اندوه
خسته و غم زده با زمزمه ای حزن آلود
شب فرو می خزد از بام کبود
تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه
گاه می خندد و می تابد از اندوهی سرد
خنده ای غم زده چون خندۀ درد
تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایۀ مرگ
سوزناک از دل ویران درختان خموش
می رسد گاه یکی نغمۀ آشفته به گوش
نغمه ای گم شده از سینۀ نایی موهوم
بانگی آواره و شوم
می کشد مرغ شباهنگ خروش
می رود ابر و یکی سایۀ انبوه و سیاه
نرم وخاموش فرو می خزد از گوشۀ بام
آه دردی است در آن اختر لرزنده که گاه
کورسو می زند و می شود از دیده نهان
وز نهیب نفس تیرۀ شام
می کشد مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش
بس کن این بانگ و خروش
بشکن این نالۀ پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایۀ ناز
تازه رفته است به خواب
آری ای مرغک اندوه پرست
بس کن این شور و شتاب
بس کن این زمزمه او بیمار است
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|