شماره ۱


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست،ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دم به دم حلقۀ این دام شود تنگ تر و من‏
دست و پایی نزنم،خود ز کمندت نرهانم
سر پر شور مرا نِه،شبی ای دوست به دامان
تا شوی فتنۀ ساز دلم و سوزِ نهانم‏
ساز بشکسته ام و طائر پر بسته،نگارا
عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم
سرو بودم،سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و بازستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
آری آنجا که عیان است،چه حاجت به بیانم؟
بار ده بار دگر ای شه خوبان،که بترسم
تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم
مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی
من که در دام اسیرم،چه بهارم،چه خزانم؟
گریه از مردم هشیار،خلایق نپسندند
شده ام مست که تا قطرۀ اشکی بفشانم‏
ترسم اندر بَرِ اغیار بَرم نام عزیزت
چه کنم؟بی تو چه سازم؟شده ای ورد زبانم

 

شماره ۲

 ‎
حال که تنها شده ام می‌ روی‏
واله و رسوا شده ام می ‌روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌ همه تنها شده ام می‌روی
حال که چون پیکر سوزان شمع ‏
شعله سراپا شده ام می‌ روی‏
حال که در بزم خراباتیان ‏
‏ همدم صهبا شده‌ام می ‌روی
حال که در وادی عشق و جنون ‏
لالۀ صحرا شده ام می ‌روی ‏
حال که نادیده خریدار آن ‏
گوهر یکتا شده‌ام می‌ روی‏
حال که در بحر تماشای تو ‏
غرق تماشا شده‌ام می‌ روی‏
این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می‌ روی

شماره ۳


چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟ ‏
چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟
از دل ای آفت جان ! صبر توقع داری؟‏
مگر اين كافر ديوانه به فرمان من است؟‎ ‎
آنچه گفتند ز مجنون و پريشانی او
درغمت شمه ای ازحال پريشان من است‎ ‎
ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز
كاین دو خود پرتوی از چاک گريبان من است
عالمی خوشتر از آن نيست كه من باشم و دوست‏
اين بهشتی است كه درعالم امكان من است‎ ‎
آمد و رفت و دلم برد و كنون حاصل وصل
اشک گرمی است كه بنشسته به دامان من است‎ ‎
كاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت زعمر
ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است
اندر اين باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانی است كه او عاشق دستان من است

شماره ۴


گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر‎
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجۀ غم‏
من به میخانه ‌ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به‌ جز عشق توام هست تمنای دگر‏
تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر‎
نشنیده است گلی بوی تو ای غنچۀ ناز‏
بوده ام ورنه بسی همدم گل های دگر‎
تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن
نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر‎
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر‎
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر‎
گر بهشتی است رخ توست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر‎
از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر‎
مِی‌ فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

شماره ۵


اشک ها آهسته می لغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشۀ ویرانه کردم‏
روز و شب ها رهسپر گشتند و افزودند دائم
شام ها داغی به داغم،روزها دردی به دردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم
می روی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم؟ یا چه بودم؟ یا چه هستم؟ یا چه کردم؟

 

شماره ۶

‏‎ ‎
دلم آشفتۀ آن مایۀ ناز است هنوز
مرغ پر سوخته در پنجۀ باز است هنوز‏
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز
گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانۀ عشق‏
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد
یار،عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصۀ ما دو سه دیوانه دراز است هنوز‏
گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امّید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟
وین چه سوزی است که در پردۀ ساز است هنوز؟‏‎

شماره ۷


عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد‏
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او‏
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت ‏
برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر‏
نقش بر آب مزن،کار من از کار گذشت
هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست
که بلای دل ما از کم و بسیار گذشت
یاد آن صبح درخشنده که می گفت عماد
عاقبت مهر درخشید و شب تار گذشت

شماره ۸


پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است
حرم و دیر یکی،سبحه و پیمانه یکی است‎ ‎
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است
هر کسی قصۀ شوقش به زبانی گوید‏
چون نکو می نگرم حاصل افسانه یکی است
این همه شکوه ز سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل دام یکی،دانه یکی است
ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ار نه‏
گریۀ نیمه شب و خندۀ مستانه یکی است‏
گر زمن پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکی است‏
گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

شماره ۹


سر ز بالین به چه امید برآرم سحری
که درآن روز نبینم رخت ای رشک پری
آه از آن شب که نگیری خبر از من درخواب
وای از آن روز که من از تو نگیرم خبری
عهد کرده است که از صحبت دونان گذرد
دیرتر می گذر ای عمر که خوش می گذری
شهر عشق است و جنون ازهمه جا مقصد ما
خیز اگر با من و دل ، راهزنا همسفری
می شد ای کاش که یک لحظه نباشم بی تو‏
یا شدی کاش دلم شاد به روی دگری
وای بر من که به سودای تو ای ماه مرا
نیست جز آه و دگر نیست درآن هم اثری‏‎ ‎
من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردی
گرگناهی است محبت،تو گنه کارتری‎ ‎
به خدایی که تو را بردن ِ دل داده به یاد‏
قَسمت می دهم ای مه که ز یادم نبری‎ ‎
خوب شد باز شدی عاشق و شوریده عماد
ننهی باز به بالین سر بی دردسری

شماره ۱۰


عيبم مكن ای دوست اگر زار بگريم
بگذار بگريم من و بگذار بگريم‎
بگذار كه چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار كه چون كودک بيمار بگريم‎
می خوردن من بهر طرب نيست خدا را
حالی است كه بی طعنۀ اغيار بگريم‏‎
تنها نه به حال خود از اين مستی هر شب
بر حالت اين مردم هشيار بگريم‎
برهر كه در اين دام مصيبت شده پابند
بر شاه و گدا، پير وجوان ، زار بگريم‎
بر لالۀ نو سر زده از دامن هامون‏
بر غنچۀ نشكفتۀ گلزار بگريم‏‎
زين عهد و وفایی كه جهان راست هر آن كو
بگذاشته لب بر لب دلدار بگريم‎
اين كاسۀ سرها همه خاک است به فردا‏
بگذار كه با زمزمۀ تار بگريم‏‎
جا دارد اگر تا به صف حشر عمادا
پیوسته از اين بخت نگونسار بگريم‏

شماره ۱۱


پيدا شد و پيدا شد گمگشتۀ ما امشب‏
می چرخم و می رقصم با باد صبا امشب‎
در كلبۀ ما خورشيد مهمان شده باز امشب
در محفل ما مهتاب، افشانده صفا امشب
یک روز نشد با ما اين چرخ و فلک همراه
گویی من و دل هستيم مهمان خدا امشب
بر زانوی من دلدار بنهاده سر زيبا
گر سر دهمش در پای كاری است به جا امشب
پروانه مرا عمری اسباب شگفتی بود
كار تو ولی دارم خود حال تو را امشب
ديوانۀ دل مسكين باور نكند اين بخت‏
حق دارد اگر دارد صد چون و چرا امشب
وه وه كه چه سرمستم،دل می رود از دستم
هر تار دلم دارد صد شور و نوا امشب‎

شماره ۱۲


سرم بر سينۀ يار است،از عالم چه می خواهم ؟‏
به چنگم زلف دلدار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
تو را می خواستم ، افتاده ای چون گل به بالینم
فراغم از گل و خار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
تو بودی آن که من می خواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
مرا پيمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون اين جام سرشار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
بيا بر چشم بی خوابم نشين،گل گوی و گل بشنو
تو يارم شو،خدا يار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
اگر ناليده بودم حاليا از بخت می بالم
وز آنم شکر بسيار است ، از عالم چه می خواهم ؟‎
دلم رنجور حرمان بود و جانم خستۀ هجران‏
طبيب اکنون پرستار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
نمی کردم گمان روزی شود بيدار بخت من
کنون اين خفته بيدار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
مرا طبعی است چون دريا و دريایی است گوهر زا
چه باک از سهل و دشوار است،از عالم چه می خواهم ؟‎
نگارم می نويسد ، مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سينۀ يار است،از عالم چه می خواهم ؟‏

شماره ۱۳  


اهل گردم،دل ديوانه اگر بگذارد ‏
نخورم می،غم جانانه اگر بگذارد ‏‎
گوشه ای گیرم و فارغ ز شر و شور شوم
حسرت گوشۀ میخانه اگر بگذارد ‏‎
عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان‏
هوس گردش پیمانه اگر بگذارد ‏‎
معتقد گردم و پابند و ز حیرت برهم
حیرت اين همه افسانه اگر بگذارد ‏‎
شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
ليک پروانۀ دیوانه اگر بگذارد ‏‎
دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد ‏

شماره ۱۴


باز آهنگ جنون می زنی ای تار امشب
گويمت رازی در پرده نگهدار امشب‎
آنچه زان تار سر زلف كشيدم شب و روز
مو به مو جمله كنم پيش تو اظهار امشب‎
عشق ، همسايۀ ديوار به ديوار جنون‏
جلوه گر كرده رخش از در و ديوار امشب‎
هر كجا می نگرم جلوه كند نقش نگار
كاش یک بوسه دهد زین همه رخسار امشب‏‎
از فضا بوی دل سوخته ای می آید
تا كه شد باز در آن حلقه گرفتار امشب؟ ‏‎
سوزی ونالۀ بی جا نكنی ای دل زار
خوب با شمع شدی همدل وهمكار امشب‎
ای بسا شب كه به روز تو نشستيم ای شمع
كاش سوزيم چو پروانه به یک بار امشب‎
آتش است اين نه سخن،بس كن از اين قصه عماد‏
ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب