شمارهٔ ۱ بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا


بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا
به ‌سرکش آنچه بلا و الم به سرکشدا
غلام ساقی خو‌یشم که بامداد پگاه
مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا
چو تیغ باده بر آهیجم از میان قدح
زمانه باید تا پیش من سپر کشدا
چه ‌زر و سیم و چه خاشاک‌ پیش من ‌آن روز
که از میانۀ سیماب آب زر کشدا
خوش است مستی و آن روزگار بی خبری
که چرخ غاشیهٔ مرد بی خبرکشدا
در نشست من آنگه‌ گشاده‌تر باشد
که مست ‌گردم و ساقی مرا به‌ در کشدا
اگر به ساغر دریا هزار باده کشم
هنوز همت من ساغر دگر کشدا

شمارهٔ ۲ ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا


ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال
خط  مکش بر من و بیهوده میازار مرا
چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی
من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام
گرچه هستند همه خلق خریدار مرا
تو شناسی‌ که به جز من نسزد جفت تو را
من شناسم‌ که به جز تو نسزد یار مرا
تا طلبکار سر زلف تو باشد دل من
با تو باشد به همه حال سروکار مرا
آیم ای دوست به ‌نزدیک تو بارم ندهی
خود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا
گر همی با من دلخسته تلطف نکنی
به تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا

شمارهٔ ۳ موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را


موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را
عقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را
مرده از دو لب شیرینت همی زنده شود
در دو لب‌ گویی افسون مسیحاست تو را
عاشق و شیفته سرو صنوبر شده‌ام
زانکه چون سرو صنوبر قد و بالاست تو را
قبله زی خلخ و یغماست مرا تا بزیم
زانکه اصل و نسب از خلخ و یغماست تو را
شادی جان من است آن صدف مرجان رنگ
که درو سی و دو تا لؤلو لالاست تو را
تویی آن سرو خرامنده که در باغ جمال
با گل و لاله همه ساله تماشاست تو را
تویی آن ماه دو هفته که در برج نشاط
زهره برده است و میان بسته به ‌جوزاست تو را
پیش روی تو همی سجده برد قیصر روم
تا به ‌خورشید سر از ملک چلیپاست تو را
نیست از جملهٔ خوبان و ظریفان جهان
یک تن از بنده و آزاد که همتاست تو را
پشت خوبان همه در خدمت تو هست دو تا
زانکه در خدمت خسرو دل یکتاست تو را

شمارهٔ ۴ شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را


شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را
مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را
شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را
مه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را
بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب
سجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را
بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستان
گرد رو اندر به عَمد‌ا تاب داده موی را
موی و روی او به‌ باغ و بوستان تشویر داد
سنبل و شمشاد را و لالهٔ خود روی را
زلف و خالش را شناسد هر کسی چوگان و گوی
درخور آمد گوی‌ چوگان را و چوگان‌‌ گوی را
هر کجا باشد رخ و خطش نباشد بس‌ عجب
گر ندارد شوی زن را طاعت و زن شوی را
چونکه اندر خانهٔ وصل آمد از کوی فراق
در گشاد این خانه را و در ببست آن‌ کوی را
او و من هر دو به مهر و دوستی یکتا دلیم
نیست راه اندر میانه حاسد و بدگوی را

شمارهٔ ۵ ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست


ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست
که عشق و فوطه و پیری به هم نیاید راست
تو را که هست دو عارض سپید و جامه‌ کبود
دلت سیاه و رخت زرد و اشک سرخ چراست
تو را به عشق همه راستگوی نشناسند
و گرچه بر تو اثرهای عاشقی پیداست
مگر که بشکنی از بهر عشق توبه و نذر
که نذر و توبه شکستن ز بهر عشق رواست
سخن ز رَحل مگوی و ز رَطل ‌گوی سخن
که عاشقی و به ‌دست تو رطل باده سزاست

شمارهٔ ۶ حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است


حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است
دل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است
گر شب تاریک خواب آرد همی در چشم من
زلف شبرنگش چرا خواب از دو چشمم بستداست
گر ز اصل جادویی و شعبده خواهی نشان
چشم او بنگر که اصل جادویی و شعبده است
تاکه او را دو رده است از دُر مکنون و عقیق
از سرشک و لعل او بر چهرهٔ من صد رده است
گر بود آتشکده آرامگاه موبدان
عشق او چون موبدست و جان من آتشکده است
پارسا چون باشم از عشق وی و توبه ‌کنم
کان بت عیار تیر غمزه بر جانم زده است
با چنان غمزه‌ که او دارد مرا و جز مرا
پارسایی باطل است و توبه ‌کردن بیهده است
دارد آن خورشید لشکر صورت فردوسیان
گویی از فردوس پیش تخت سلطان آمده است
خسرو گیتی ملکشاه آن‌ که اندر شرق و غرب
نه بود هرگز چنو سلطان و نه هرگز بُده است

شمارهٔ ۷ مرا نگارا با روی تو چه جای غم است


مرا نگارا با روی تو چه جای غم است
که چون تو یار ز خوبان روزگار کم است
بهشت و دنیا هر دو به هم نبیند کس
بهشت و دنیا با هم مرا ز تو به هم است
تو در دلم بنشستی و غم بشد ز دلم
دلی ‌که جای تو باشد در او چه جای غم است
مرا دلیلی‌ است کز عشق در جهان مثل است
تو را رخی است که از حسن در جهان علم است

 

شمارهٔ ۸ خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیده است


خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیده است
یا دست فلک غالیه بر ماه‌ کشیده است
یا رهگذر مورچگان است به ‌گلبرک
یا بر سمن تازه بنفشه بدمیده است
در جمله یکی خط بدیع است‌که آن خط
صد توبه شکسته است و دو صد پرده دریده است
من عاشق آن تُرک پریزاد که او را
هم جعد پریشیده و هم زلف خمیده است
صورتگر چین از حسد صورت خویش
هم خامه شکسته است و هم انگشت‌ گزیده است
من از همه املاک دلی دارم و جانی
و اندر دل و جانم گل شادی شکفیده است
دل دوستی یار دلارام‌ گرفته است
جان بندگی شاه جهاندار گزیده است

شمارهٔ ۹ گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست


گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست
یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست
یا ز عشق لؤلؤ و یاقوت شَکَّر بار تو
چشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست
ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلم
آب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست هست
گر تو پنداری که بی‌وصل تو جان اندر تنم
مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست هست
ور تو پنداری که از جور و جفای روزگار
در دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست هست
گر گمان تو چنان است ای صنم ‌کز عشق تو
این بلاها بر من بیچاره تنها نیست هست
این همه زشتی مکن کامروز را فردا بود
ور تو گویی از پس امروز فردا نیست هست

شمارهٔ ۱۰ ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت


ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت
بی‌روی تو چون زلف تو گوژست مرا پشت
‌عشق تو مرا کشت و هوای تو مرا سوخت
جور تو مرا خست و جفای تو مرا کشت
هر چند همه جور و جفای تو کشیدم
هرگز نکنم مهر و وفای تو فرامشت
برخیز و بیا تا ز رخ و زلف تو امشب
پر لاله کنم دامن و پر مشک‌ کنم مشت

 

شمارهٔ ۱۱ از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد


از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد
از بر ما رفته بود روی به ما چون نهاد
بر دل من مهر بود مهر دلم چون شکست
بر دل من قفل بود قفل درم چون‌گشاد
داد من از دلبری است کاو ندهد داد من
گرچه در اوصاف او خاطر من داد داد
نازگری خوش‌زبان پاک‌بری شوخ‌چشم
عشوه دهی دلفریب‌ بوالعجبی اوستاد
آن‌که از او شوخ‌تر چشم زمانه ندید
وان که از او خوب‌تر خلق زمانه نزاد

شمارهٔ ۱۲ امروز بت من سر پیکار ندارد


امروز بت من سر پیکار ندارد
جز دوستی و عذر و لَطَف‌ کار ندارد
بشکفت رخم چون‌ گل بی‌خار ز شادی
زیرا که ‌گل صحبت او خار ندارد
با گریه شد این چرخ ‌گهربار که آن بت
بی‌خنده همی لعل شکربار ندارد
زلفش همه مشک است و چنان مشک دلاویز
کم جوی ز عطار که عطار ندارد
بربود دلم زلفش و بیم است‌ که آن زلف
زنهار خورد با من و زنهار ندارد
در شهر دلی نیست وگر هست‌ کدام است
کاو در شکن زلف گرفتار ندارد
ماهی است‌ که مشک تبت و لالهٔ خود روی
با زلف و رخش قیمت و مقدار ندارد
چون غمز‌ه کند نرگس او هیچ مُشَعبد
با نرگس او رونق بازار ندارد
من بندۀ آن ماه‌ که در جان و دل خویش
جز بندگی شاه جهاندار ندارد
سلطان جهانگیر ملکشاه جوان‌بخت
شاهی که به شاهی و هنر یار ندارد

شمارهٔ ۱۳ امروز بتم تیغ جفا آخته دارد


امروز بتم تیغ جفا آخته دارد
خون دلم از دیده برون تاخته دارد
او را دلم آرامگه است و عجب این است
کارامگه خویش برانداخته دارد
صد مشعله از عشق برافروخته دارم
تا صد علم از حسن برافراخته دارد
جانم ببرد گر ز پی نرد بتازد
زیرا که ا‌ز آغاز تو را باخته دارد
صد سلسله دارد ز ‌شبه ساخته بر سیم
وان سلسله گویی که مرا ساخته دارد

شمارهٔ ۱۴ مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد


مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد
زدیده بر سرکویش نثار باید کرد
چو در فتاد به‌دام آن نگار سیم اندام
سه بوسه از دو لب او شکار باید کرد
چو وصل بر سر کوی استوار خواهد شد
‌در سرای به قفل استوار باید کرد
همه حدیث سماع و شراب بایدگفت
همه حکایت بوس وکنار بایدکرد
وگر به وقت صبوح از خمار باشد رنج
شراب و بوسه علاج خمار باید کرد
چو یار نیست به دست آرزوست اینکه مرا
نخست باری تدبیر یار باید کرد
شفیع باید بردن مگر بسازد یار
چو یار ساخته شد سازگار باید کرد

شمارهٔ ۱۵ مشک نقاب قمر خویش ‌کرد


مشک نقاب قمر خویش ‌کرد
سیم‌ حجاب حجر خویش کرد
تا من بیچارهٔ دل خسته را
عاشق اندوه بر خویش کرد
عیش من از ناخوشی آن خوش پسر
همچو شرنگ از شکر خویش‌کرد
دید دلم ناوک مژگان او
حلقهٔ زلفش سپر خویش کرد
کردم با او ز لطافت بسی
آنچه پدر با پسر خویش کرد

شمارهٔ ۱۶ ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد


ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد
یک باره سمن برگ به شمشاد نهان‌کرد
تا ساده زَنَخ بود همه قصد به ‌دل داشت
واکنون که خط آورد همه قصد به‌جان کرد
چون زلف به خم بود مرا پشت به‌ خم‌ کرد
چون تنگ دهان بود مرا تنگ جهان کرد
دل بسته مرا باز بدان بند کمرکرد
خون بسته مرا باز بدان بسته میان‌کرد
گفتم که‌ کمر باز کنی طبع دژم‌ کرد
گفتم که مرا بوسه دهی روی‌گران‌کرد
در جستم و بگرفتم و بنشاندم و گفتم
یارب زچنین روی نکو صبر توان کرد!
صد بوسه زدم بر دهن و زلفش وگفتم
صد شکر مرآن راکه چنین زلف و دهان‌کرد

شمارهٔ ۱۷ سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد


سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد
خط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد
آن خط مشک بوی که بر عارضش دمید
بر گل سپاه مورچه‌ گویی که راه کرد
چیره شدیم ما به‌ گنه بر به عشق از آنک
صد ره به عجز توبهٔ ما را تباه‌کرد
وز توبه برکنار فتادیم از آنکه او
رخسارگان چو توبهٔ ما را سیاه کرد
بنمود بامداد زخرگاه روی خویش
خیره بماند هرکه به ‌رویش نگاه کرد
بس طبع را که چشم نژندش نژند کرد
بس پشت را که زلف دوتاهش دو تاه کرد
زان پیش کافتاب برآورد سر زکوه
چون آفتاب روی به ایوان شاه کرد
شاه بزرگوار ملک‌سنجر آنکه بخت
او را سزای مملکت و تاج وگاه کرد
خواند خلیفه ناصر دینش زبهر آنک
هر جاکه رفت نصرت دین اِله‌کرد

شمارهٔ ۱۸ بنده بودن تو را سزا باشد


بنده بودن تو را سزا باشد
چون تو اندر جهان کجا باشد
گرکنم بندگیت هست صواب
جز تو را بندگی خطا باشد
تا تو در شهر یار ما باشی
کار در شهر کار ما باشد
نشود با نشاط بیگانه
هر که با وصلت آشنا باشد
عاشقت را نفس‌گسسته شود
گر ز تو یک نفس جدا باشد

شمارهٔ ۱۹ رفت یار و غمی ز یار بماند


رفت یار و غمی ز یار بماند
جان زغم زار و تن نزار بماند
دل و یار و نشاط هر سه شدند
عشق و هجران و درد یار بماند
رفت معشوق و عشق باقی ماند
که ز معشوق یادگار بماند
هست چون یار غمگسار عزیز
هرچه از یار غمگسار بماند
شد دل و بردبار عاشق او
بر سر ره به ‌انتظار بماند
جان‌که بد در طریق عشق سوار
در ره عشق آن سوار بماند
خِرَدِ کارْ دیده در ره عشق
سخت عاشق شد و ز کار بماند

شمارهٔ ۲۰ عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند


عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند
تا به زیر حلقهٔ زلفش دلم منزل‌کند
دل‌که از من بگسلد منزل‌کند در زلف او
عشق او کز در درآید منزل اندر دل کند
هرکجا او بگذرد رویش جهان پرگل‌کند
هرکجا من بگذرم چشمم زمین پرگل کند
گاه از او بیم فراق است وگهی امید وصل
بیم و امیدش همه کار مرا مشکل کند
صورتش هر ساعتی در پیش چشم آید مرا
تا دگر باره مرا از خویشتن غافل کند

شمارهٔ ۲۱ دام که بر لاله و عنبر نهند


دام که بر لاله و عنبر نهند
از پی صید دل غمخور نهند
نام دل اندر خط آن خوش پسر
خوش پسرم نام عجبتر نهند
سخت خوشی چشم بدان دور باد
از در آنی‌که تورا برنهند

 

 

شمارهٔ ۲۲ جز تو مرا یار و غمگسار نشاید


جز تو مرا یار و غمگسار نشاید
بی تو مرا جاودان بهشت نباید
صبر من از دل همی بکاهد هر روز
عشق توام هر زمان همی بفزاید
مونس من در شب سیاه ستاره
هجر تو روزم همی ستاره نماید
غارت دلها رخ تو پیشه ‌گرفته است
جز دل آزادگان همی نرباید
تا تو نیایی‌ گشاده روی بر من
دست و دل و کار من همی نگشاید
سوی تو آیم به سر به پای نیایم
گر غم هجر تو بر دلم به سر آید

شمارهٔ ۲۳ سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار


سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار
در دام بلای تو فتادیم دگربار
تا در شکن زلف تو بستیم دل خویش
خون جگر از دیده گشادیم دگربار
از بهر تو ما توبه و سوگند شکستیم
برکف قدحِ باده نهادیم دگربار
سرمایه و پیرایهٔ ما صبر و خرد بود
صبر و خرد از دست بدادیم دگربار
پیمودن با دست سخنهای من و تو
بستوهی و ما بر سر بادیم دگربار
هرچند که بودیم زهجران تو غمگین
امروز به دیدار تو شادیم دگربار
وصل تو چشیدیم و فراق تو کشیدیم
گویی که بمردیم و بزدایم دگربار

شمارهٔ ۲۴ آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر


آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر
با دوست نشستم به سرکوی لَطَف بر
ابروش کمان بود و هدف ساختم از دل
تا غمزهٔ او تیر همی زد به هدف بر
پر دُر صدفی داشت عقیقین و همان شب
غواص صدف یافته بودم به صدف بر
گفتی خط مشکینش بر عارض سیمین
طغرای جمال است به منشور شرف بر
در خلد به نظارهٔ طغرای جمالش
گرد آمده حوران بهشتی به غُرَف بر
گفتی‌که مگر هست زییراهن‌کُحلی
پیدا شده دستی‌که زند نقره به دف بر

شمارهٔ ۲۵ دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر


دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر
کز برون‌ گل بود و مشک و از درون می بود و شیر
رخ چو آب اندر شراب و تن چو خز اندر سمن
لب چو لعل اندر نبات و پر چو سیم اندر حریر
دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در
زلف و ابرو چون‌کمان و غمزه و بالا چو تیر
دلبری بس دلستان و شاهدی بس دلربا
نازکی بس دلفریب و چابکی‌بس دلپذیر
من در او چشمی‌زدم چونانکه بی‌شرمان زنند
او زشرم آتش پراکند از بر بد‌ر منیر
چون بیامد گفتم ای کرده دلم زیر و زبر
جور بر آن کت همی بیرون فرستد خیر خیر
ماه برگیرد بدان زلف‌ کمندت چون‌ کمر
حور درگیرد بدان گرد سمندت چون عبیر

شمارهٔ ۲۶ آن زلف نگر بر آن بر و دوش


آن زلف نگر بر آن بر و دوش
وان خط سیه بر آن بناگوش
هر دو شده پیش ماه و خورشید
مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش
بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش
چون عنبر و مشک‌دوش بر دوش
آن داده به عاشقان غم و درد
وین برده زعاقلان دل و هوش
سنبل خط و لاله رخ نگاری است
آن ماه سمنبر گل آغوش
از سنبل اوست نوش من زهر
وز لالهٔ اوست زهر من نوش
گویند که یادکن مر او را
واندر غم او مباش خاموش
گویم‌که به حیله چون‌کنم یاد
آن را که نکرده‌ام فراموش

شمارهٔ ۲۷ ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش


ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش
وز ضربت آن نیش دل نازک من ریش
آنجا که بود انجمن لشکر خوبان
نام تو بود اول ناز تو بیش
چون من شود آخر به غم عشق ‌گرفتار
آن کس که ز اول نبود عاقبت اندیش

 

 

شمارهٔ ۲۸ ای داده روی خوب تو خورشید را نظام


ای داده روی خوب تو خورشید را نظام
ای‌گشته عالمی به سر زلف تو غلام
بر ماه لاله داری و بر لاله سلسله
هرگز که دید سلسله بر مه ز عود خام
در زیر سایهٔ سر زلفین عارضت
کالْبَدْر فی‌الرّیٰاحین والشّمس فی‌الغَمام
ای روی تو چو لاله و قد تو همچو سرو
وی خال تو چو دانه و زلف تو همچو دام
روی از رهی نتابی و در بنده ننگری
ای بی‌وفای کم‌خرد آخر کم از سلام
خونم حرام دانی و بوسه حرام چیست
می ننگری که بوسه حلال است و خون حرام
گر باد صبحدم به تو آرد پیام من
زنهار تا نگیری آزار از آن پیام
هرگز بود که باز خرامی به سوی من
بر کف‌ گرفته ساغر و بر لب نهاده جام
تو باده نوش کرده و من گفته مر تورا
یا ایّها الغَزال تَنشا لَکَ المدام

شمارهٔ ۲۹ خبرت هست که در آرزوی روی توام


خبرت هست که در آرزوی روی توام
وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام
خستۀ هجر تو و سوختۀ عشق توام
عاشق موی تو و شیفتهٔ روی توام
بوی تو باد سحرگه به من آرد صنما
بندهٔ باد سحرگه ز پی بوی توام
به سر تو که برم عهد وفای تو به سر
تا بدانی که هواخواه و هواجوی توام

 

شمارهٔ ۳۰ بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام


بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام
از نشاط روی ایشان توبه‌ها بشکسته‌ام
جسته‌ام او را که او را دیده تیر انداخته است
تا دل و جان را به تیر غمزهٔ او خسته‌ام
هرکجا سوزنده‌ای را دیده‌ام چون خویشتن
دوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام
دوستانم بر سرکارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا درگوشه اي بنشسته‌ام
گر به ظاهر بنگری درکار من‌گویی مگر
با سلامت همنشین و از خصومت رسته‌ام
این سلامت راکه من دارم ملامت در قفاست
تا نپنداری که از دام ملامت جسته‌ام
نوک خار هجر این یاران مشکین موی را
از جفای دوستان در دیدگان بشکسته‌ام

شمارهٔ ۳۱ از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام


از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام
تا رخ و عارض زخون دیده گلگون کرده‌ام
ای بسا شبها که من از آرزوی روی تو
از سرشک دیده کویت را چو جیحون ‌کرده‌ام
خون من خواهی‌که ریزی بی‌گناهان هر زمان
تو چه پنداری که من در عاشقی چون‌ کرده‌ام
دوش وقت نیمشب پیش خدا از جور تو
صدهزار افغان و فریاد از تو افزون کرده‌ام
تا غم عشق تو اندر طبع من محکم شده است
مهر روی دیگران از طبع بیرون کرده‌ام

شمارهٔ ۳۲ مشکن صنما عهد که من توبه شکستم


مشکن صنما عهد که من توبه شکستم
وز بهر تو درکنج خرابات نشستم
اندر صف خورشید پرستان شدم اینک
زیراکه میان سخت به زنّار ببستم
پیش تو برم سجده میان بسته به زنّار
تا خلق بدانند که خورشید پرستم
بندم کن و حدّم بزن ای شحنهٔ خوبان
کز هجر تو دیوانه و از عشق تو مستم
از مستی و دیوانگی من چه گریزی
کز تو گذرم نیست به هرحال که هستم

شمارهٔ ۳۳ تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم


تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
من تو را بنده شدم‌ گرچه به اصل آزادم
هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریاد
نکنی رحمت و یک شب نرسی فریادم
من به یک روز تو را یادکنم سیصد بار
تو به صد روز به یک بار نیاری یادم
تا تو را نالهٔ زیردست و مرا نالهٔ زار
تو به‌ کف باده همی‌ گیری و من بر بادم
گر به دنیا و به دین مرد همی‌ گیرد نام
دین و دنیا به سرکار تو اندر دادم

شمارهٔ ۳۴ دلم را یاری از یاری ندیدم


دلم را یاری از یاری ندیدم
غمم را هیچ غمخواری ندیدم
به قاف عشق بر سیمرغ شادی
اگر دیدی تو من باری ندیدم
امید راحتی اندر که بندم
کزو در حال آزاری ندیدم
دلم را با دهانت کاری افتاد
کز آن در بسته‌تر کاری ندیدم
به هر بادی شود زلف تو از جای
به سان او سبکباری ندیدم

شمارهٔ ۳۵ کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم


کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
درِ خصومت بر خویشتن فراز کنم
زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم
نه ممکن است‌ که من خود زعشق باز کنم
ز یاد روی خداوند آن دو زلف سیاه
چو نام عشق بود من سخن دراز کنم
گرش ببینم و دستم به زلف او نرسد
به چشم با سر زلفش ز دور راز کنم
نیوفتد سخنش در برابر سخنم
که او حدیث ز ناز و من از نیاز کنم

شمارهٔ ۳۶ اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم


اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم
زعشق و مهر دگر دلبران‌ کرانه کنم
وگر جفا کنی و بگذری ز راه وفا
دو دیده تیر جفای تو را نشانه کنم
رمیده کرد ز من گردش زمانه تو را
بدین سبب گله از گردش زمانه کنم
سیاه خال تو دانه است و تیره زلف تو دام
به دام بسته شوم ‌گر طمع به دانه کنم
به مجلسی که رفیقان نگاه دارندت
به چشم با تو سخن‌ گویم و بهانه کنم
چو ننگرند رفیقان نگه کنم سوی تو
چو بنگرند نگه سوی آستانه‌کنم
اگر چو مرغ برآرم ز آرزوی تو پر
همه به کوی سرای تو آشیانه کنم

شمارهٔ ۳۷ صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم


صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم
به‌سر کوی تو با درد و نیاز آمده‌ایم
گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم
مست و آشفته به نزدیک تو بازآمده‌ایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود
نه فروشندهٔ تسبیح و نماز آمده‌ایم
یک زمان‌گرم‌کن از مستی ما مجلس خویش
که ز مستی بر تو گرم فراز آمده‌ایم
گرچه در فرقت تو زار و نزاریم چو شمع
از پی سوزش و از بهرگداز آمده‌ایم
بر امید رخ زیبای تو هم با غم و رنج
همچنان است‌که با شادی و ناز آمده‌ایم
دست ما گر به‌ سر زلف درازت نرسد
با سر زلف تو از جور به راز آمده‌ایم
بینی آن زلف دراز تو که از راه دراز
ما به نظارهٔ آن زلف دراز آمده‌ایم
بود یک‌چند نشیب طلبت در ره ما
از نشیب طلب اکنون به فراز آمده‌ایم
توشه و ساز ز دیدار تو خواهیم همی
گر به دیدار تو بی‌توشه و ساز آمده‌ایم

شمارهٔ ۳۸ ای پسر ما دل ز تو برداشتیم


ای پسر ما دل ز تو برداشتیم
بار عشق تو به تو بگذاشتیم
تا تو ما را دوست از دل داشتی
ما تو را چون جان و دل پنداشتیم
چون تو برگشتی و دل برداشتی
از تو برگشتیم و دل برداشتیم
ما همین پنداشتیم از تو نخست
هم چنان آمد که ما پنداشتیم
تا کی از بدمهری و بیگانگی
ما تو را بیگانه‌وار انگاشتیم
چند از این قلاشی و ناداشتی
ما نه قلاشیم و نه ناداشتیم
مُهر خرسندی کنون بر دل زدیم
تخم صبر اندر دل و جان کاشتیم
بر سرکوی تو خواندیم این غزل
رخت بر بستیم و دل برداشتیم

شمارهٔ ۳۹ جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم


جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم
هر ساعت از غمان تو آشفته دل‌تریم
لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری
ما در غم فراق تو مجنون دیگریم
ما را به عشقت اندر بیکار شد دو دست
یک دست بر دلیم و دگر دست بر سریم

 

 

شمارهٔ ۴۰ تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان


تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان
با مهر تو دارم دل با عشق تو دارم جان
گر دل ببری شاید زیرا که تویی دلبر
ور جان ببری زیبد زیرا که تویی جانان
هوش از همه بستانی چون غمزه‌ کنی ناوک
گوی از همه بربایی چون زلف‌ کنی چوگان
هرچندکه سلطانم آخر به تو محتاجم
چون عشق پدید آید محتاج شود سلطان

 

شمارهٔ ۴۱ به شب از داغ هجر تو نمی دانم غنود ای‌ جان


به شب از داغ هجر تو نمی دانم غنود ای‌ جان
که‌ درد و داغ هجران‌ تو خواب از من ربود ای‌ جان
زبهر دیدن رویت چو باشم بر سرکویت
خروش پاسبان تو به جان باید شنود ای جان
به باغ صحبت وصلت بکشتم تخم امیدت
کنون آمد به‌ بر تخمم‌ کسی دیگر درود ای جان
مرا شادی رخسار تو باشد هرکجا باشم
چو رخسارت نبینم من ندانم شاد بود ای جان
همی آتش زنی بر جان من تا از تو بگریزم
مرا زاین آتش سوزان بسوزی تار و پود ای جان

شمارهٔ ۴۲ بربود روزگار تو را از کنار من


بربود روزگار تو را از کنار من
وز تن ببرد داغ فراقت قرار من
جفت دگر کسی و غمان تو جفت من
یار دگر کسی و فراق تو یار من
تو شادمانه جای دگر بر مراد خویش
وینجا به جان رسیده زعشق تو کار من
تا از کنار من تو کرانه گرفته‌ای
بی‌خون دل نبود زمانی کنار من
هر جایگاه که روزی با تو نشسته‌ام
آن جایگه شدست‌ کنون غمگسار من

شمارهٔ ۴۳ بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او


بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او
باز نشکیبم همی یک ساعت از دیدار او
گر مرا بینی عجب مانی فرو درکار من
تا دگر باره چرا عاجز شدم درکار او
هر شبی‌ گویم‌ که مهمان آرمش برخوان‌ خویش
تا مگرگیرم زمانی بهره ازگفتار او
بازگویم کز دو چشم من جهان پرگل شود
چون زمین پرگل شود مشکل شود رفتار او

 

شمارهٔ ۴۴ جانا جفا نکردم هرگز به جای تو


جانا جفا نکردم هرگز به جای تو
کارم به جان رسید زجور و جفای تو
هرچند جز جفا نکنی تو به جای من
حقا که جز وفا نکنم من به جای تو
دل برده‌ای اگر ببری جان روا بود
زیرا که جان نخواهم جز از برای تو
ور صد هزار جان بود ای دوست مرمرا
من وقف کرده‌ام به دعا و ثنای تو
من بی‌رضای تو نکنم عیش در بهشت
حاشا که دوزخ است مرا بی‌رضای تو
هر روز بر امید جمالت هزار بار
سجده‌کنم به‌ پیش سریر و سرای تو

شمارهٔ ۴۵ عمری گذاشتم صنما در وفای تو


عمری گذاشتم صنما در وفای تو
وز صد هزارگونه‌ کشیدم جفای تو
آن چیست از جفا که نکردی به جای من
وآن چیست از وفا که نکردم به جای تو
مسکین دلم‌گر از تو کشیدست صد جفا
یک دم زدن سُتُه نشدست از وفای تو
گویند مردمان که بود ذره در هوا
من لاجرم چو ذره شدم در هوای تو
در عشق تو بنالم از چشم خویشتن
کاین چشم من فکند مرا در بلای تو

شمارهٔ ۴۶ ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو


ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو
از چشم بد بترس و زخانه به در مشو
یارت منم ز عالم و جایت دل من است
یار دگر مگیر وبه جای دگر مشو
گر خواستی ز حسن همی پایهٔ بلند
بر آسمان رسیدی از این پیشتر مشو
بد بودی آن زمان که ندادمت هیج پند
اکنون‌ که پند دادمت از بد بتر مشو

 

شمارهٔ ۴۷ کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه


کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت
بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه
ای پسر چند کنم بی‌لب خندان تو صبر
وی صنم چندکشم در غم هجران تو آه
چند دارم ز پی وعده تو گوش به در
چند دارم زپی رقعهٔ تو چشم به‌راه
هست پیوسته تورا خواب در آن چشم دژم
هست همواره تورا تاب در آن زلف دو تاه
خواب در چشم به‌من درنگری روز به روز
تاب در زلف به‌من درگذری ماه به‌ ماه
اشک من لؤلؤ و یاقوت شود چون تو به من
با کلاه و کمر از دورکنی ژرف نگاه

شمارهٔ ۴۸ ای آفتاب یغما ای خَلخی نژاده


ای آفتاب یغما ای خَلخی نژاده
هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده
هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته
هم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده
گه راز من‌گشایی زان زلفکان بسته
گه اشک من‌گشایی زان دو لب‌گشاده
تو سیم ساده داری در زیر مشک سوده
من لعل سوده دارم بر روی سیم ساده
گر بی تو شادی آرم یارم مباد شادی
ور بی‌تو باده نوشم نوشم مباد باده
دارم ز دست عشقت دو دست بر سر و دل
بر سر یکی فکنده بر دل یکی نهاده
از دیده آب ریزم وز دل فروزم آتش
با هر دو چیز هستم خرمن به باد داده
دیدم بسی عجایب زین طرفه‌تر ندیدم
چشمی پرآب و آتش بر خرمن اوفتاده

شمارهٔ ۴۹ سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای


سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای
یا بنفشه است‌ که بر طرف چمن ریخته‌ای
یا بر آن عزم‌ که اسلام مرا کفر کنی
پردۀ کفر ز اسلام در آویخته‌ای
ای برآمیخته هر روز یکی رنگ دگر
این چه رنگ است که امروز بر آمیخته‌ای
تا که بر لعل و شکر بیخته‌ای‌ گرد عبیر
خاک بر روی همه خسته‌دلان بیخته‌ای
چه بلایی تو که از بهر تبه کردن دل
روی بنموده و دل برده و بگریخته‌ای
نه همانا که به صد سال توانند نشاند
این خصومت که تو امسال برانگیخته‌ای

شمارهٔ ۵۰ ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای


ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای
چگلی‌وار سر زلف بپیراسته‌ای
این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست
گرنه آشوب و بلای دل من خواسته‌ای
باغبانی ز که آموخته‌ای جان پدر
که سمن برگ به شمشاد بیاراسته‌ای
گر بود خواسته و عمر گرانمایه و خوش
خوشتر از عمر گرانمایه و از خواسته‌ای
همه قصد تو به تاراج دل و جان من است
بامدادان مگر از خانه مرا خواسته‌ای