اكتئون
هيچ مردي_
اگر مرد بود_
در پيش آتش حكايت نمي كرد:
«ديدم كه...»
(غلامان لاف مي زدند،
از باد بروت
دست رو مي شد، كه نمي دانستند
چه مي رود)
ما همه مي دانستيم
كه بايد چه بهايي گزاف بپردازيم،
ساكت بوديم،
قانع بر گرگ ها و كبك ها،
انگور و پنير بز،
مي آسوديم، راه مي افتاديم
هميشه دنبال عطر يك گوزن.
+ نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|