بخش ۱
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست وبدبختی چیست.گفت نیک بخت آنکه خورد وکِشت و بدبخت آنکه مُرد و هِشت
مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست وبدبختی چیست.گفت نیک بخت آنکه خورد وکِشت و بدبخت آنکه مُرد و هِشت
مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد
موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحسِن کما اَحسنَ اللهُ الیک نشنید و عاقبتش شنیدی
آن کس که به دینار ودرم خیر نیندوخت
سرعاقبت اندر سر دینار و درم کرد
خواهی که ممتع شوی از دُنیی وعقبی
باخلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
عرب گوید جُد ولا تَمنُن فَانّ الفائدهٌ الیک عائدةٌ یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز می گردد
درخت کرم هرکجا بیخ کرد
گذشت از فلک شاخ و بالای او
گر امیدواری کز او برخوری
به منت منه ارّه بر پای او
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
زانعام وفضل او نه معطل گذاشتت
منت منه که خدمت سلطان کنی همی
منت شناس از او که به خدمت بداشتت
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپاپی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن
هرکه پرهیز وعلم وزهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است
بی فایده هرکه عمر در باخت
چیزی نخرید و زر بینداخت
ملک از خردمندان جمال گیرد و دین ازپرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان
پندی اگر بشنوی ای پادشاه
در همه عالم به از این پند نیست
جز به خردمند مفرما عمل
گرچه عمل کار خردمند نیست
سه چیز پایدار نماند:مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست
رحم آوردن بر بدان ستم است برنیکان عفوکردن از ظالمان جور است بر درویشان
خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی
به دولت تو گنه می کند به انبازی
به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد
معشوق هزار دوست را دل ندهی
ور می دهی آن دل به جدایی بنهی
هر آن سرّی که داری با دوستان در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد وهر گزندی که توانی به دشمن مرسان باشد که وقتی دوست شود
رازی که نهان خواهی با کس درمیان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل
خامشی به که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن وگفتن که مگوی
ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
که چو پرشد نتوان بستن جوی
سخنی در نهان نباید گفت
که بر انجمن نشاید گفت
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد وگفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد وهرکه دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد
امروز بکش چو می توان کشت
کآتش چوبلند شد جهان سوخت
مگذار که زه کند کمان را
دشمن که به تیر می توان دوخت
سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی
میان دوکس جنگ چون آتش است
سخن چین بدبخت هیزم کش است
کنند این و آن خوش دگر باره دل
وی اندر میان کوربخت وخجل
میان دو تن آتش افروختن
نه عقل است و خود در میان سوختن
درسخن با دوستان آهسته باش
تا ندارد دشمن خونخوار گوش
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار
تا نباشد در پس دیوار گوش
هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد
بشوی ای خردمند از آن دوست دست
که با دشمنانت بود هم نشست
چون در امضای کاری متردّد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید
با مردم سهل خوی دشخوار مگوی
با آن که در صلح زند جنگ مجوی
تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید
چو دست از همه حیلتی درگسست
حلال است بردن به شمشیر دست
بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید
دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن
مغزی است در هر استخوان مردی است در هر پیرهن
هرکه بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عزوّجل
پسندیده است بخشایش ولیکن
منه بر ریش خلق آزار مرهم
ندانست آن که رحمت کرد بر مار
که آن ظلم است بر فرزند آدم
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن روا است تا به خلاف آن کاری کنی که آن عین صواب است
حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن
گرت راهی نماید راست چون تیر
از او برگرد و راه دست چپ گیر
خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند ونه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند
درشتی ونرمی به هم در بِه است
چو فاصد که جراح و مرهم نِه است
درشتی نگیرد خردمند پیش
نه سستی که ناقص کند قدر خویش
نه مرخویشتن را فزونی نهد
نه یکباره تن در مذلت دهد
شبانی با پدر گفت ای خردمند
مرا تعلیم ده پیرانه یک پند
بگفتا نیک مردی کن نه چندان
که گردد خیره گرگ تیز دندان
دو کس دشمن ملک و دین اند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم
بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
که خدا را نبوده بندۀ فرمانبردار
پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد
نشاید بنی آدم خاک زاد
که در سر کند کبر و تندی و باد
تو را با چنین گرمی وسرکشی
نپندارم از خاکی از آتشی
در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
یا هرچه خوانده ای همه در زیر خاک کن
بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هرکجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد
اگر زدست بلا بر فلک رود بدخوی
زدست خوی بد خویش در بلا باشد
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش وگر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن
برو با دوستان آسوده بنشین
چو بینی درمیان دشمنان جنگ
وگر بینی که با هم یک زبان اند
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ
دشمن چو از همه حیلتی فروماند سلسلۀ دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند
سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی وگر آن از دشمن رستی
به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف
که مغز شیر برآرد چو دل زجان برداشت
خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد
بلبلا مژدۀ بهار بیار
خبر بد به بوم باز گذار
پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنکه بر قبول کلی واثق باشی وگرنه در هلاک خویش سعی می کنی
بسیج سخن گفتن آن گاه کن
که دانی که در کار گیرد سخن
هر که نصیحت خود رأی کند او خود به نصیحت گری محتاج است
فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است وآن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید
الا تا نشنوی مدح سخنگوی
که اندک مایه نفعی از تو دارد
که گر روزی مرادش برنیاری
دوصد چندان عیوبت برشمارد
متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد
مشو غره بر حسن گفتار خویش
به تحسین نادان و پندار خویش
همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند
چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گر این قبالۀ من
درست نیست خدایا یهود میرانم
یهود گفت به توریة می خورم سوگند
وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرد حریص با جهانی گرسنه است وقانع به نانی سیر حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت
رودۀ تنگ به یک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پرنکند دیدۀ تنگ
پدر چون دور عمرش منقضی گشت
مرا این یک نصیحت کرد و بگذشت
که شهوت آتش است از وی بپرهیز
به خود بر آتش دوزخ مکن تیز
در آن آتش نداری طاقت سوز
به صبر آبی بر این آتش زن امروز
هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند
بد اخترتر از مردم آزار نیست
که روز مصیبت کسش یار نیست
هرچه زود برآید دیر نپاید
خاک مشرق شنیده ام که کنند
به چهل سال کاسه ای چینی
صد به روزی کنند در مر دشت
لاجرم قیمتش همی بینی
مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد
وآدمی بچه ندارد خبر و عقل و تمیز
آن که ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید
و این به تمکین وفضیلت بگذشت از همه چیز
آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست
لعل دشخوار به دست آید از آن است عزیز
کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید
به چشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پای از تک فرو ماند
شتربان همچنان آهسته میراند
نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی
چون نداری کمال فضل آن به که زبان دردهان نگه داری
آدمی را زبان فضیحه کند جوز بی مغز را سبکساری
خری را ابلهی تعلیم می داد بر او بر صرف کرده سعی دایم
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی دراین سودا بترس از لوم لایم
نیاموزد بهایم از تو گفتار تو خاموشی بیاموز از بهایم
هرکه تأمل نکند در جواب بیشتر آید سخنش ناصواب
یا سخن آرای چو مردم به هوش یا بنشین چون حیوانان خموش
هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است
چون درآید مِه از تویی به سخن گرچه به دانی اعتراض مکن
گر هنرمند از اوباش جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و در هم نشود
سنگ بد گوهر اگر کاسۀ زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود