دوبیتی‌ شمارۀ ۱ سر  برکه بدیدم یار شش تا


سر  برکه بدیدم یار شش تا
همه حلقه دماغ و میل در پا
نظر برهشت و چار افکند باقر
غمم بر دل که یار من نه پیدا
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲ ایا عمو ندادی دخترت را


ایا عمو ندادی دخترت را
به گوش کردی سخنهای زنت را
سرپل صراط و روز محشر
بگیرد آه باقر دامنت را
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳ شب و لیل زمستان است امشب


شب و لیل زمستان است امشب
بهار از نو گلستان است امشب
کبابی از دل باقر بسازید
که سرو نازنین مهمان است امشب
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴ سرم برسنگ و فرشم را زمین است


سرم برسنگ و فرشم را زمین است
خدا کرده که تقدیرم چنین است
خدا تقدیر باقر این چنین کرد
که دلخون از فراق نازنین است

دوبیتی‌ شمارۀ ۵ دم دروازه شیراز تنگ است


دم دروازه شیراز تنگ است
بیاض گردن باقر قشنگ است
شنیدم خلعتی دادن به باقر
ندانم خلعت شاهان چه رنگ است
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۶ ولم سرشست و گیسوها زنو بافت


ولم سرشست و گیسوها زنو بافت
دل شوریده را باقر زنو باخت
دو هشت و چار افکنده به دوشش
دو ده تای دیگر زیر سر انداخت
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۷ شلیل گردنت خیلی قشنگ است


شلیل گردنت خیلی قشنگ است
گلو مارتین زبانت چل فشنگ است
برای کشتن بیچاره باقر
زره پوشیده ای  میلت به جنگ است
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۸ سرت نازم سرانداز تو تور است


سرت نازم سرانداز تو تور است
شکر گرد لبانت تلخ و شوراست
تویک ناری و صد بیمار داری
اگر باقر نمی خواهی نه زور است
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۹ چه سازم گر به دستم سیم و زر نیست


چه سازم گر به دستم سیم و زر نیست
به پهلویم نگار لب شکر نیست
اگر نشنیده ای بشنو زباقر
که درد از مفلسی چیزی بتر نیست
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۰ ولم دیدم سر چه رخت می شست


ولم دیدم سر چه رخت می شست
به دست انگشتر و صابون پر از مشت
چرا باقر از این غصه نمیرد
که یارش جامه نامرد می شست
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۱ نه هر بالا بلندی ماهتاب است


نه هر بالا بلندی ماهتاب است
نه هر سنگ و گلی درخوشاب است
نه هرکه یار گویی باقر است او
نه هر ترکی زبان افراسیاب است
 

دوبیتی شمارۀ ۱۲ همانند قد سروت پری نیست


همانند قد سروت پری نیست
محبتهات مثل دیگری  نیست
اگر باقر نمی خواهی بگو فاش
دگر حاجت به جنگ زرگری نیست
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۳ نگارا بخت من کج زلف ول کج


نگارا بخت من کج زلف ول کج
فلک کج مدخل و مخرج بود کج
عجب بختی به باقر رونهاده
که مسکین را میسر کی شود حج
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۴ گذارم با ول شکر لب افتاد


گذارم با ول شکر لب افتاد
که روزم وعده داد و برشب افتاد
به روی سینه دلدار باقر
نه بارش آمد و نه شبنم افتاد

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۵ نگارم تا که ابرو برهم افکند


نگارم تا که ابرو برهم افکند
کمان از دست زال و رستم افکند
زبس هی زد جهان برقلب باقر
چو جام از دست جمشید جم افکند
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۶ تو که میلت به من یک جو نباشد


تو که میلت به من یک جو نباشد
تو که راهت به من یک سو نباشد
نگارا گر نداری میل باقر
شتر دزدین و کوکو نباشد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۷ به خواب دیدم ول سیمین تن آمد


به خواب دیدم ول سیمین تن آمد
چوشیرینی قریب ارمن آمد
برای مردن بیچاره باقر
صدای وای وای از گلخن آمد

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۸ سحر زلف ولم گنجاله گردد


سحر زلف ولم گنجاله گردد
دل ریشم زغم پرناله گردد
تبسم گرکند دلدار باقر
شکر بی قرب در بنگاله گردد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۱۹ جمالش چون جمال یار گردد


جمالش چون جمال یار گردد
به شب گر سرزند انهار گردد
زند لبخند اگر دلدار باقر
شکر صد من به یک دینار گردد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۰ بهار آمد زمین فیروزه گون شد


بهار آمد زمین فیروزه گون شد
به عزم سیل دلدارم روون شد
به گل چیدن درآمد یار باقر
گلستانها زخجلت سرنگون شد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۱ بهار آمد زمین گل جوش گردید


بهار آمد زمین گل جوش گردید
درآمد یار و اطلس پوش گردید
چو آمد یار باقر با جوانی
گل و بلبل به هم بی هوش گردید
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۲ رخ قرص ولم رخشنده گردد


رخ قرص ولم رخشنده گردد
شکر گرد لبش پرخنده گردد
نداری همچو اول میل باقر
یقینم آب یکجا گنده گردد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۳ الف دیدم کفش چون لام و ب بود


الف دیدم کفش چون لام و ب بود
به شیرینی چو شین و کاف و ر بود
دهان یار باقر چون صدف باز
صدف بشکن میانش دال و ر بود
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۴ ولم دست حنائی بر کلک زد


ولم دست حنائی بر کلک زد
جمالش طعنه بر ماه و فلک زد
سیه مار سردوش تو دلبر
زده برجان باقر که خیک زد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۵ ولم از کنج منظر سر درآورد


ولم از کنج منظر سر درآورد
دل بی طاقم آهی برآورد
دمادم بود باقر ول ببیند
دریچه بی وفا سر برهم آورد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۶ دلم تنگ است کس دلتنگ نباشد


دلم تنگ است کس دلتنگ نباشد
رخم زرد است کس چون من نباشد
عجب دردی که باقر مبتلا شد
نصیب هر بنی آدم نباشد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۷ شما که می روید نامم بگوئید


شما که می روید نامم بگوئید
زاحوال و سرانجامم بگوئید
سخنهایی که باقر با شما گفت
یکایک با گلندامم بگوئید
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۸ بیا باقر نه وقت مردنت بود


بیا باقر نه وقت مردنت بود
نه وقت مار و مورا خوردنت بود
به باغ زندگی چون گل شکفتی
نه وقت زیر گل پوسیدنت بود
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۲۹ گلستان بی رخت سیلی ندارد


گلستان بی رخت سیلی ندارد
جمال و حسن تو لیلی ندارد
رفیقان می زنند طعنه به باقر
که دلبر با تو یک میلی ندارد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۰ چه غم بودم چه غم بودم چه غم بود


چه غم بودم چه غم بودم چه غم بود
که خامه غرق در آب عدم بود
همه برگ درختان کاغذش بود
هنوز  اشعار باقر دم به دم  بود

 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۱ ولم گل بود و گل شیرازه می کرد


ولم گل بود و گل شیرازه می کرد
نگاهی بر در دروازه می کرد
دو چشمش برمن و دستش به سوزن
دمادم زخم باقر تازه می کرد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۲ چشم از راه دوری منتظر ماند


چشم از راه دوری منتظر ماند
نیامد دلبرم داغش به دل ماند
نیامد دلبر شیدای باقر
دوپایم تا کمربندم به گل ماند
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۳ سحر شد ناله بلبل نیامد


سحر شد ناله بلبل نیامد
چرا بوی ول چون گل نیامد
به روی دیدگان پل بست باقر
چرا دلبر به روی پل نیامد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۴ دو زلفانت بسم عنبر نباشد


دو زلفانت بسم  عنبر نباشد
لبت کافی بگو شکر نباشد
به عیش و نوش باقر ارزشی نیست
در آن گر صحبت دلبر نباشد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۵ سهیل اندر یمن بلغار سوزد


سهیل اندر یمن بلغار سوزد
دل باقر زبهر یار سوزد
سهیل اندر یمن سالی است یکبار
دل باقر دمی صدبار سوزد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۶ اگر دورم من از تو ای پریزاد


اگر دورم من از تو ای پریزاد
فراموشم مکن ما را مبر یاد
همان عهدی که با تو بست باقر
وفا دارم اگر نابردی از یاد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۷ سحر سمبل دمید و لاله پرزد


سحر سمبل دمید و لاله پرزد
شب انبو خیمه بر کوه و کمرزد
چرا باقر از این غصه نمیرد
که نرگس تاج سلطونی به سرکرد
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۸ به قرص ماه ماند صورت یار


به قرص ماه ماند صورت یار
چهل زنگی به دور مه گرفتار
دو چشم یار باقر چون سهیل است
که هرساله زند آتش به بلغار
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۳۹ به زیر پیرهن پستان دلبر


به زیر پیرهن پستان دلبر
نمایان می کند چون حقۀ زر
غزالون گرد باقر صف کشیدن
زلیخا بود و شیرین و سمنبر
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۰ خوشا باقر خوشا رفتار باقر


خوشا باقر خوشا رفتار باقر
فلک برهم زده بازار باقر
کسانی که نداشتن حق و بهری
بخوردن برۀ پروار باقر
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۱ شما که می روید بر سیل گلزار


شما که می روید بر سیل گلزار
کنید آهسته و آرام این کار
نشاید نامرادی ول ببیند
شود مثل من باقر گرفتار
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۲ به تابستان بت اخضر میاور


به تابستان بت اخضر میاور
به جامم می بر مستان میاور
مزن دست بر دل مجروح باقر
به یاد فیل هندستان میاور
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۳ قلم از هند و کاغذ از ملهبار


قلم از هند و کاغذ از ملهبار
مرکب از صفاهون کاتب از لار
شبی که لیلة القدر است باقر
نویسم واجب العرضی به دلدار
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۴ مو که مردم به شهر آوازه منداز


مو که مردم به شهر آوازه منداز
نمک شوره به زخم تازه منداز
نمک شوره به جسم و جان باقر
تن باقر دم دروازه منداز
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۵ به دعوت مهوشان رنگانه امروز


به دعوت مهوشان رنگانه امروز
درآمد از همه بیگانه امروز
بلند بالای باقر جات خالی
نشینم با دل تنگانه امروز

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۶ دلم دالون به دالون آمد امروز


دلم دالون به دالون آمد امروز
چو شاهون عزم تالون آمد امروز
برای کشتن بیچاره باقر
خودش با چند غزالون آمد امروز
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۷ سهیل آساد و چشمان سپاهش


سهیل آساد و چشمان سپاهش
اگر برعاشقان افتد نگاهش
بود بی شک بلای جان باقر
دمادم نیزه داران سپاهش
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۸ ترا می بینم و می سوزم ای ول


ترا می بینم و می سوزم ای ول
زدیده اشک و خون می ریزم ای ول
ترا می بیند این بیچاره باقر
همه غربال غم می بیزم ای ول
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۴۹ غلط کردم که خوردم زهر قاتل


غلط کردم که خوردم زهر قاتل
غلط کردم که دادم دل به جاهل
غلط کردم نشستم بر سر راه
غلط باقر که برده رنج باطل
 

دوبیتی‌ شمارۀ ۵۰ نگارینا سرت بالاکن ای ول


نگارینا سرت بالاکن ای ول
علاج درد من حالا کن ای ول
تن باقر چو طفل گر گرفته
بجنبان و بگو لالا کن ای ول