مگو با خار هم نازك تر از گل

خوش آمد از صبا اينم پگاهي
كه خوش مي خواند،سر بر خاكي راهي
كه دردا ، آدمي را همتِ عشق
برفت از ياد و پاسِ حرمتِ عشق
تو قدر عشق خود بشناس،بلبل!
مگو با خار هم نازك تر از گل
كه از گل گر نوازش ، ور ستيز است
براي مرغك عاشق عزيز است

 

و امّا اين خبر...

... و امّا اين خبر نز آن خبر هاست
نه از نفت و نه شط و نخل و خرماست
نه از توپ و تفنگ و عرصۀ جنگ
نه از دشت فراخ و نز دل تنگ
نه آواز و نه ساز و اي دل اي دل
نه كشتيّ و نه دريا و نه ساحل
نه از آغاز،يا پايان سال است
خبر از بهترين مهمان سال است
چه مهماني،شكوفه تاج و سرسبز
وز انفاسش جهاني سبز در سبز
به لبخندي زلالم ميزبان كيست؟
كه گويم اين گرامي ميهمان كيست؟
بهار زودرس، كز مقدم او
شود اقليم خوزستان چو مينو
بهار،امّا نه همچون هر بهاري
كه هر سالي رسد،در هر دياري
بهاري جادويي دَم،چون بهشتي
كه بهمن را كند ارديبهشتي
زمان مست و زمين سبز و  هوا خوش
همه كون و مكان مست و ها خوش
تو گويي كاندرين پهناور اقليم
زمستان رفته است از ياد تقويم
كجا، گلبانگِ بلبلهاي شبخوان
و مرغان دگر،الحان در الحان
زمستانها همه شب، تا سحرگاه
پَرانَد خوابِ چشمِ اختر و ماه؟
خبر اين است اين،ديگر چه خواهي
بهار آمد،از اين خوش تر چه خواهي
بهارِ شادِ خوزستانِ زر خيز
گهر خيز و شكر خيز و خطر خيز
بهارِ كرخه و كارون و اروند
بهارِ آبهاي آبرومند
سلام! اي پيشرس گلهاي ساحل
به عمرِ شبنمي خرسند و خوشدل
سلام! اي بادِ سرمستِ بهاران
به نخلستانِ چترستان به باران
سلام! اي خيل گلهاي بهاري
سلام ! اي خاربنهاي صحاري
بر اين آفاق و اين اقليم ِ خورشيد
بهار زود رس فرخنده،جاويد

هلا! مصداق اين آيت نباشي...

                                                                                                 علم هرچند بيشتر خواني
                                                                                                 تا عمل در تو نيست ناداني
                                                                                                 نه محقّق بود نه دانشمند
                                                                                                 چارپايي بر او كتابي چند
                                                                                                                                  سعدي

از اين و آن شنيدم، بس به توصيف
كه مي گفتند از آن و اين به تعريف
كه آن يك في المثل كرم كتاب است
كه اين يك را كتب بيش از حساب است
فلان ، دايم بوَد سر در كتابش
برد هر شب بر آن ، بي خورد ،‌خوابش
و امّا بشنو از بهمان كه چون است
دگر عشقي كه او دارد جنون است
ندارد هيچ از هيچي خبر هيچ
همه چيزش كتاب است و دگر هيچ
به جاي آري دل ديوانه اش را
اگر وقتي ببيني خانه اش را
تو _ بي اغراق_ در آن شهر دلباز
نخواهي ديد جاي سوزن انداز
كتاب است از زمين تا عرش اعلا
روان، كيپ،از در و ديوار بالا
دو موش ار گايمانشان رغبت آيد
به برد آوردشان نوبت ببايد
اگر موري كند با خايه اش جنگ
بود جا از براي سايه اش تنگ

***

هميشه مردم پر حرف و كم كار
از اين سان حرف ها دارند بسيار
ولي جز تكّ و توكي از نوادر
كه قانون را نشايد حكمِ نادر
دگر بس آزمودم اين و آن را
زدم بمبو محك بهمان فلان را
نه تنها خاربن در قصّه باغ است
نه تنها يك كلاغ و چل كلاغ است
كه جاميّ پيله ور جمشيد گردد
ستارۀ كور سو خورشيد گردد
شنيدن كي بود مانند ديدن
يكي ديدن صد اندر صد شنيدن
وَ ديگر آنكه از خواندن چه حاصل
گرت رفتن نينجامد به منزل؟
اگر خواندن نيارد معرفت بار
چه سود از خوانده ها بر هم تلنبار؟
حصول معرفت كامل نگردد
گرت انسانيت حاصل نگردد
گرفتم هرچه در عالم كتاب است
همه در هر زبان هر فصل و باب است
بخوانيّ و بخوانيّ و بخواني
بياموزي، بيندوزي، بداني
ز حرف انبار بالاتر صفت چيست؟
تو را،گر بارِ خواندن معرفت نيست؟
همان امّي و عامي باز بهتر
كه رفتن از دوِ كجتاز بهتر

الا اي كرده خاطر را چو خانه
كتاب انبارِ اقطارِ زمانه
حكيمي كت هزاران پند فرمود
«خري،بارش كتابي چند»فرمود
نگر،تا خر بدين غايت نباشي!
هلا!مصداق اين آيت نباشي!

مرد و آزادي

(كيستان و چيستان)

ديباچه و درآمد:
گفت اگر قافله را خواب ببرد
جرسش را بگذار آب ببرد
جرس خامشِ بي سرّ و سرود
از نبودش چه فزون دارد بود؟
تا نپرسم،نه تو دانيّ و نه من
نا نوشته نه تو خوانيّ و نه من
چون دو آيينه برابر گردد
نور و تصوير مكرّر گردد
آنچه با
مزدشت آن آينه گفت
و آنچه زآتش نه، كه از آب شنفت
گر چنو همّت و هوشي باشد
پرسه زن چشمي و گوشي باشد
مي توان باز هم از آب شنيد
پري و پردۀ هر آينه ديد

***
پس بپرسيم و بگوييم و زنيم
بنويسيم و بخوانيم وكنيم
چيستاني،لغزي،فريادي
كيستاني،غزلي، امدادي.
تا به شبهاي زمستاني سرد
در وطنْمان، قفس نكبت و درد
لحظه ها پر شود از سرّ و سرود
عدل و اندازه شود بود ونمود
نه سخن فتنه و فرياد كند
نه خموشي بد وبيداد كند

كيستان
كيست آن گمشدۀ گمشده ها
از رديف همه صفها ، رده ها
گرچه نيمي زجماعت كوشد
نام از او گيرد و رختش پوشد،
ليك با جامه و با نسبتِ نام
ناكسي كس نشود،نامه تمام.

بس پسرها كه زمادر زادند
نامِ رستم پدرانْشان دادند
ولي از آن همه رستم نامان
آن همه ريز و درشت اندامان
هيچ يك
رستم دستان نشدند
مردِ مردانۀ ميدان نشدند
بگذريم از مَثَلِ
رستم زال
باز گرديم به اين قال و مقال
كيست آن گمشده از عرصۀ عصر
رفته از كلبه و از خانه و قصر
تا كه او بود در اين ملك به دهر
همه جا بود،چه در ده چه به شهر
كيست آن كرده از اين كشور كوچ
از همه كرد و ترك و فارس و بلوچ
او سراپا شرف و شوكت بود
مظهر آبرو و غيرت بود
نام او بود در آفاق بلند
پُلِ پيوسته به سيحون ، اروند
آنكه اين ملك ورا گم كردست
كيست آن،هركه بگويد،
مردست

چيستان
چيست آن نام فراموش شده
مثلِ پيغام فراموش شده
آن شهيد آرزوي خفته به خاك
خونش از گود شهادت شده پاك
نسل ما نام شنيده است از آن
يك نشان ليك نديده است از آن

سهم نسلي كه زما پيش تر است
نه گمانم كه زما بيشتر است
نسل زآن پيش،دو روزي،باري
ديده زآمد شد او آثاري
زنده نسلي كه به جان كوشيدند
مرد وزن، پير و جوان كوشيدند

جان و مال و سر وسامان دادند
پا فشردند وشهيدان دادند
تا صباحي دو،كه از بخت بلند
آن هما بر سرشان سايه فكند
ما نه آن بخت و نه دولت داريم
بهره زآن دولت،تهمت داريم
چيست آن طي شده طومارش،چيست
كه در اين غمكده آثارش نيست
آنكه انسان چو تعالي جويد
همه در پرتو آن ره پويد
روشني بخش دل و جان ها اوست
آرزوي همه انسان ها اوست
هركجا روي نكو بنمايد
بشريّت به تجلّي آيد
گوهر پرورش جان و تن است

زنده ز او جان تن ومرد وزن است
آفريننده كه هستي پرورد
نعمتي برتر از آن خلق نكرد
هركجا اوست،همان جاست بهشت
چه كليسا و چه مسجد،چه كنشت
هر كه بي بهره از او شد،خوشبخت
نيست،ور شاه بود بر سر تخت
او كليد همه خوشبختي هاست
عمر بي او صُوَر سختي هاست
بهتر و برتر از او چيزي نيست
زين نشانها تو بگو نامش چيست؟
زور ، زر ، علم ، هنر ، آبادي؟
هر چه خواهي تو بگو،
آزادي

فرود وفرجام:
مرد اگر باشي، آزادي را
جويي ، آنگه هنر شادي را
مرد نَبْوَد همه هر كس كه نر است
اي بسا ماده ز نر مردتر است
صحبت از ماده و نر بودن نيست
زنِ مردانه از مرد بسي است
گر به بازار، و يا خانه زيد
آن بُوَد مرد كه مردانه زيد
اي بسا ماده كه نرگردانند
پيرزن، ليك جوانمردانند

***
آه ، اي گمشده پيدا شو،خيز
با كجي ها و بديها بستيز
بكن آن كار كه گُردان كردند
با شرافت زن و مردان كردند

***

و آه،اي گوهر ناياب عزيز
زندگي بي تو نيرزد به پشيز
زور ، زر ،علم ،هنر ، آبادي
از همه برتري، اي آزادي

باس ببشقين!

كجايم؟با كه ها؟مستم و زين بيش
ندانم،يا چه مي گفتيم از اين پيش
چنان مستم كه ليم ليم ليم لالام لام
ديديم ديم ديم،ديديم ديم ديم،دادام دام
چنان مستم كه نتوانم سخن گفت
ندانم چيست فرقِ طاق با جفت
زكار افتاده از مستي زبانم
نمي گردد به فرمان در دهانم
چو غلتم در سيه مستي و لختي
فتم در لفظ و مخرج هم به سختي
نه تنها گم كنم سين را و شين را
كه نشناسم زمان را و زمين را
پس آن بهتر كه خاموشي گزينم
كمي چون بچّۀ آدم نشينم
كه در مستي چو شب وا كرده ام لب
پشيمان گشته ام فرداي آن شب
اگر مهمان شوم جايي كه بدتر
شوم از ميزبان شرمنده، اكثر
ولي اغلب چو خود مهمان خويشم
حريف و ساقي سامان خويشم
به قول مرشد محرومم ايرج
كه دارد همچو من با «ناكسان» لج:
«چو هم كاه از خود و هم كاهدانم
دليل اين همه خوردن ندانم»
همين امشب نمي دانم كجايم
نشسته با كه ها و در چه جايم
دگر باره از آن مستان مستم
كه در فرمان نباشد پا و دستم
خداوندا، تو را شاهد گرفتم
ببين با كي،كجا و كِي چه گفتم
خلاصه اي عزيزان،هر كه هستيد
مرا بايد به لطف خود ببخشيد
به قول داش مشديهاي تهرون
زه قزوين و قنات، در خون،لِه ميدون:
تو مستي ما اگه يه خورده همچين
بدي گفتيم،يا كرديم، باس ببشقين!
عرق تلخ است چون پندِ پدرها
كه اغلب نشنوند آن را پسرها
شرابي سرخ چون تاجِ خروسان
چو روي شرمگين نوعروسان
لبي تر مي كنم، تر تر ترينا
وَ سَر سَر مي كنم سَر سَر سَرينا
با اون تلخيش مياد روي زبونم
ميره از لاماها توي زبونم
ميگم قربون تو، قربونِ قربون
بشم حيرون تو حيرون حيرون
يه قاشق ماس مي رم بالاش يواشك
مي مكّم ماسته رو مثل لواشك
ميدم پايين،مي گم به به،بَبَه به
دوباره و سه باره چه، چَچَه چه
ميشم يه خورده همچين اون چنون تر
كمي هم گرم خون تر،هم جوون تر

حاجي پدر سوختۀ بازاري و زنديق

دوش زنديق جگر سوخته اي
گفت با حاجي پدر سوخته اي
(بود مهمانش و بي و خوف و رجا
گفت و گويي شد و برخاست زجا
بينشان حُجب و حيا بود و نبود
فحش و ليچار روا بود و نبود):
كاي سيه روي،تو بدكاري و من
گشته بد نام، چه مكر است و چه فن؟

عرق و نشمه و ترياك تو را
لوطي است و مزه اش خاك مرا؟
داغ پيشانيِ ويترينِ نماز
عرق و نشمه،چه رسم است و چه راز؟
احتكار و دغل و دوز و كلك
مانده حيران زتو شيطان و ملك

گفت آن حاجي راجي،كه زكي
تو همان به كه سماقت بمكي
همه دانند كه پيوسته دري
توبه دارد، چو درِ ماچه خري
قصدش اين بود كه باز است درش
توبه، و زد مَثَل ماچه خرش
زان كه او حاجيِ هتّاكي بود
دهنش گاله صفت چاكي بود
عوض اينكه مؤدّب باشد
گفت هذيان تو از تب باشد
نشنيدي كه خداوند قديم
وعده فرمود به قرآن كريم
ميوه  و نان وشراب و نس خوب
كلّ ماتشتهي الأ نفُسِ خوب
مي خورد زندگي بنده ورق
در كتاب نس و ترياك و عرق
اين بهشتي است كه موعود خداست

منكرش مرتد و مردود خداست
مال و پول و پله دارم بسيار
مي كنم توبه، رهم آخر كار
مي خرم جمله قضا كرده نماز
با دعا و صدقه،نذر و نياز
هشت نُه صيغه مرا هست جوان
چون خرامند بَرم،سرو روان
همه شيرين دهن و خوش حركات
لب و دندان به مثل نقل و نبات
من بهشتم به زمين است و همين
حق عطا كرده بهشتم به زمين
اين جهان هم دو سه قصري زبهشت
مي خرم با صدقه،خشت به خشت
تو كه زنديقي و كم مال و منال
برو از بخت بد خويش بنال
اينكه داري تو ،كجا زندگي است
رنج بيهوده و خربندگي است
نه معاد است تو را و نه معاش
بنده دارم،تو برو خود را باش

ملحد مفلس،راندۀ دو سراست
بد و بيراهي دنيا ز شماست
گفت زنديق كه اين نيست درست
اين جهان بد،نه زمن،بلكه ز توست
من خورم نان خود از راهِ حلال
نيست كس را ز من آزار و ملال
نكنم غارتِ مردم پيشه
خوابم آسوده و بي انديشه

در همه مالم يك پاپاسي
نيست از غارت و حقّ الناسي
كرده ام اندكي ار كوتاهي
بود از جملۀ حقّ اللهي
تازه آمرزش اگر هست مراست
نه براي بَبَعي مردِ خداست
كسي از من نشنيده است دروغ
عوضِ ماست نيندازم دوغ
من ندارم به جهان مال و منال
نيستم دزد و زيَم بي نك و نال
بر خدا نيست ز دستم دستي
با زر و زور نبستم دستي

كس نرنجانم و غارت نكنم
نام تاراج تجارت نكنم

كاخ مرمر نخرد مال حلال
به خداوند قدير متعال
چه مسيحي،چه مسلمان و چه گبر
با همه صلحِ كُلم،تا دمِ قبر
اهل و همسايه نيازارم من
حد وحق نيك نگه دارم من

ور برآيد كمكي از دستم
بهر كس،جاهد وكوشا هستم
نبرم هيچ گه انصاف ز ياد
نزنم چون تو بلوف،لافْ زياد
سائلي را نگذارم محروم
تا توانم،سخنم نرم چو موم
بر دَك و پوزِ بدان مُشتم من
پيرو حضرتِ مَزْ دُشتم من
وآنچه از جملۀ حقّ الله است
تو چه داني،خود او آگاه است
خوانده ام آنچه به قرآن فرمود

صحبت از نشمه و ترياك نبود
مي روي دور و بَر مسجد و صحن
مي كني دام فريبت را پهن

صيغۀ يك شبه، از نشمه بتر
تن او منشأ صد خوف و خطر
اين همه جورِ گراني زشماست
كه چنين خرج شما بيش ز ماست
توبه هم نيست تبِ نوبه حجي
تا چو لرزي بكني توبه حجي
توبۀ پيري و از وحشتِ مرگ
نزدايد ز دلت هيبت مرگ
حق ز پيري كه ظلوم است و جهول
دير و دشوار كند توبه قبول
توبه گر وقت جواني بكني
خويش را پاك تواني بكني

وقتِ پيري دگر،اي ابله خر
حيله بازي بگذار و بگذر
سر هر كس كه كله بگذاري
سر حق را نتواني،باري

او شناسد كه شما را چه شود
توبۀ گرگ همان مرگ بود
قَسَمت بر حجرالاسود و حج
قِسْمَتِ ذرع و ترازو كم وكج
تو پدر سوختۀ بي همه چيز
رمه چاپ و گله دُزد و دَله حيز
سر بازار خوري خون كثير
باز رحمت به همان گردنه گير
كمرت را بزند حجّ و نماز
خلقي از جور تو در رنج و نياز

به خدايي كه از او رفت سخن
بهْ ز اسلامِ تو زنديقي ِ من

آيين مردان حق

مگر بلحسن، پير و شير مهان
كه
خرقان از او شهره شد در جهان
همان شاه درويش بخشنده ذات
سعـۀ صدر،او را كهين صفات
دلش مهد خورشيدها و نجوم
كز او پرتوي گشته
نورالعلوم
چه پيري كه بر شير گشتي سوار
به دستش چو تازانه اي،گرزه مار
چو نر شير و خورشيد بر پشت او
جهان شستني شوخ و در مشت او
شنيد از مريدي،كه ش از خانقاه

كه مهمانسرا بودش و سرپناه
براندند يك روز خواهنده اي
به ره مانده پير پناهنده اي
ازيرا كه نامش چو بشنيده اند

ز دين و زايمانْش  پرسيده اند
_ به نجوا دهان ها دم گوشها
درون پر زفرياد و خاموشها_

نكو دين نديده،بدش خوانده اند
به خواريش از خانقه رانده اند

برآشفت از اين كرده،پير بزرگ
رگ و چشم پر شعلۀ خون گرگ
بترسيد از هيبتش آن مريد
تو گفتي كه تيغش رگ جان بريد
پس از لختي آرام شدن بلحسن
مگر كاظم الغيظ دادش رسن
از آن بست بر دل ره ديو خشم
شدش مهربان روي و رگهاي چشم
نگه كرد بر سر در خانقاه
فقير و به ره مانده را جان پناه

درآمد ز هر گون شبان،يا رمه
خور و خواب و
خرج از براي همه
ولي اينك اين كردۀ ناروا:
ز در راندن سائلي بينوا؟

سر اندر گريبان خود در كشيد
پس آنگاه آهي زدل بركشيد
زمين گشت آرام و گردون خموش
تو گفتي كه الهامش آرد سروش
بفرمود بر سر در خانقاه
نگارند اين نقش خورشيد وماه:

هر آنكس كه آيد بر اين در فرود
به اكرام و با آفرين و درود،
به هر دين و ايمان ، امانش دهيد
مپرسيد از نام و نانش دهيد

كه هر كس كه حق را بيرزد به جان
يقين بلحسن
را بيرزد به نان!
 

چنين است آيين مردان حق
كه بر دين حقّند و ايمان حق
بدانند يزدان،كه او جان دهد
همو نان،نه با شرط ايمان دهد
همه خلق روزي خوران حقند
به جان و به نان ميهمان حقند
كريمي كه مخلوق را جان بداد
چگونه ورا خوان بي نان نهاد؟
گر آبي بري،يا كه ناني بُري
زيزدان تهي،بل زشيطان پري

او هست هست

به نام خدای جهان آفرین
زمین آفرین، آسمان آفرین
بزرگ آفرینندۀ بود وهست
که بالاتر از دست او نیست دست
نه بود ونه هست و نه باشد سپس
جز او آفرینش گری ،هیچ کس
خدایا تویی هست و بود آفرین
نهاد و نماد و نمود آفرین
در آن ژرف پهناور بیکران
بسی آفریدی شگرف اختران
در آن بیکران آسمان بلند
تو دانی چه ها کرده ای،چون وچند
نیایشگرانت از آن کهترند
که راه شناسایی ات بسپرند
خدا برتر از نام و هنگام و جاست
فراسوی هر نفی و اثباتِ ماست
کجا منطق و فلسفه برده رَه
به ذاتش،که آن گنگی است،این سفه
تو هر وصف گویی، خدا از او جداست
به هر نام که خواهی بخوانش،خودآست
همان به که سویش نیازی بریم
نیایشگرانه نمازی بریم

نماز و نیایش زلالت کند
صفا بخشد و بی ملامت کند
برون از خود آی و خدا جوی باش
سپاسش گزار و ثنا گوی باش
از آنجا که او نور تابنده است
وز آنجا که جوینده یابنده است؛
خدا جوی آخِر خدابین شود

اگر راه جستن به آیین رود
به بینندگان آفریننده را
توان دید،بگشا دو بیننده را
مَنَش بارها دیده ام در نماز
زچشمم سترده است اشکِ نیاز
نپوشانده از دیده ام چشم و چهر
کشیده است بر گیسویم دست مهر
نمازش چه هشیار خوانم چه مست
دراین بی گمانم که او هست هست

خوش آن کس که چشم خدابین گشود
به در گاه او جبهه بی شبهه سود

مثلی: نکیر و منکری تو،یا که داماد؟

شنیدم در دهی از انور آباد
جوانی سخت کم‌رو گشت داماد
چنان کم‌رو، که اخذِ اجرت خود
ز شرمِ «وِرمَنَه» رویش نمی‌شد
تو گویی جز سکوت و جز شنفتن
ندارد هیچ زادی بهر گفتن
شب عیش و زفاف و وصلت آمد
جوان در حجله با صد خجلت آمد
دو محرم را به خلوت کرده بودند
فِراشِ وصل را گسترده بودند
مُهیا مقتضی و منع، مفقود
گل و گلچین و رخصت، هر سه موجود
همین مانده برافکندن نقابی
کنار و بوسه‌ای و فتح بابی
ولی کم‌رو جوان هر رشته می‌تافت
برای گفت‌وگو حرفی نمی‌یافت
عروس از انتظارِ خود کلافه
ز بی‌تابی و خشمش پُر، قیافه
به قول پیرهای استخوان‌دار:
جوان خندان شود با کاهِ دیوار
جوان و این‌قدر بی‌حال و کم‌رو؟
ندانم کاهِ دیوار است، یا شو؟
سرانجام آن جوان دل را به دریا
زد و پرسید از همسر که: «آیا
تو می‌دانی اصول دین بُوَد چند؟»
عروسش زد تمسخربار لبخند
که: «حجله‌ است این، نه گور، ای خانه‌آباد!
نکیر و منکری تو، یا که داماد؟!
خدایا! حجله‌ام را گور گردان
ز من این کرّه‌خر را دور گردان»

ای منطقی


شعر در ما ذاتی است ای منطقی
هرچه داری نام، احمد یا تقی
گرنباشد شعر،من دارم کمی
نیستم دیگر زجنس آدمی
ور زیم چون آدمی در خورد وخواب
نیست روح من زهستی کامیاب
شعر چون باشد مرا،من زنده ام
بلکه در آن تا ابد پاینده ام
(این ابد هست از ابدهای زمین
نز ابدهای ازلشان همنشین)
بی قرارم،بی قرارم، بی قرار
خواه آن را جبر خوان، خواه اختیار
شعر امری ذاتی است و جوهری
بین شاعر فرق دان تا دیگری
می شناسم من
عمادالدین حسن
برتر از هم نام خود صدها رسن
شعر می گوید روان،چون موج روح
نفی هستی،ذات جوهر،اوج روح
شعر گویم من که دل جنباندت
همچنان گریاند و خنداندت
ذاتی است و جوهری جنبش، که هست
شعر ما گاهی عسل،کاهی کَبَست
گر
نوشتن باشد از جنی عرض
امر جسمانی ،عُرُضی،چون مَرَض
شعر ومعنی جوهر روح است وذات
اتصال هستی است و کائنات
ارتباط دون بود با ماورا
همچو وصل هستی و خون خدا
شعر وشاعر جزئی از توصیف ماست
حد ورسم اصل در تعریف ماست
تو چه می گویی جناب منطقی؟
شو بِهِل لفظ و لسان لَق لَقی
رو بخوان
خیّام را تا بنگری
معنی والای شعر وشاعری

شعر باباطاهر عریان پاک
می زند آتش به روح وجان پاک
رو، ز
شمسیات مولانا بخوان
معنی شعر و سرود را بدان
یا بخوان بعضی فصول مثنویش
اوجهای روح و اشعار قویش
تا نگویی روح جوهر را عرض
تا نگیری بی غرض بوی مرض
تا شناسی جوهر شعر روان
همچنان سیالۀ روح و روان
روح
پیر طوس در شهنامه بین
اوج غیرت،
رستم هنگامه بین
شعر
حافظ را بخوان و درک کن
مُهمَل منطق سرایی ترک کن
الغرض ای حد شناس منطقی
بین تقوی فرق دان تا آتقی