جرقه

۱
از تپه ها به اين سوي،صدا مي آيد،
از جنگ ها، ندا.
دست نيافتني است
نهانگاه خوشبختي.

 ۲
كيست چينندۀ شعله هاي رويان به سراشيبي ها
تا عطر عسل ما را
روزها تواني دهد و
شب ها،رخوتي به آرامي.

۳
چه جلو، چه جلو
ولي نزديك، ولي محسوس،
روشنا، كه پي اش رفتم:
سايه اي جلو آمده
تو را از نظرم گرفت.
و اكنون بايد
به تنهايي پي برم
كه پس از اين خم راه
تو را و نور چشمم را از دست داده ام.

نيز عاقل مجنون

تشنه بر خاره اي كنار رود،
پشت گرم از آفتاب،
در شرشره ها مي نگرد
از هماهنگي ريزش، گيج،
يكباره ليك،روي مي گرداند
تا حتم كند
كه نمي پايندش.
نيز عاقل مجنون
خود به دست بي خويشي
نتواند كه سپرد،
ورنه بايد به حساب آورد_
مأموران
كلبه اش را در هم مي كوبند
به جرم بي گناهي.

اكتئون

هيچ مردي_
اگر مرد بود_
در پيش آتش حكايت نمي كرد:
«ديدم كه...»
(غلامان لاف مي زدند،
از باد بروت
دست رو مي شد، كه نمي دانستند
چه مي رود)
ما همه مي دانستيم
كه بايد چه بهايي گزاف بپردازيم،
ساكت بوديم،
قانع بر گرگ ها و كبك ها،
انگور و پنير بز،
مي آسوديم، راه مي افتاديم
هميشه دنبال عطر يك گوزن.

آرتميس

كلامي ناشنيده نمي ماند،
كه جدايي
هميشه پيش روي بود
شكارچي كه خراميده بود سوي شكار
ديگر بازنمي گشت
سوي دوستان.
شاخه ها را كه باز گشادم،
زير آبشار تو را ديدم،
چشم من به جان جان تو پي برد،
خيال تو در خاطره ام
بي گزند به جاي ماند.
من تاب نياوردم
برابر نيرويي جادو
كه مرا فرو گرفت،
 به استحاله كه مي رفتم
زرگشت به جلد گوزني
با هواي دلم سازگار بود.

با اين همه دورادور
همان گاه تازيان«لا كني»
لايشي داشتند،
نره تازيان«لكريايي» ،«كرتي»،
كه صاحب خود را نمي شناختند.

متمم

برخي گويند
كه«مغلوب جمال شد _
جمال وجود ناب.
ديگران
اين كه«براي كمال
دل به دريا زد.»
هر چه افسانه بگويد
از او آن شگرف را به مصاف خواند،
خشنودي شما
اگر به همين است،
بشنويد:
در تمام قصه هاي دربارۀ آكتئون
او دريده مي شود.