در برگ های سبز تو، چیزی
شب ها،همیشه تاریکی را
به ریشه هایت دعوت می کند.
به شیره های شیرین خاک
به گرمی و لطافت خورشیدهای خاک
و مهربانی بی ریای تنت.
تو تاریکی را خوب می شویی
تا جامۀ سپید داودی را به بر کند
و باز گردد
و روی گیسوان سبزت بنشیند.

باور کن
همیشه ریشه های تو در دست های من به تازه ترین رنگ می رسند.
و زلال ترین رؤیا
.
و من همیشه مهربانی این ریشه های نسیمی را
با کوچه های خوب
و کوچه های بد،
                     به طور مساوی قسمت می کنم.
و ریشه ها بزرگ می شوند و بزرگ تر می شوند
و در دست هایم، بالا می روند
پر می کنند
تمام تنم را پر می کنند.

شب ها
ماه به میهمانی من می آید