بهار بهار


بهار بهار، صدا همون صدا بود
صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
بهار بهار، چه اسم آشنایی
صدات میاد... اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه، تو خونه
حیاط ما یه غربیل، باغچۀ ما یه گلدون
خونهٔ ما همیشه، منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه‌ها بود
خواب و خیال همه بچه‌ها بود
آخ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست، باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دل مردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره‌ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سؤال بی جواب شد
دروغ نگم، هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

دهاتی


ساده بگم دهاتی‌ام، اهل همین نزدیکیا
همسایۀ روشنی و هم خونۀ تاریکیا
ساده بگم، ساده بگم، بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من گل‌های زینتی نداشت
اسب نجیب ده من نعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیوار با بوی خوب کاگلش
اما همون چن تا خونه با مردم ساده دلش
برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم
دنیاییه که دیدنش اگرچه مثل قدیما راه درازی نداره
اما می دونم که دیگه دنیای خوب سادگی به من نیازی نداره

شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم


تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل‌هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می‌جویم
تازه می‌یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز این‌ها نیست

غزلی چون خود شما زیبا


با غروب این دل گرفته مرا
می‌رساند به دامن دریا
می‌روم گوش می‌دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه‌هایی که در فلق گم شد
با شفق باز می‌شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موج کوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ‌تر از همیشه گفت: بیا
می‌شد اینجا نباشم اینک، آه
بی تو موجم نمی‌برد زاینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغ‌های سرگردان
پرسه‌ها می‌زنیم تا فردا
تازه شعری سروده‌ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی‌ها

اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود


در گوشه‌ای از آسمان، ابری شبیه سایهٔ من بود
ابری که شاید مثل من آمادهٔ فریاد کردن بود
من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی‌مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
خسته مباشی پاسخی پژواک سان از سنگ‌ها آمد
این ابتدای آشنایی‌مان در آن تاریک و روشن بود
بنشین!‌ نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
او منتظر تا من بگویم گفتنی‌های مگویم را
من منتظر تا او بگوید، وقت اما وقت رفتن بود
گفتم که لب وا می‌کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دست‌هایی آشنا در من به کار قفل بستن بود
او خیره بر من، من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود
گفتم: خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
با چوب‌دست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

از هر طرف نرفته به بن بست می‌رسیم


با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشهٔ من ثبت می‌شود
این لحظه‌ها، عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند
همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو
آن کوپهٔ تهی منم آری که مانده‌ام
خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می‌رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش‌تر
هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانۀ عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می‌رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می‌خواهی


زمانه وار اگر می‌پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال
قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه‌ها که مرا برده‌اند زیر سؤال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
به شوق توست که تکرار می‌شود هر سال
تورا ز دفتر حافظ گرفته‌ام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی‌نهم ای فال
مرا ز دست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی است که آسان نمی‌دهم به زوال
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می‌خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت، یا کال؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی است سفال
بیا عبور کن از این پل تماشایی
ببین چگونه گذر کرده‌ام ز هر چه محال
ببین به جز تو که پامال دره‌ات شده‌ام
کدام قله نشین را نکرده‌ام پامال
تو کیستی؟ که سفر کردن از هوایت را
نمی‌توانم حتی به بال‌های خیال

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد


من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانهٔ آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می‌جویی از این زادهٔ اضداد؟
می‌خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندان زدهٔ غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

بارانی


با همهٔ بی سر و سامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام
طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی‌ام
آمده‌ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهٔ توفانی‌ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده‌ام تا تو بسوزانی‌ام
آمده‌ام با عطش سال‌ها
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی‌ام
خوب‌ترین حادثه می دانمت
خوب‌ترین حادثه می دانی‌ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی‌ام
حرف بزن حرف بزن سال‌هاست
تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام
ها... به کجا می کشی‌ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی‌ام

گفتگو


می‌پرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمی‌داند
این چهرهٔ گم گشته در آیینه خود را نمی‌داند
می‌خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی‌دارد
آیینه در تکرار پاسخ‌های خود حاشا نمی‌داند
می گویمش گم گشته‌ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی‌داند
می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید می‌دانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی‌داند
می گویمش، می گویمش، چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی‌داند
می گویمش، آنقدر تنهایم که بی تردید می‌دانم
آن گونه می‌خندد که گویی هیچ از این غم‌ها نمی‌داند

شب‌های شعر خوانی من بی فروغ نیست


گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیدۀ رؤیا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است ولی میل میل ِ توست
آماده‌ای که بشنوی‌ام یا ببینی ام
این واژه‌ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینی ام
مبهوت می‌شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل‌ها ببینی ام
یک قطره‌ام و گاه چنان موج می‌زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینی ام
شب‌های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

دلم برای خودم تنگ می‌شود


اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می‌شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام‌هایم را
هر آنچه شیفته‌تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی‌ها را؟
اشاره‌ای کنم انگار کوه‌کن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب‌تر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم

او سرسپرده می‌خواست من دل‌سپرده بودم


من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس که روزها را تا شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم
یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه


از خانه بیرون می‌زنم اما کجا امشب
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب
پشت ستون سایه‌ها روی درخت شب
می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می‌دانم آری نیستی اما نمی‌دانم
بیهوده می‌گردم به دنبالت، چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می‌یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب
ها... سایه‌ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می‌آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم، تو که می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
ای ماجرای شعر و شب‌های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟


تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب
بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه
چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها.... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی‌کسی‌ها می‌کنم هر شب
تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب
دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

این غزل‌ها همه جان پارهٔ دنیای منند


پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می‌سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد
بغضشان، شیونشان، ضجهٔ زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
زخم‌ها خیره‌تر از چشم تو را می‌جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
این غزل‌ها همه جان پارهٔ دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا باد دگر زمزمهٔ مبهمشان
فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

خسته


از زندگی، از این همه تکرار خسته‌ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام
دلگیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می‌کشم
آوخ... کزین حصار دل آزار خسته‌ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته‌ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام

آن بهاری باغ‌ها و این بیابانی زمستان


ناگهان دیدم که دورافتاده‌ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی به جای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرن‌ها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها... شناسم این همان شهر است شهر کودکی‌ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می‌شناسم این خیابان‌ها و این پس کوچه‌ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغ‌ها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می‌پرسم آخر من کجای این جهانم؟
سوز سردی می‌کشد شلاق و می‌چرخاند و من
درد را حس می‌کنم در بند بند استخوانم
می‌نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خون فشانم می‌فشانم
خیره بر خاکم که می‌بینم زکرت زخم‌هایم
می‌شکوفد سرخ گل‌هایی شبیه دوستانم
می‌زنم لبخند و برمی‌خیزم از خاک و بدینسان
می‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم

هی مترسک کلاه را بردار


قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می‌پنداشت
به یکی جرعه‌اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می‌پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سؤال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می‌خواهی؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم

نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی


تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را  حتی به رؤیا هم ندارم
زیر سقف آشنایی‌هات می‌خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می‌رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
جذبه‌ای دارم که دنیا را بدین جا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بیهوده نمی‌خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می‌شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم


تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم سهم کمی نیست
گسترده‌تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می‌خواهم تمام فصل‌ها را
بر سفرهٔ رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنها‌تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه‌‌ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد: در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه: فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می‌پوشم ز چشم شهر آن را
در دست‌های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من


در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست
من در تو گشتم ، گم،  مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان خواندم اگرچه گوش نسپردی
حالا که  لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی‌خواهم
گر می‌توانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من من این بر شانه‌ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می‌کوشی بمانی مهربان ای دوست
انسان که می‌خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است


دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بی قرارم و او بی‌قرار نیست
با او چه خوب می‌شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست


امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم این‌چنین که منم بردبار نیست

آیینه در جواب من باز سکوت می‌کند


این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده‌ام؟ جان دقایقم بگو
آیینه در جواب من باز سکوت می‌کند
باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشته‌ام طعنهٔ ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه‌ات شور غزل‌های مرا
شاعر مرده‌ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره‌های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

گل‌های بی شمیم به وجدم نمی‌کشند


امسال پاییز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاری است با بهار
از پشت شیشه‌های کدر مات مانده‌ام
کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار
حتی تو را ز حافظۀ گل گرفته‌اند
ای مثل من غریب در این روزها بهار
دیشب هوایی تو شدم باز این غزل
صادق‌ترین گواه دل تنگ ما بهار
گل‌های بی شمیم به وجدم نمی‌کشند
رقصی در این میانه بماند تا بهار

ما به اندازۀ هم سهم ز دریا بردیم


خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته‌ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایاب‌ترین مرجان‌ها
تپش تب زدۀ نبض مرا می‌فهمید
آسمان روشنی‌اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازۀ هم سهم ز دریا بردیم
هیچ‌کس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم می‌گردم
آخرین زمزمه‌ام را همۀ شهر شنید

حیف انسانم و می‌دانم تا همیشه تنها هستم


تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی‌دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است، حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است، در چه حالی آیا هستم؟
کوچ مرغان را می‌بینم، موج ماهی‌ها را نیز
حیف انسانم و می‌دانم، تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن، از غبار فردا هستم
صفحه‌ای ماسه بر می‌دارم، با مداد انگشتانم می‌نویسم
من آن دستی که رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می‌خندند، من به چشمانم می‌گویم
زندگی را می‌بینی بگذار این چنین باشم تا هستم

در این زمانهٔ بی های و هوی لال پرست


در این زمانهٔ بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظهٔ خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟
به شب نشینی خرچنگ‌های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتد
به پای هرزه علف‌های باغ کال پرست
رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال، دار برای من کمال پرست
هنوزم زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ است
به چشم تنگی نامردم زوال پرست