مناجات شماره ۱


الهی!‏
نورتو،چراغ معرفت بیفروخت،
دل من افزونی است.‏
گواهی تو،ترجمانی من بکردند،
ندای من افزونی است.‏
قرب تو،چراغ وجد بیفروخت،
همت من افزونی است.‏
بود تو کارمن راست کرد،
بود من افزونی است.‏
الهی!‏
از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟واز بود توهمه عطاست و وفا!‏
ای به بر پیدا! و به کرم هویدا.‏
ناکرده گیرکرد رهی.‏
وآن کن که از تو سزا.‏

مناجات شماره ۲  


الهی!‏
نام تو ما را جواز!‏
ومهر تو ما را جهاز!‏
الهی!شناخت تو ما را امان،
ولطف تو ما را عیان.‏
الهی!‏
فضل تو ما را لوا،و کنف تو ما را مأوا!‏
الهی!‏
ضعیفان را پناهی،قاصدان را بر سرراهی،مؤمنان را گواهی،
چه بود که افزایی و نکاهی؟
الهی!‏
چه عزیز است او که تو اورا خواهی!‏
وربگریزد،او در راه،آیی.‏
طوبی آن کس را،که:تو،اورایی!‏
آیا که:تا ازما خود که رایی؟

مناجات شماره ۳


تورا که داند؟که تو را «تو»دانی!‏
تورا نداند کس!‏
تورا،تو دانی بس!‏
ای سزاوار ثنای خویش!‏
و ای شکر کنندۀ عطای خویش!‏
رهی،به ذات خود،ازخدمت تو عاجز،
وبه عقل خود ازشناخت منّت تو عاجز،‏
و به کلّ خود،ازشادی به تو عاجز،
وبه توان خود ازسزای،عقل تو عاجز.‏
کریما!‏
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،
بندۀ آن ثنایم،که تو سزای آنی،
من در تو چه دانم؟
تو دانی!تو آنی که گفتی که من آنم!آنی.‏

مناجات شماره ۴  


الهی!‏
نمی توانیم که این کاربی تو،به سربریم.‏
نه زهرۀ آن داریم که از تو به سر بریم.‏
هرگه که پنداریم که رسیدیم،از حیرت شمار واسربریم.‏
خداوندا!‏
کجا بازیابیم آن روز،که تو مارا بودی و ما نبودیم،
تا باز به آن روز رسیم،میان آتش و دودیم،
اگر به دوگیتی،آن روز یابیم بر سودیم،
ور بود خود را دریابیم،به نبود خود خشنودیم.‏

مناجات شماره ۵


الهی!‏
از آنچه نخواستی،چه آید؟و آن را که نخواندی کی آید؟
نا کشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چیست؟
تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟
وخار را،چه حاصل ازآنکه بوی گل در کنار است؟

مناجات شماره ۶


الهی!‏
گر زارم،در تو زاریدن خوش است،
ور نازم،به تو نازیدن خوش است.‏
الهی!شاد بدانم،که بر درگاه تو می زارم،
بر امید آنک روزی در میدان فضل،به تو نازم.‏
تو!من بپذیری و من با تو پردازم.‏
یک نظر در من نگری،و دو گیتی به آب اندازم.‏

مناجات شماره ۷  


الهی!‏
نسیمی دمید،ازباغ دوستی،دل را فدا کردیم.‏
بویی یافتیم از خزانۀ دوستی،
به پادشاهی،برسرعالم ندا کردیم،
برقی تافت از مشرق حقیقت،
آب و گل کم انگاشتیم،
و دوگیتی بگذاشتیم،
یک نظر کردی،درآن نظر،بسوختیم وبگداختیم.‏
بیفزای نظری!‏
واین سوخته را مرهم ساز!‏
وغرق شده را دریاب!‏
که می زده را هم به می دارو ومرهم بود.‏

 

مناجات شماره ۸  


الهی!‏
تو دوستان را به خصمان می نمایی،درویشان را به غم و اندوهان می دهی!‏
بیمار کنی،وخود بیمارستان کنی!‏
درمانده کنی و خود درمان کنی!‏
از خاک،آدم کنی وبا وی چندان احسان کنی!‏
سعادتش بر سر دیوان کنی!‏
و به فردوس او را مهمان کنی!‏
مجلسش روضۀ رضوان کنی!‏
ناخوردن گندم با وی پیمان کنی!وخوردن آن در علم غیب،پنهان کنی!‏
آن که او را به زندان کنی و سالها گریان کنی!‏
جبّاری تو!کار جبّاران کنی!خداوندی!کار خداوندان کنی!‏
تو عتاب وجنگ،همه با دوستان کنی!‏

مناجات شماره ۹


الهی!‏
بنده با حکم ازل،چون برآید؟
وآنچه ندارد چه باید؟
جهد بنده چیست؟
کار،خواست تو دارد،
بنده به جهد خویش،نجات خویش،کی تواند؟

مناجات شماره ۱۰


الهی!‏
ای سزای کرم!‏
و ای نوازندۀ عالم!‏
نه با جزتو شادی است،
نه با یاد تو غم.‏
خصمی وشفیعی وگواهی و حَکم!هرگز بین ما نفسی بامهرتوبه هم.‏
آزاد شده ازبند وجود وعدم
باز رسته اززحمت لوح وقلم،
درمجلس انس،قدح شادی بردست نهاده ،دمادم.‏

مناجات شماره ۱۱


الهی!‏
کار آن دارد،که با تو کاری دارد.‏
یارآن دارد،که چون تو یاری دارد.‏
او که دردوجهان تورا دارد،هرگز کی تورا بگذارد!‏
عجب آن است که،او که تورا دارد،از همه زارترمی گدازد.‏
او که نیافت،به سبب نایافت می زارد.‏
او که یافت،باری چرا می گدازد،
دربر آن را که چون تو یاری باشد،گرناله کند سیاهکاری باشد.‏

مناجات شماره‏ ۱۲   


الهی!‏
درسرگریستنی دارم دراز!‏
ندانم که ازحسرت گریم یا از ناز!‏
گریستن از حسرت،بهره یتیم و گریستن شمع،بهرۀ ناز!‏
ازناز گریستن،چون بود؟این قصّه ایی است دراز!‏

مناجات شماره ۱۳   


الهی!‏
یک چند به یاد تو نازیدم،آخر خود را رستخیز گزیدم،
چومن کیست که این کاررا سزیدم؟
اینم بس،که صحبت تو ارزیدم،
الهی!‏
نه جزازیاد تو دل است،
نه جزازیافت تو جان،
پس بی دل وبی جان،زندگی چون توان؟
الهی!‏
جدا ماندم ازجهانیان،به آنک چشمم از تو تهی وتو مرا عیان،‏
خالی نیی ازمن ونبینم رویت!‏
جانی که تو بامنی و دیدار نیی
ای دولت دل و زندگانی جان!‏
نادریافته یافته و نادیده عیان!‏
یاد تو میان دل وزبان است،ومهر تو میان سر وجان.‏
یافت تو روز است،که خود برآید ناگهان!‏
یابندۀ تو،نه به شادی پردازد نه به اندوهان.‏
خداوندا!به سربر مرا کاری،که از آن عبارت نتوان.‏
تمام کن برما کاری با خود، که از دوگیتی نهان.‏

مناجات شماره ۱۴  


خداوندا!‏
یادت چون کنم که تو خود دریادی! و رهی را از فراموشی فریادی!‏
یادی ویادگاری ودر یافتن خود یاری!‏
خداوندا!هرکه درتو رسید غمان وی برسید،
هرکه تو را دید،جان وی بخندید.‏
به نازتر از ذاکران تو در دوگیتی کیست؟
وبنده را اولی تر از شادی تو چیست؟
ای مسکین!توخود یادکرد و یادداشت وی چه شناسی؟
سفرنکردۀ منزل ،چه دانی؟
دوست ندیده ازنام ونشان وی چه خبر داری؟

 

مناجات شماره ۱۵


خداوندا!‏
هرکه شغل وی تویی،شغلش کی به سر شود!هرکه به تو زنده است،هرگز ‏نمیرد!‏
جان درتن گرازتو محروم ماند،چون مرده زندانی است.‏
زنده اوست به حقیقت کش با تو زندگانی است.‏
آفرین خدای!برآن کشتگان باد که ملک گوید:زندگانند ایشان.‏

مناجات شماره ۱۶  


الهی!‏
شاد بدانیم که اوّل تو بودی وما نبودیم.کار تو درگرفتی و مانگرفتیم.‏
قیمت خود نهادی ورسول خود فرستادی.‏
هرچه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما،تباه مکن!‏
الهی!‏
وهرچه به جای ما کردی ازنیکی به عیب ما بریده مکن!‏
وهرچه نه به سزای ما ساختی به ناسزایی ما جدا مکن!‏
الهی!‏
آنچه ماخود را کشتیم،بارمیار،وآنچه تو ما راکشتی،آفت ما را ازآن باز دار!‏

مناجات شماره ۱۷


من چه دانستم که مزدور اوست که بهشت باقی او را حظ است؟
وعارف اوست که در آرزوی(یک لحظه است!)‏
من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است،
وعارف در بحر عیان، غرقۀ نور است.‏

مناجات شماره ۱۸


الهی!‏
ما را بر این درگاه همه نیاز روزی بود،
که:قطره یی ازآن شراب بر دل ما ریزی.تاکی ما را بر آب وآتش بر هم ‏آمیزی؟
ای بخت ما!ازدوست رستخیزی!‏

مناجات شماره ۱۹   


الهی!‏
از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی،
ونزدیک تر از جانی!‏
موجود نفس های جوانمردانی،
حاضر دل های ذاکرانی.‏
ملکا!‏
تو آنی که خود گفتی و چنانک گفتی آنی!‏

مناجات شماره ۲۰


من چه دانستم که این دود آتش داغ است!‏
من پنداشتم که هرجا که آتشی است،چراغ است!‏
من چه دانستم که در دوستی کشته را گناه است!‏
وقاضی،خصم را پناه است.‏
من چه دانستم که حیرت به وصال تو طریق است!‏
و تو را او بیش جوید،که در تو غریق است.‏

 

مناجات شماره ۲۱  


خواهندگان از او بر دراو بسیارند،وخواهندگان او کم.‏
گویندگان از درد بی درد او بسیارند،وصاحب درد، کم.‏

مناجات شماره ۲۲


الهی!‏
چون ازیافت تو سخن گویند،ازعلم خود بگریزم.‏
بر زهرۀخود بترسم،درغفلت آویزم.‏
همواره از سلطان عیان در پردۀ غیب می آویزم،
نه کامم،بی،لکن خویشتن را در غلطی افکنم،تا دمی برزنم.‏

مناجات شماره ۲۳


الهی!‏
گهی به خود نگرم،
گویم:ازمن زارتر کیست؟
گهی به تو نگرم،گویم ازتو بزرگوارترکیست؟
گاهی که به طینت خود افتد نظرم،
گویم که من از هرچه به عالم بترم.‏
چون از صفت خویشتن اندرگذرم،
ازعرش همی به خویشتن درنگرم.‏

مناجات شماره ۲۴   


ای سزای کرم ونوازندۀ عالم!‏
نه با وصل تو اندوه است،نه با یاد تو غم.‏
‏ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم.‏
هرگز بین ما،نفسی با مهرتو به هم.‏
آزاد شده از بند وجود و عدم.‏
در مجلس انس قدح شادی بر دست نهاده،دمادم.‏

مناجات شماره ۲۵   


الهی!‏
پسندیدگان،تورا به تو جستند،بپیوستند؛ناپسندیدگان تو را به خود ‏جستند،بگسستند.‏
نه او که پیوست،به شکررسید،ونه او که بگسست،به عذررسید.‏
ای برساننده در خود،ورسانندۀ به خود،برسانم که کس نرسید به خود.‏
ای راه تو را دلیل دردی؛فردی تو وآشنات فردی.‏

مناجات شماره ۲۶  


الهی!‏
این همه نواخت،ازتو،بهرۀ ماست،که در هر نفسی چندین سوز و نور و ‏عنایت تو پیداست.‏
چون تومولی که راست؟وچون تو دوست کجاست؟
وبه آن صفت که تویی،خود جز این نه رواست.‏
این همه نشان آیین فرداست.‏
این خود،پیغام است و خلعت بر جاست.‏

مناجات شماره ۲۷


ای خداوندی که رهی را بی رهی با خود بیعت می کنی!‏
رهی را بی رهی گواهی به ایمان می دهی،رهی را بی رهی بر خود رحمت ‏می نویسی،
رهی را بی رهی با خود عقد دوستی می بندی،
سزد بندۀ مؤمن را که نبازد اکنون،کش عقد دوستی با خودی است،
که مایۀ گنج دوستی همه نور است،وبار درخت دوستی همه سرور است،‏
میدان دوستی یک دل را،فراخ است.‏
ملک فردوس بر درخت دوستی،یک شاخ است.‏

مناجات شماره ۲۸


خداوندا!‏
نثار دل من امید دیدار توست!‏
بهار جان من در مرغزار وصال توست!‏

مناجات شماره ۲۹  


خداوندا!‏
یافته می جویم،
بادیده ور می گویم:که دارم،چه جویم؟
که بینم،چه گویم؟
شیفتۀ این جست وجویم،گرفتار این گفت وگویم.‏
خداوندا!‏
خود کردم و خود خریدم،آتش بر خود،خود افروزانیدم.‏
ازدوستی آواز دادم،دل و جان فراناز دادم.‏
مهربانا!‏
اکنون که در غرقابم،دستم گیر که گرم افتادم.‏

مناجات شماره‏ ۳۰  


الهی!‏
چه یادکنم که خود همه یادم؟
من خرمن نشان خود فراباد دادم.‏
یادکردن کسب است وفراموش نکردن زندگانی،
زندگی ورای دوگیتی است،
وکسب چنان که دانی!‏
الهی!‏
یک چند به کسب یاد تو ورزیدم،
باز یک چندی به یاد خود،تورا نازیدم،
دیده برتوآمد،با نظاره پردازیدم،
اکنون که یاد بشناختم،خاموشی گزیدم،
چون من کیست،که این مرتبت را سزیدم؟
فریاد ازیاد بی اندازه،ودیدار بهنگام،
وزآشنایی به نشان،و دوستی به پیغام.‏

مناجات شماره ۳۱   


خداوندا!‏
کار،آن کس کند که تواند،وعطا آن کس بخشد، که دارد،
پس رهی چه دارد و چه تواند؟
چون توانایی تو،که را توان است؟
ودرثنای تو،که را زبان است؟
وبی مهر تو،که راسرور جان است؟

مناجات شماره ۳۲   

الهی!
چه غم دارداوکه،تورا دارد؟
که راشاید اوکه،تورا نشاید؟
آزاد آن نفس،که به یاد تو یازان!‏
وآباد آن دل،که به مهر تونازان!‏
وشادآن کس،که با تو در پیمان!‏
ازغیر جدا شدن سر میدان است.‏
کار آن دارد که با تو در پیمان است.‏

مناجات شماره ۳۳  


الهی!‏
اگرازدنیا مرا نصیبی است،به بیگانگان دادم.‏
واگرازعقبی مرا ذخیره یی است،
به مؤمنان دادم.‏
دردنیا مرا یادتو بس،ودر عقبی مرا دیدار تو بس.‏
دنیا وعقبی دومتاعند بهایی و دیدارنقدی است عطایی.‏

مناجات شماره ۳۴  


الهی!‏
قومی می بینم به این جهان ازاو مشغول،قومی ازهردوجهان به وی مشغول.‏
گوش فراداشته،که تا نسیم سعادت از جانب قربت کی دمد؟
وآفتاب وصلت ازبرج عنایت کی تابد؟
به زبان بی خودی وبه حکم آرزومندی می زارند و می گویند:‏
کریما!‏
مشتاق تو،بی تو زندگانی چون گذارد؟
آرزومند به توازدست دوستی تو یک کنار خون دارد!‏
     بی تو ای آرام جانم،زندگانی چون کنم؟
     چون نباشی در کنارم،شادمانی چون کنم؟

مناجات شماره ۳۵  


الهی!‏
هرکه تورا جوید،اورابه نقد،رستخیزی باید.‏
یا به تیغ ناکامی،اورا خونریزی باید.‏
عزیز دوگیتی!‏
هرکه قصددرگاه تو کند،روزش چنین است؟
یابهرۀ این درویش خود چنین است؟

مناجات شماره ۳۶  


الهی!‏
همگان درفراق می سوزند،ومحب در دیدار!‏
چون دوست دیده ور گشت،
محب را با صبر وقرار چه کار؟

مناجات شماره ۳۷  


خداوندا!‏
تومارا جاهل خواندی،ازجاهل جزجفا چه آید؟!‏
خداوندا!‏
برنتاوستن ما بانفس خود،ازآن ِ ضعف انگار.‏
ودلیری وشوخی ما ازآن ِجهل انگار.‏
تومان برگرفتی وکس نگفت که بردار.‏
اکنون که برگرفتی بمگذار.‏
ودرسایۀ لطف خود می دار!‏

مناجات شماره ۳۸  


الهی!‏
عارف تورا به نور می داند،ازشعاع وجود،عبارت نمی تواند.‏
موحد تورا به نورقرب می شناسد.‏
درآتش مهر می سوزد،
ازناز باز نمی پردازد.‏
خداوندا!‏
یافت تورا،دریافت می جوید،
ازغرقی ِدرحیرت،طلب از یافت باز نمی داند.‏

 

مناجات شماره ۳۹


الهی!‏
نشان این کار،ما را بی جهان کرد،
تا ازتن نشان،ما را هم نهان کرد،
دیده وری ِتو،رهی را بی جان کرد.‏
مهر تو سود کرد،ودوگیتی زیان کرد.‏
الهی!‏
دانی به چه شادم با آنکه نه خویشتن به تو افتادم.‏
تو خواستی،نه من خواستم.‏
دوست بربالین دیدم چون از خواب برخاستم.‏

مناجات شماره ۴۰  


الهی!‏
فریاد ازاین خواری ِ خود،که کس را ندیدم به زاری خود.‏
فریاد ازاین سوز،که ازفوت تو در جان ما.‏
درعالم کس نیست،که ببخشد به روز و زمان ما.‏
الهی!‏
ازحسرت چندان اشک باریدم،‏
که با آب چشم خویش،تخم درد بکاریدم.‏
اگرسعادت ازلی دریابم،این همه درد پسندیدم.‏
ور دیدۀمن به یک بار بر تو آید،در آن دیده خود را دیدم.‏

مناجات شماره ۴۱  


الهی!‏
چون من کیست،که این کار را سزیدم؟
اینم بس که صحبت تورا ارزیدم!‏
جزخداوند مفرمای،که خوانند مرا!‏
سزد این نام،کسی را که غلام توبود.‏

 

مناجات شماره ۴۲


خداوندا!‏
یک دل پردرد دارم ویک جان پرزجر.‏
عزیز دوگیتی!‏
این بیچاره را چه تدبیر است؟
خداوندا!‏
درماندم،نه ازتو ولکن درماندم،درتو!‏
اگرهیچ غایب باشم،گویی:کجایی؟
وچون به درگاه آییم،در رابگشایی.‏
خداوندا!                                                                                             چون نومیدی درظاهر اسلام حرمان است.‏
وامید درعین حقیقت،بی شک نقصان است،‏
میان این وآن رهی را باتوچه درمان است؟
چون شکیبایی درشریعت،ازپسندیدگی نشان است،
وناشکیبایی در حقیقت،عین فرمان است،
میان این وآن رهی را با تو چه برهان است؟
خداوندا!‏
هرکس را آتش دردل است واین بیچاره را درجان.‏
ازآن است که هرکس را سروسامان است،
واین درویش،بی سروسامان است.‏

مناجات شماره ۴۳  


موجود نفس های جوانمردانی!حاضردلهای ذاکرانی!‏
ازنزدیک نشانت می دهند وبرتر ازآنی!‏
ودورت می پندارند ونزدیکتر از جانی!‏
    گفتم:صنما!مگر که جانان منی!‏
    اکنون که همی نگه کنم جان منی!‏

 

مناجات شماره ۴۴  


الهی!‏
جمال من در بندگی است،یانه زبان من به یاد تو کیست؟
دولتم آن است که مذکورتوام.ورنه،در ذکر من،مراقیمت چیست؟

مناجات شماره ۴۵  


الهی!‏
همه از حیرت به فریادند،
و من به حیرت شادم،
به یک لبّیک،درِ همه ناکامی بر خود بگشادم.‏
دریغا روزگاری که نمی دانستم لطف تو را در یادم.‏

مناجات شماره ۴۶


الهی!‏
در آتش حیرت آویختم،چون پروانه در چراغ،
نه جان،رنج تپش دیده نه دل،المِ داغ.‏
الهی!‏
درسر،آب دارم،در دل ،آتش
در باطن ناز دارم،در ظاهر خواهش.‏
در دریایی نشستم که آن را کران نیست.‏
به جان من دردی است،که آن را درمان نیست.‏
دیدۀ من بر چیزی آمد،که وصف آن را زبان نیست.‏
‏    خصمان گویند:کاین سخن زیبا نیست
‏    خورشید نه مجرم،ار کسی بینا نیست‏

مناجات شماره ۴۷


الهی!‏
چون از یافت تو سخن گویند،از علم خویش بگریزم،
بر زهرۀ خویش بترسم،در غفلت آویزم،
نه در شک باشم،
امّاخویشتن،در غلطی افکنم.‏
تا:‏
دمی برزنم!‏

مناجات شماره ۴۸  


الهی!‏
آن را که نخواستی،چون آید؟
و او را که نخواندی،کی آید؟
ناخوانده را جواب چیست؟و ناکشته را از آب چیست؟
تلخ را چه سود،گرش آب خوش در جوار است؟
وخار را چه حاصل،
از آنکه بوی گل در کنار است؟
آری!‏
نَسَب،نسب تقواست،و خویشی،خویشی ِدین!‏

مناجات شماره ۴۹  


الهی!‏
گرکسی تو را به جستن یافت،من به گریختن یافتم.‏
گر کسی تو را به ذکر کردن یافت،
من تو را به فراموش کردن یافتم.‏
گر کسی تو را به طلب یافت،من خود،طلب از تو یافتم.‏
الهی!‏
وسیلت به تو هم تویی!اوّل تو بودی و آخر تویی!‏
همه تویی و بس،
باقی هوس.‏

مناجات شماره ۵۰   


الهی!‏
آن روز کجا یابم،که تو مرا بودی؟
ومن نبودم.‏
تا باز به آن روز رسَم میان آتش و دودم.‏
اگر به دوگیتی آن روز یابم من بر سودم.‏
ور بود تو،خود را دریابم،به نبود خود خشنودم.‏