دیباچه


مثل درخت در شب باران به اعتراف
 با من بگو بگوی صمیمانه هیچ گاه
تنهایی برهنه و انبوه خویش را
 یک نیم شب
 صریح
 سرودی به گوش باد ؟
در زیر آسمان
 هرگز لبت تپیدن دل را
چون برگ در محاورۀ باد
 بوده است ترجمان ؟
 ای آن که غمگنی و سزاوار
در انزوای پرده و پندار
 جوبار را ببین که چه موزون
با نغمه و تغنی شادش
از هستی و جوانی
 وز بودن و سرودن
 تصویر می دهد                                                                                             بنگر به نسترن ها
بر شانه های کوته دیوار
زان سوی بید ها و چناران
 آنک شمیم صبح بهاران
بهتر همان که با من
خود را به ابر و باد سپاری
مثل درخت در شب باران

نمازی در تنگنا


زان سوی بهار و زان سوی باران
 زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
 نه دمدمۀ سپیده دم اما
 تو آینه دار روشنای صبح
 در خلوت خالی شب من باش

مزمور عشق


ای آینۀ روح شقایق
  همه تن شرم
 سرشار ترین زمزمۀ شوق گیاهان
 آهو برۀ بیشۀ اندیشه و تردید
 لب تشنه و
 از چشمه هراسان به نگاهان
گامی
 دو سه
 با من نه و در سحر سحر بین
هر برگ شقایق
آیینۀ جوبار و بهاری شد و برخاست
 شب ذوب شد و رفت
 وز راه من و تو
آن کوه گران
 مشت غباری شد و برخاست
 گفتی که
 خوشا از همه سو جاری بودن
و آنگاه
 تصویر گلی را که بر امواج روان بود
 دیدی و بریدی سخنت را
 تردید تو سنگی شد و
 آن آینه بشکست
تصویر ‚ پریشان شد بر آب
 از معجزۀ نور و نسیم و نم باران
یاران دگر پنجره شان را به گل سرخ
 آراسته کردند
تنها من و تو
بر لب این پنجره ماندیم
 وان سیره که آواز برآورد سحرگاه
خاموش نشستیم و
 به آواش نخواندیم
بنگر
 در باد سحرگاهان دستار شکوفه
بر شاخۀ بادام
 به رود زمستان است
 گل نیز
تصویرش را
 در آب روان کرده به پیغام
 هستی به شد آیند
باران
 از قطره به جوبار شدن
 جاری است
وز جوی به دریا

باغ میرا


 پاییز محزونی
 که در خون تو می خواند
  گامی به تو نزدیک و گامی دور
 آرام همراه تو می آید
 روزی تمام باغ را
 تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان
  در رهگذار باد
با من نمی گویی
آن آهوان شاد و شنگ تو
 سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
آه
 شب های باران تو وحشتناک
شبهای باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید
و از اندوه لبریز است
 من دانم و تنهایی باغی
که رستنگاه آوای هزاران بود
واینک
 خنیاگرش خاموش
و آرایه اش
 خونابۀ برگان پاییز است

جرس


بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
 که در زلالش
 سحر بجوید
 ز بی کران ها
 حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
  من و تو بیدار و
 محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
  از خواب
روانه در شط نور و نرما
ترانه ای بر لبان بادیم
به تن همه شرم و شوخ ماندن
 به جان جویان
روان پویان بامدادیم
 ندانم از دور و دور دستان
 نسیم لرزان بال مرغی است
 و یا پیام از ستاره ای دور
 که می کشاند
 بدان دیاران
 تمام بود و نبود ما را
 در این خموشی و پرده پوشی
 به گوش آفاق می رساند
 طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی
 که واژه های برهنه امشب
 نوشته بر خاک و خار و خارا
 چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا
 در این شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری
 تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
 غبار این کوچه باغ ها را
  که در زلالش سحر بجوید
 ز بی کران ها
 حضور ما را

سورۀ روشنایی


روح ستاره ای مگر امشب
 در من حلول کرده که این سان
 از تنگنای حس و جهت پاک رسته ام
 بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج
 باز آن بلند جاری
باز آن حضور بیدار
 مثل شراع کشتی یاران
می آید از کرانۀ دیدار
 دیدار او اگر چه بسی دیر
 دیدار او اگر چه بسی دور
 پر می کند تغافل شب را
از آفتاب صبح نشابور
آن جرعه جرعه جام تبسم
وان گونه گونه باغ تکلم
در سایۀ بلند آلاچیق شب
باز آن هزار خرمن آتش
باز آن نثار زمزمه و نور
روح ستاره ای است که گویی
چندی افول کرده است
 وینک دوباره ناگاه
تابیده از کران ها
در من حلول کرده است

از خلیج شب


 آن بیشه های الماس
باز ازکرانۀ صبح
شب را به آب دادند
 شاد آن خجسته صبحی
کان روشنان جاری
 در بستر سکوت و شط نظارۀ من
هر سنگ و صخره ای را
 موج و شتاب دادند
وان لحظه ای که مرغان
 در دوردست خواندند
و این سوی رودباران
 گل ها جواب دادند

آبی


لحظۀ خوب
 لحظۀ ناب
 لحظۀ آبی صبح اسفند
 لحظۀ ابرهای شناور
لحظه ای روشن و ژرف و جاری
حاصل معنی جملۀ آب
لحظه ای که در آن خنده هایت
  جذبه را تا صنوبر رسانید
لحظۀ آبی باغ بیدار
لحظۀ روشن و نغز دیدار

سرود


از آن سوی مرز باور و تردید
می آیم
 خسته بسته
 می آیم
همرنگ درخت
 در هجوم دی
می پایم
 تا بهار می پایم
خاموشم و انتظار
 سر تا پا
تا سبزترین ترانه را فردا
 در چهچهۀ بوسۀ تو بسرایم

مناجات


می شناسمت
  چشمهای تو
 میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست
 می شناسمت
 واژه های تو
 کلید قفل های ماست
می شناسمت
 آفریدگار و یار روشنی
 دستهای تو
 پلی به رؤیت خداست

نامیدن


به نام تو امروز آواز دادم سحر را
 به نام تو خواندم
 درخت و پل و باد و
 نیلوفر صبحدم را
تو را باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید
 تو را در نفس های خود
 آشیان دادم ای آذرخش مقدس
میان دل خویش و دریا
 برای تو جایی دگر بایدم ساخت
در ایجاز باران و جایی
که نشنفته باشد
 صدای قدم ها و هیهای غم را

از لحظه های آبی ۱


سبوی حافظه سرشار
و باز ریزش بارانکی است روشن بار
 دراین بلاغت سبز
حضور روشن ایجاز قطره بر لب برگ
و بالهای نسیم از نثار باران تر
سبوی خاطره لبریز می رسم از راه
 به هر چه می بینم
 در امتداد جوی و درخت
 دوباره ساغری از واژه
 می دهم سرشار

ازلحظه های آبی ۲  

در آن بهار بلند
آن سپیدۀ بیدار
مرا به گونۀ باران
مرا به گونۀ گل
به موجوارۀ آن شط روشنی بسپار
درآن بهار کبود
آن دو دشت رستاخیز
درآن سکوت پذیرنده و گذرنده
مرا به سان سرودی
دوباره
کن تکرار

این کیمیای هستی


با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
 در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
 در ریۀ صبح
با من بگو چراغ حروفت را
 تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
 بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
 وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
 احساس می کنم
 که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی
 برداشته ام

جوانی


این گل سرخ
 این گل سرخ صد برگ شاداب
این گل سرخ تاج خدایان
که به هر روز برگی از آن را
 می کنی با سرانگشت نفرت
 تا نبینی که پژمردگی هاش
می شود درنظر ها نمایان
 چند روز دگر برگهایش
 می رسد اندک اندک به پایان

در پرسش از شکوفۀ بادام


اندام بیدبن ها در امتداد جوی
 از دور
 سبز می زند
 اما هنوز هم
نزدیک شاخه ها
همه لخت اند
مرز بهار و مرز زمستان
نزدیک تر شده است
 آرام و رام
می پرسم از شکوفۀ بادام
آیا کدام فاتح مغرور
 آیا کدام وحشی خونخوار
  در ساحت شکوه تو
 آرامش سپید
وقتی رسید
 بی اختیار اسلحه اش را
 یک سو نمی نهد؟
گنجشک ها به چهچۀ شاداب و شنگ شان
سطح سکوت صیقلی صبحگاه را
 هاشور می زنند
 وآنگاه
 پر در هوای صبح نشابور می زنند

تردید


 گفتم : بهار آمده
گفتی : اما درخت ها را
اندیشۀ بلند شکفتن نیست
  گویا درخت ها
 باور نمی کنند که این ابر این نسیم
 پیغام آن حقیقت سبز است
آری بهار جامۀ سبزی نیست
 تا هر کسی
 هر لحظه ای که خواست
 به دوشش بیفکند

خنیای خاک


سپیده دم در کویر
 بلاغت رنگ هاست
 طلوع نور و نماز
به خار و خارا و خاک
 فراز فرسنگ هاست
 سپیده دم در کویر
طنین آهنگ رنگ
و رنگ آهنگ هاست

ژانویه


با چنین قامت بالندۀ سبز
کاج
 در باغ
 خدایی ابدی است
گوش سرشار نماز باران
بهر میلاد پسر خواندۀ خاک
مشکنیدش مبریدش یاران

از زبور تنهایی


 آسفالت
 باران خورده
 مثل فلس ماهی ها
 از روشنی گاهی
 بر هستی اشیا گواهی ها
 تنهایی ای
آن سان که حتی سایه ات با تو
گاه آید و گاهی نمی آید
در بی پناهی ها

در اقلیم بهار ۱


دورها : دور و نزدیک ها : گم
 ابرها : پاره پاره رها محو
آب سرگرم آیینه داری
درهم آمیخته با خزه ها
 آبی آب در جاری جوی
از رها گشتن سنگ در آب
 نیمه ای خشک یا نیمه ای تر
بال مرغابیان فراری
شاخه در باد و تصویر در آب
آب در جوی و جوبار در باغ
 باغ در نیم روز بهاری
وین همه در شد آیند جاری

در اقلیم بهار ۲  


 آفتابی که بدین سوی افق
 کوچیده است
 جامه ای
 بر تن هر خشک و تری
 پوشیده است
 بی گمان هیچ زبانی هرگز
این همه واژه ندارد
 اینک
شاعران حیران
در ساحت رنگ و آواز
کانچه در چامه نمی گنجد
 در جامه
 چه سان گنجیده است ؟

در اقلیم بهار ۳


آن سبزی نو برگ بیدبن بین
 آن سوی جنون می کشد نگه را
می خواهم از این راه بگذرم لیک
زیبایی گل هاگرفته ره را
 نیماب تگرگی است بر به سبزه
 یا هاله گرفته است گرد مه را ؟

در اقلیم پاییز


آن بلوط کهن آنجا بنگر
 نیم پاییزی و نیمیش بهار
مثل این است که جادوی خزان
 تا کمرگاهش
 با زحمت
رفته است و از آنجا دیگر
نتوانسته بالا برود

دو چهرۀ درخت


درخت پر شکوفه
با دو چهره
 در برابر نسیم
ایستاده است
نخست : چهرۀ پیمبری که باغ را
 به رستگاری ستاره می برد
 و چهرۀ دگر
 حضور کودکی است
 که شیر می خورد

بهار عاریتی


خضری مگر گذشته ازاین راه
  آه این چه معجزه ست
 کز دور سبز می زند و جلوه می کند
تنوار خشک و پیر سپیدار پار
 شاید
 اما
 نه
 بی گمان
 این پیچکی ست رسته و بالیده
و افکنده طیلسان بلندش را
 بر قامت نژند سپیدار