نگاه

بر شيشه ، عنكبوتِ درشتِ شكستگي
تاري تنيده بود
الماس چشم هاي تو بر شيشه خط كشيد
و آن شيشه در سكوت درختان شكست و ريخت
چشم تو ماند و ماه
وين هر دو دوختند به چشمان من نگاه.

بر شيشه ، عنكبوتِ درشتِ شكستگي
تاري تنيده بود
الماس چشم هاي تو بر شيشه خط كشيد
و آن شيشه در سكوت درختان شكست و ريخت
چشم تو ماند و ماه
وين هر دو دوختند به چشمان من نگاه.
_«اين ترك نيست به رخسارۀ ماه».
آينه گفت.
_«چين پيري است...»
تو گفتي
«...كه به سيماي شماست.»
بغض او پر شد و در چشم زلالش تركيد:
_«از غم توست شياري كه به پيشاني اوست!»
روي گرداندي و ،اندوه تو بر گونه چكيد
چشم گريان تو بر چهرۀ ديوار افتاد
پاره سنگي چو دل از سينۀ او بيرون جست
پيش پاي تو فرود آمد و از كار افتاد:
_«آه ، ديوار...»
تو گفتي
«...چه شد آن سايۀ من...
كه شبي ماه به رخسار تو رقصانيدش؟»
_«نيست ، افسوس!»
سر از شرم به پايين انداخت،
خندۀ بي سبب ماه نخندانيدش.
روي گرداندي و ،تصوير تو در آب نشست:
_«بركه جان! كيست؟»
تو پرسيدي و او هيچ نگفت.
_«مي شناسي تو مرا؟»
باز تو پرسيدي و ، ماه...
رفت و ابر آمد و تصوير تو را پاك نهفت.
اشك گرم تو فرود آمد و بر گونه چكيد
اشك گرمي كه در او شادي و غم پنهان بود
«آب» و «آيينه» و «ديوار» تو را مي جستند
دل من نيز به سوداي تو سرگردان بود.
همه را ديدي و نام منت از خاطر رفت
همه را خواندي و تصوير من از دل راندي
«پاريا» بودم و چون سوختم از آتش قهر
مشت خاكسترم از خشم ، بر آب افشاندي
چون گل ماه كه پرپر كندش پنجۀ موج
غنچۀ ياد تو پرپر شد و بر خاك نشست
دل من ، آينه اي بود و پر از نقش تو بود
ديگر آن آينه كز نقش تو پر بود شكست!
زني چراغ به دست از سپيده دم آمد،
زني كه موي بلندش در آستان طلوع
غبار روشني سرخ شامگاهان داشت.
بر آستانه نشست:
ز پشت مردمكش آفتاب را ديدم
كه از درخت فراتر رفت
به روي گونۀ گلرنگ صبح پنجه كشيد،
نگاه روشن زن
خراش پنجۀ خورشيد را نشانم داد.
عبور عقربه اي ، ساعت طلايي را
در آسمان ، به دو قسمت كرد.
زن از مدار زراندود نيمروز گذشت
به شامگاه رسيد:
ز پشت مردمكش آفتاب را ديدم
كه از درخت فرود آمد
به روي گونۀ بيرنگ خاك پنجه كشيد،
نگاه خيرۀ زن
خراش پنجۀ خورشيد را نشانم داد.
زمان زمان عزيمت بود:
زني چراغ به دست از حصار شب مي رفت
مرا ، اشاره كنان ، از قفاي خود مي برد
زني كه موي بلندش در آستان غروب
شكوه روشني سرخ صبحگاهان داشت،
زني كه آينه اي در نگاه، پنهان داشت.
لب هايش آشيانۀ آتش بود
_با شعله هاي بوسه و دندان_
رقصي در درون جامه ، نهان داشت
چشمي به سوي آينه ، خندان
هر ناز او، نياز نمايش بود.
صبح از شكاف پيرهنش مي تافت.
شب، غرق در سجود و ستايش بود.
او ، زير لب ، از آينه مي پرسيد:
_«آيا من آن كسم كه تو مي خواهي؟»
آيينه ،آشيانۀ آتش بود.