آنا    


صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
می گشاید مژه و می شکند مستی خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم
آتش انگیخته در سینۀ افسردۀ آب
آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازاو
آتشین نیزه برآورده سر از سینۀ کوه
صبح می آید از این آتش جوشنده به تاب
باغ می گیرد از این شعلۀ گل گونه شکوه
آه دیری است که من مانده ام از خواب به دور
مانده در بستر و دل بسته به اندیشۀ خویش
مانده در بسترم و هر نفس از تیشۀ فکر
می زنم بر سر خود تا بکنم ریشۀ خویش
چیست اندیشۀ من؟ عشق خیالی آشوبی
که به بازویم گرفته است به بیداری و خواب
می نماید به من شیفته دل رخ به فریب
می رباید ز تن خستۀ من طاقت و تاب
آنچه من دارم از او هست خیالی که ز دور
چهر برتافته در آینۀ خاطر من
همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ
دور از دست تمنای من و در بر من
می کنم جامه به تن می دوم از خانه برون
می روم در پی او با دل دیوانۀ خویش
پی آن گم شده می گردم و می آیم باز
خسته وکوفته از گردش روزانۀ خویش
خواب می آید و در چشم نمی یابد راه
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال
نشنوم نالۀ خود را دگر از مستی درد
آه گوشم شده کر یا که زبانم شده لال
چشم ها دوخته بر بستر من سحرآمیز
خواب بر سقف نشسته است چو جادوی سیاه
آه از خویش تهی می شوم آرام آرام
می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه
بانگ برمی زنم از شوق که: آنا آنا
ناگهان می پرم از خواب گشاده آغوش
می شود باز دو دست من و می افتد سست
هیچ کس نیست به جز شب که سیاه است و خموش

سراب   


عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل اویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رؤیا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر از این چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربه در
این خوش پسند دیدۀ زیبا پرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شدۀ بی نام و بی نشان
در دورگاه دیدۀ من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنۀ مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب؟
بنما کجاست او

نگاه آشنا  


ز چشمی که چون چشمۀ آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرآسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پُر فسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته است در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمۀ موسیقی است
که خاموش مانده است از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمۀ آرزوست
قدم می نهم پیش، اندیشناک
خدایا چه می بینم؟ این چشم اوست

در لبخند او   


دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خندۀ تلخی نهاده بر لب پر نوش
غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته برروی من نگاه غم انگیز
من به خیال گذشته بسته دل و هوش
ماه درخشنده بود و دریا آرام
ساحل مرداب در خموشی و ابهام
شب ز طرب می شکفت چون گل رؤیا
عکس رخ مه در آبگینۀ دریا
چون رخ ساقی که واژگون شده در جام
او به بر من نشسته عابد ومعبود
دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
زورق ما می گذشت بر سر مرداب
چهرۀ او زیر سایه روشن مهتاب
لذت اندوه بود و مستی غم بود
سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد
بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز
چون می شیرین به بوسه های دل انگیز
هوش مرا می ربود و سمتی می داد
مست طرب بود و چون شکوفۀ سیراب
بر رخ من خنده می زد آن گل شاداب
خندۀ او جلوۀ امید و صفا بود
راحت جان بود عشق بود وفا بود
لذت غم می نشست در دل بی تاب
دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خندۀ تلخی نهاده بر لب پر نوش
آه کز آن خندۀ آشکار شکفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
می نگرم در خیال و می شنوم باز
می رود و می دهد به گوش من آواز
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم

شب تاب  


در زیر سایه روشن مهتاب خوابناک
در دامن سکوت شبی خسته و خموش
آهسته گام می گذرد شاعری به راه
مست و رمیده مدهوش
می ایستد مقابل دیواری آشنا
آنجا که آید از دل هر ذره بوی یار
در تنگنای سینه دل خسته می تپد
مشتاق و بی قرار
از پشت شیشه می نگرد ماه شب نورد
آنجا بر آن نگار خوابیده مست ناز
در پیشگاه این همه زیبایی و جمال
مه می برد نماز
دنبال ماهتاب خیال گشاده بال
آهسته می رود به درون اتاق او
من مانده همچنان پس دویار محو و مست
از اشتیاق او
مه خیره گشته بر وی و آن مایۀ امید
شیرین به خواب رفته در آن خوابگاه ناز
و ای زلف تابدار پریشان و بی قرار
از یاد عشقباز
در بستر آرمیده چو نیلوفری بر آب
پاشیده ماهتاب بر او سوده های سیم
لغزد پرند بر تن او همچو برگ گل
از جنبش نسیم
افتاده سایه روشن مهتاب سیم رنگ
نرم و سپید چون پر و بال فرشتگان
برآن دو گوی عاج که برجسته تابناک
از زیر پرنیان
آن سیمگونه ساق که بابوسۀ نسیم
لغزیده همچو برگ گل از چین دامنش
و آن سایه های زلف که پیچیده مست ناز
بر گرد گردنش
آن زلف تاب خورده به پیشانی سپید
چون سایۀ امید در آیینۀ خیال
و آن چهر شرمناک که تابیده همچو ماه
در هالۀ ملال
آن سایه های در هم مژگان که زیر چشم
غمگین به خواب رفته هماغوش راز خویش
و آن چشم آرمیدۀ رؤیا فریب او
در خواب ناز خویش
من مانده بی قرار و خیال رمیده مدهوش
مست هوس گرفته از آن ماه بوسه ها
تا آن زمان که آورد از صبح آگهی
بانگ خروس ها
بر می دمد سپیده و دلداده شاعری
از گردش شبانۀ خود خسته می رود
دنبال او پریده و بی رنگ سایه ای
آهسته می رود

شب سیاه


برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب
نالید بر درخت
شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال
از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید
از گوشه های بام
من در شکنجۀ تب و جانم به پیچ و تاب
در دیدۀ پر آبم عکس جمال اوست
بر می جهد ز چشمۀ جوشان مغز من
هر دم خیال دوست
چون ماهتاب بر سر ویران های دل
مستانه پای کوبد در جامۀ سپید
پیچد صدای خندۀ او در دل خراب
لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست؟ که از نغمه های او
بر خانۀ خراب دلم سیل درد ریخت
این زخمۀ دست کیست که بر تار می زند؟
تار دلم گسیخت
چون وای مرگ جگر سوز و دل خراش
چون نالۀ وداع غم انگیز
و جانگزاست
اندوهناک و شوم چو فریاد مرغ حق
این نغمۀ عزاست
این نغمۀ عزاست که من عشق مرده را
امشب به گور می برم و خاک می کنم
وز اشک غم که می چکد از چشم آرزو
رخ پاک می کنم

مرگ روز


می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
دامن ز دست کشتۀ خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که: این اشک و آه چیست؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش این چه شیون است؟
ما هر دو می رویم دگر جای شِکوه نیست
نالید روز خسته که: ای پادشاه نور
شادی از آن توست نه از آن من: بلی
ما هر دو می رویم از این رهگذر ولی
تو می روی به حجله ومن می روم به گور

می خواهم از تو بشنوم


می خواهمت سرود بت بذله گوی من
روی لبش شکفت گل آرزوی من
خندید آسمان و فروریخت آفتاب
در دیدۀ امیدم باران روشنی
جوشید اشک شادی از این پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژدۀ آن صبح روشن است
پنداشتم که نغمۀ گم گشتۀ من است
پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست
خواب فریب باز ز لالایی امید
در چشم آزمایش من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز از برای بوسه دل ِخواهشم تپید
می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
رفتم به آسمان فروزندۀ خیال
دیدم چو بازگشتم از این ره شکسته بال
این نغمۀ آه نغمه ساز فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
در شعلۀ فریب دم دلنشین خویش
تا نوکنم امید شکیب آفرین خویش
آری تو هم بگو که در این حسرتم هنوز
پایان این فسانۀ ناگفته تو را
نیرنگ این شکوفۀ نشکفته تو را
می دانم و هنوز ز افسون آرزو
در دامن سراب فریبندۀ امید
در جست و جوی مستی این جام ناپدید
می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو

عشق گمشده


آن شب که بوی زلف تو با بوسۀ نسیم
مستانه سر به سینۀ مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایۀ مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازۀ امید
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
بر گونۀ سپید سحر اشک واپسین
وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
گل می شود مستی خندان آتشین
آنگاه که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینۀ دریاچۀ کبود
وز لرزه های بوسۀ پروانگان باد
می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شکوفۀ زرین آفتاب
وز چنگ باد و بوسۀ پروانگان مست
دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزندۀ شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سایۀ امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستارۀ بخت سپید من
وز نو امید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
بر گور عشق گم شدۀ یاد تو می گریست

 

آواز نگاه تو


می شنوم آشناست
موسیقی چشم تو در گوش من
موج نگاه تو هم آواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه گرم توست
گم شده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
زمزمۀ شعر نگاه تو را
می شنوم با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمۀ مرغان بهشتی نواست
می شنوم در نگه گرم توست
نغمۀ آن شاهد رؤیانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعلۀ این آرزوی آتشین
موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگه نغمه سرا راز من

آشنا سوز


چرا پنهان کنم؟ عشق است و پیداست
در این آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی از این خاموشی سرد؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادی های نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز

اندوه رنگ


می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین؟
آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین؟
چون خزان آرا گل مهتاب رؤیا رنگ و مست
می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب
وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب
چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار
می تراود از نگاهت گریۀ پنهان دوش
آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش؟ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم

نوش نگاه


باز واشد ز چشمۀ نوشی
همچو باران زلال ناز و نگاه
باز در جام جان من سرداد
همچو مهتاب باده ای دلخواه
بازم از دست می برد نگهی
نگهی چون شراب مستی بخش
چه نگاهی که همچو بوی گلاب
می شود در مشام جانم پخش
آه می نوشمت چو شیرۀ گل
چیستی؟ ای نگاه نازآلود
تو گلابی گلاب شهد آگین
تو شرابی شراب گل پالود
چه شرابی کز آن پیالۀ چشم
همچو لغزاب ساغر لبریز
می چکد خوش به کام تشنۀ من
آتش افروز و آرزو انگیز
آه پیمانه ای دگر که هنوز
می گدازد ز تشنگی جگرم
چه شرابی تو؟ وه چه شورانگیز
سرکشیدم تو را و تشنه ترم

درد گنگ


نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینۀ تنگ
چو فریاد یکی دیوانۀ گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمۀ دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی است خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

اندوه


خسته و غم زده با زمزمه ای حزن آلود
شب فرو می خزد از بام کبود
تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه
گاه می خندد و می تابد از اندوهی سرد
خنده ای غم زده چون خندۀ درد
تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایۀ مرگ
سوزناک از دل ویران درختان خموش
می رسد گاه یکی نغمۀ آشفته به گوش
نغمه ای گم شده از سینۀ نایی موهوم
بانگی آواره و شوم
می کشد مرغ شباهنگ خروش
می رود ابر و یکی سایۀ انبوه و سیاه
نرم وخاموش فرو می خزد از گوشۀ بام
آه دردی است در آن اختر لرزنده که گاه
کورسو می زند و می شود از دیده نهان
وز نهیب نفس تیرۀ شام
می کشد مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این نالۀ پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایۀ ناز
تازه رفته است به خواب
آری ای مرغک اندوه پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه او بیمار است

بر سنگ چشم او


بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب
شعله می افراشت
واینک از خاکستری پوشیده
کز وی جز خموشی چشم نتوان داشت
می چکد اشک نگاهم تلخ
می چکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین
کز شرنگ بوسه لبریز است
وز فسونی تازه می خواند مرا هر دم که
بازآ این چه پرهیز است
وز نهیب گور سرد چشم او
کاندر آن هر گونه امیدی فرو مرده است
پای واپس می نهم
بی نیاز بوسه ای پرشور
کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند
بی نیاز از خنده ای دلبند
کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز
می چکد اشک نگاهم باز
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
واینک از خاکستر اندوه پوشیده است
در میان این خموش آباد بی حاصل
در سکوت چیرۀ این شام بی فرجام
می چکد اشک نگاهم بر مزار دل
می سراید قصۀ درد مرا با سنگ چشم او
با غمی کاندر دلم زد چنگ
وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود
می رود می گویمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز
می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران
یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز