...قلب من گسترش می خواهد
من نمی خواهم گلدان گلی دست آموز
سر ایوان بلندی باشم.
دل من می خواهد
در میان مردم گل بکنم
دل طوفانی من
در خیابان هایی است
که به کندوی پر از همهمۀ زنبوران می ماند...
...آه ای عاشق ،بیراهه مرو
که در این تنگی با بوی برنج
مدتی هست که دامن دامن دلهره می آرد باد،
وحشت جنگل در شعله و دود
متلاشی شدن قلب پرنده بر خاک
رنگ خون من و توست
که به سیمای زمین می پاشند
...
...در دل یخبندان
حافظ آتش نارنگی باش
که به زردآلو و سیب و گلابی
تا به تابستان راه است هنوز.
و همین است اگر می بینی
مثل بلبل که بهار گل ها
شور می بخشد آوازش را

با دلی عاشق،عابرها را می نگرم
و دگرگونی مردم در شهر
پرده ای بالاتر می برد آوازم را...

به خیابان ها برویم
که فراز سر ما تنهایی
اژدهایی است که چنبر زده است.
در هوای خنک میدان ها
نفسی تازه کنیم.
با صداهای بلند کوچه
فصل پیوستن ماست
.