الهی!‏
یک چند به یاد تو نازیدم،آخر خود را رستخیز گزیدم،
چومن کیست که این کاررا سزیدم؟
اینم بس،که صحبت تو ارزیدم،
الهی!‏
نه جزازیاد تو دل است،
نه جزازیافت تو جان،
پس بی دل وبی جان،زندگی چون توان؟
الهی!‏
جدا ماندم ازجهانیان،به آنک چشمم از تو تهی وتو مرا عیان،‏
خالی نیی ازمن ونبینم رویت!‏
جانی که تو بامنی و دیدار نیی
ای دولت دل و زندگانی جان!‏
نادریافته یافته و نادیده عیان!‏
یاد تو میان دل وزبان است،ومهر تو میان سر وجان.‏
یافت تو روز است،که خود برآید ناگهان!‏
یابندۀ تو،نه به شادی پردازد نه به اندوهان.‏
خداوندا!به سربر مرا کاری،که از آن عبارت نتوان.‏
تمام کن برما کاری با خود، که از دوگیتی نهان.‏