(كيستان و چيستان)
ديباچه و درآمد:
گفت اگر قافله را خواب ببرد
جرسش را بگذار آب ببرد
جرس خامشِ بي سرّ و سرود
از نبودش چه فزون دارد بود؟
تا نپرسم،نه تو دانيّ و نه من
نا نوشته نه تو خوانيّ و نه من
چون دو آيينه برابر گردد
نور و تصوير مكرّر گردد
آنچه با مزدشت آن آينه گفت
و آنچه زآتش نه، كه از آب شنفت
گر چنو همّت و هوشي باشد
پرسه زن چشمي و گوشي باشد
مي توان باز هم از آب شنيد
پري و پردۀ هر آينه ديد
***
پس بپرسيم و بگوييم و زنيم
بنويسيم و بخوانيم وكنيم
چيستاني،لغزي،فريادي
كيستاني،غزلي، امدادي.
تا به شبهاي زمستاني سرد
در وطنْمان، قفس نكبت و درد
لحظه ها پر شود از سرّ و سرود
عدل و اندازه شود بود ونمود
نه سخن فتنه و فرياد كند
نه خموشي بد وبيداد كند
كيستان
كيست آن گمشدۀ گمشده ها
از رديف همه صفها ، رده ها
گرچه نيمي زجماعت كوشد
نام از او گيرد و رختش پوشد،
ليك با جامه و با نسبتِ نام
ناكسي كس نشود،نامه تمام.
بس پسرها كه زمادر زادند
نامِ رستم پدرانْشان دادند
ولي از آن همه رستم نامان
آن همه ريز و درشت اندامان
هيچ يك رستم دستان نشدند
مردِ مردانۀ ميدان نشدند
بگذريم از مَثَلِ رستم زال
باز گرديم به اين قال و مقال
كيست آن گمشده از عرصۀ عصر
رفته از كلبه و از خانه و قصر
تا كه او بود در اين ملك به دهر
همه جا بود،چه در ده چه به شهر
كيست آن كرده از اين كشور كوچ
از همه كرد و ترك و فارس و بلوچ
او سراپا شرف و شوكت بود
مظهر آبرو و غيرت بود
نام او بود در آفاق بلند
پُلِ پيوسته به سيحون ، اروند
آنكه اين ملك ورا گم كردست
كيست آن،هركه بگويد،مردست
چيستان
چيست آن نام فراموش شده
مثلِ پيغام فراموش شده
آن شهيد آرزوي خفته به خاك
خونش از گود شهادت شده پاك
نسل ما نام شنيده است از آن
يك نشان ليك نديده است از آن
سهم نسلي كه زما پيش تر است
نه گمانم كه زما بيشتر است
نسل زآن پيش،دو روزي،باري
ديده زآمد شد او آثاري
زنده نسلي كه به جان كوشيدند
مرد وزن، پير و جوان كوشيدند
جان و مال و سر وسامان دادند
پا فشردند وشهيدان دادند
تا صباحي دو،كه از بخت بلند
آن هما بر سرشان سايه فكند
ما نه آن بخت و نه دولت داريم
بهره زآن دولت،تهمت داريم
چيست آن طي شده طومارش،چيست
كه در اين غمكده آثارش نيست
آنكه انسان چو تعالي جويد
همه در پرتو آن ره پويد
روشني بخش دل و جان ها اوست
آرزوي همه انسان ها اوست
هركجا روي نكو بنمايد
بشريّت به تجلّي آيد
گوهر پرورش جان و تن است
زنده ز او جان تن ومرد وزن است
آفريننده كه هستي پرورد
نعمتي برتر از آن خلق نكرد
هركجا اوست،همان جاست بهشت
چه كليسا و چه مسجد،چه كنشت
هر كه بي بهره از او شد،خوشبخت
نيست،ور شاه بود بر سر تخت
او كليد همه خوشبختي هاست
عمر بي او صُوَر سختي هاست
بهتر و برتر از او چيزي نيست
زين نشانها تو بگو نامش چيست؟
زور ، زر ، علم ، هنر ، آبادي؟
هر چه خواهي تو بگو، آزادي
فرود وفرجام:
مرد اگر باشي، آزادي را
جويي ، آنگه هنر شادي را
مرد نَبْوَد همه هر كس كه نر است
اي بسا ماده ز نر مردتر است
صحبت از ماده و نر بودن نيست
زنِ مردانه از مرد بسي است
گر به بازار، و يا خانه زيد
آن بُوَد مرد كه مردانه زيد
اي بسا ماده كه نرگردانند
پيرزن، ليك جوانمردانند
***
آه ، اي گمشده پيدا شو،خيز
با كجي ها و بديها بستيز
بكن آن كار كه گُردان كردند
با شرافت زن و مردان كردند
***
و آه،اي گوهر ناياب عزيز
زندگي بي تو نيرزد به پشيز
زور ، زر ،علم ،هنر ، آبادي
از همه برتري، اي آزادي