تا آن سوی شهر

بهار گونه هایت را لمس می کرد
تو فرزند درخت های خواب آلود بودی
نسیم با گیسوانت بازی می کرد
و خیابان ها در نگاهت امتداد می یافتند
آن سال ها من از پنجره ها می نگریستم به جاده های دور
و بر پشت بام ها به انتظارت می نشستم
تو فرزند درخت های خواب آلود بودی
تو باران را دوست داشتی
و اطلسی هایت را در طاقچه می چیدی.
پاییز در شهر لانه کرده است
پرنده های منزوی بر شیروانی های خاکستری
می نشینند
من به دنبال درخت های خشک
تا آن سوی شهر می روم
تو میان تپه ها خانه ای داری
گیسویت اسیر باران است
صورتی ها گونه ات را رنگ می زنند
تو غروب را دوست داری.
پاییز در شهر لانه کرده است
سیب های میوه فروش
در جعبه های چوبیشان خفته اند
من پیاده روهای خیس را
تا آن سوی شهر دنبال می کنم
و بر نیمکت های سبز میان راه می نشینم
و می گویم
تو میان تپه ها خانه ای داری
خانه ای پر از شراب و هماغوشی و مرگ
تو از سایه ها نمی ترسی
پاییز برهنگیت را دوست دارد.