   نه سستی که ناقص کند قدر خویش
   نه مرخویشتن را فزونی نهد
   نه یکباره تن در مذلت دهد


   شبانی با پدر گفت ای خردمند
   مرا تعلیم ده پیرانه یک پند
   بگفتا نیک مردی کن نه چندان
   که گردد خیره گرگ تیز دندان

بخش ۱۹


دو کس دشمن ملک و دین اند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم
    بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
    که خدا را نبوده بندۀ فرمانبردار



 

 

بخش ۲۰

پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد
    نشاید بنی آدم خاک زاد
    که در سر کند کبر و تندی و باد
    تو را با چنین گرمی وسرکشی
    نپندارم از خاکی از آتشی


    در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
    گفتم  مرا به تربیت از جهل پاک کن
    گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
    یا هرچه خوانده ای همه در زیر خاک کن

 

بخش ۲۱


بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هرکجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد
     اگر زدست بلا بر فلک رود بدخوی
     زدست خوی بد خویش در بلا باشد



 

 

بخش ۲۲


چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش وگر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن
      برو با دوستان آسوده بنشین
     چو بینی درمیان دشمنان جنگ
      وگر بینی که با هم یک زبان اند
      کمان را زه کن و بر باره بر سنگ


 

 

بخش ۲۳


دشمن چو از همه حیلتی فروماند سلسلۀ دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند


 

 

بخش ۲۴


سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی وگر آن از دشمن رستی
     به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف
     که مغز شیر برآرد چو دل زجان برداشت


 

 

بخش ۲۵


خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد
    بلبلا مژدۀ بهار بیار
    خبر بد به بوم باز گذار


 

 

بخش ۲۶     


پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنکه بر قبول کلی واثق باشی وگرنه در هلاک خویش سعی می کنی
     بسیج سخن گفتن آن گاه کن
     که دانی که در کار گیرد سخن



 

 

بخش ۲۷


هر که نصیحت خود رأی کند او خود به نصیحت گری محتاج است

 

 

بخش ۲۸


فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است وآن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید
    الا تا نشنوی مدح سخنگوی
    که اندک مایه نفعی از تو دارد
    که گر روزی مرادش برنیاری
    دوصد چندان عیوبت برشمارد


 

 

بخش ۲۹

متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد
   مشو غره بر حسن گفتار خویش
   به تحسین نادان و پندار خویش


 

 

بخش ۳۰


همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال

یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند
چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گر این قبالۀ من
درست نیست خدایا یهود میرانم
یهود گفت به توریة می خورم سوگند
وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

بخش ۳۱  


ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرد حریص با جهانی گرسنه است وقانع به نانی سیر حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت
  رودۀ تنگ به یک نان تهی پر گردد
  نعمت روی زمین پرنکند دیدۀ تنگ


  پدر چون دور عمرش منقضی گشت
  مرا این یک نصیحت کرد و بگذشت
  که شهوت آتش است از وی بپرهیز
  به خود بر آتش دوزخ مکن تیز
  در آن آتش نداری طاقت سوز
  به صبر آبی بر این آتش زن امروز

بخش ۳۲


هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند
    بد اخترتر از مردم آزار نیست
    که روز مصیبت کسش یار نیست


 

 

بخش ۳۳


هرچه زود برآید دیر نپاید

   خاک مشرق شنیده ام که کنند
   به چهل سال کاسه ای چینی
   صد به روزی کنند در مر دشت
   لاجرم قیمتش همی بینی

مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد
وآدمی بچه ندارد خبر و عقل و تمیز
آن که ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید
و این به تمکین وفضیلت بگذشت از همه چیز
آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست
لعل دشخوار به دست آید از آن است عزیز

بخش ۳۴   


کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید
   به چشم خویش دیدم در بیابان
   که آهسته سبق برد از شتابان
   سمند باد پای از تک فرو ماند
   شتربان همچنان آهسته می‌راند

 

 

بخش ۳۵


نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی
   چون نداری کمال فضل آن به    که زبان دردهان نگه داری
   آدمی را زبان فضیحه کند         جوز بی مغز را سبکساری


  خری را ابلهی تعلیم می داد                  بر او بر صرف کرده سعی دایم
  حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی        دراین سودا بترس از لوم لایم
  نیاموزد بهایم از تو گفتار                         تو خاموشی بیاموز از بهایم


   هرکه تأمل نکند در جواب                    بیشتر آید سخنش ناصواب
  یا سخن آرای چو مردم به هوش            یا بنشین چون حیوانان خموش

بخش ۳۶


هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است
    چون درآید مِه از تویی به سخن        گرچه به دانی اعتراض مکن


 

 

بخش ۳۷   


هر که با بدان نشیند نیکی نبیند
             گر نشیند فرشته ای با دیو           وحشت آموزد وخیانت و ریو
             از بدان نیکی نیاموزی
                      نکند گرگ پوستین دوزی
 

 

بخش۳۸

مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسواکنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند وتخم نیفشاند

بخش۳۹  


از تن بی دل طاقت نیاید و پوست بی مغز بضاعت را نشاید

بخش۴۰  


نه هر که در مجادله چُست در معامله درست
   بس قامت خوش که زیر چادر باشد    چون باز کنی مادر مادر باشد

بخش۴۱


اگر شب ها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی
   گر سنگ همه لعل بدخشان بودی     پس قیمت لعل وسنگ یکسان بودی

بخش۴۲   

نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست مار اندرون دارد نه پوست
      توان شناخت به یک روز در شمایل مرد
                   که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
      ولی زباطنش ایمن مباش و غره مشو
                   که خبث نفس نگردد به سال ها معلوم

بخش۴۳   


هر که با بزرگان ستیزد خون خود ریزد
     خویشتن را بزرگ پنداری       راست گفتند یک دو بیند لوچ
     زود بینی شکسته پیشانی   تو که بازی کنی به سر با غوچ

بخش۴۴   

پنجه بر شیر زدن ومشت با شمشیر کار خردمندان نیست
      جنگ و زور آوری مکن با مست   پیش سر پنجه در بغل نه دست

 

بخش۴۵  


ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویشتن
    سایه پرورده را چه طاقت آن       که رود با مبارزان به قتال
    سست بازو به جهل می فکند    پنجه با مرد آهنین چنگال

بخش۴۶

بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد
   کند هر آینه غیبت حسود کوته دست      که در مقابله گنگش بود زبان مقال

بخش۴۷


گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس
   اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب     شبی زمعده سنگی شبی زدل تنگی

بخش۴۸   


مشورت با زنان تباه است وسخاوت با مفسدان گناه
        خبث را چو تعهد کنی و بنوازی       به دولت تو گنه می کند به انبازی
هر که را دشمن پیش است اگر نکشد دشمن خویش است
         سنگ در دست و مار سر بر سنگ    خیره رایی بود قیاس ودرنگ

بخش۴۹  


کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آنکه اختیار باقی است توان کشتن وتوان بخشیدن وگر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد
     نیک سهل است زنده بی جان کرد      کشته را باز زنده نتوان کرد
     شرط عقل است صبر تیرانداز             که چو رفت از کمان نیاید باز

بخش۵۰   

حکیمی که با جهال در افتد توقّع عزت ندارد و گر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی است که گوهر همی شکند
       نه عجب گر فرو رود نفسش    عندلیبی غراب هم قفسش

    گر هنرمند از اوباش جفایی بیند
                         تا دل خویش نیازارد و در هم نشود
    سنگ بد گوهر اگر کاسۀ زرین بشکست
                         قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود