تشنه

مرا با خيال تو ديدارهاست
ز ديدار من چهره پنهان مكن
فروبسته اي لب ز لبخندها
خدا را ، از اين بيش، چندان مكن
تو اي چهره پرداز اميدها
كز اين پيش در خواب ها ديدمت
همان نقش دلبند ديرينه اي
كه مي ديدم و مي پرستيدمت
تو اي همزبان سخن ساز من
برآر از دلم بانگ صد گونه شور
تن و جان من تشنۀ ساز توست
سرودي برآر از دياران دور
به سوي تو مي آيم از شهر شب
شبي تيره را سينه بشكافتم
كنون اين من و صبح بي انتظار
تو را جسته بودم، تو را يافتم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|