آيين مردان حق
مگر بلحسن، پير و شير مهان
كه خرقان از او شهره شد در جهان
همان شاه درويش بخشنده ذات
سعـۀ صدر،او را كهين صفات
دلش مهد خورشيدها و نجوم
كز او پرتوي گشته نورالعلوم
چه پيري كه بر شير گشتي سوار
به دستش چو تازانه اي،گرزه مار
چو نر شير و خورشيد بر پشت او
جهان شستني شوخ و در مشت او
شنيد از مريدي،كه ش از خانقاه
كه مهمانسرا بودش و سرپناه
براندند يك روز خواهنده اي
به ره مانده پير پناهنده اي
ازيرا كه نامش چو بشنيده اند
ز دين و زايمانْش پرسيده اند
_ به نجوا دهان ها دم گوشها
درون پر زفرياد و خاموشها_
نكو دين نديده،بدش خوانده اند
به خواريش از خانقه رانده اند
برآشفت از اين كرده،پير بزرگ
رگ و چشم پر شعلۀ خون گرگ
بترسيد از هيبتش آن مريد
تو گفتي كه تيغش رگ جان بريد
پس از لختي آرام شدن بلحسن
مگر كاظم الغيظ دادش رسن
از آن بست بر دل ره ديو خشم
شدش مهربان روي و رگهاي چشم
نگه كرد بر سر در خانقاه
فقير و به ره مانده را جان پناه
درآمد ز هر گون شبان،يا رمه
خور و خواب و خرج از براي همه
ولي اينك اين كردۀ ناروا:
ز در راندن سائلي بينوا؟
سر اندر گريبان خود در كشيد
پس آنگاه آهي زدل بركشيد
زمين گشت آرام و گردون خموش
تو گفتي كه الهامش آرد سروش
بفرمود بر سر در خانقاه
نگارند اين نقش خورشيد وماه:
هر آنكس كه آيد بر اين در فرود
به اكرام و با آفرين و درود،
به هر دين و ايمان ، امانش دهيد
مپرسيد از نام و نانش دهيد
كه هر كس كه حق را بيرزد به جان
يقين بلحسن را بيرزد به نان!
چنين است آيين مردان حق
كه بر دين حقّند و ايمان حق
بدانند يزدان،كه او جان دهد
همو نان،نه با شرط ايمان دهد
همه خلق روزي خوران حقند
به جان و به نان ميهمان حقند
كريمي كه مخلوق را جان بداد
چگونه ورا خوان بي نان نهاد؟
گر آبي بري،يا كه ناني بُري
زيزدان تهي،بل زشيطان پري