آتش فراق


بیدل کجا رود، به که گوید نیاز خویش؟
با ناکسان چگونه کند فاش، راز خویش؟
با عاقلانِ بی‏ خبر از سوز عاشقی
نتوان دری گشود ز سوز و گداز خویش
اکنون که یار راه ندادم به کوی خود
ما در نیاز خویشتن و او به ناز خویش
با او بگو که: گوشۀ چشمی ز راه مهر
بگُشا دمی به سوختۀ پاکباز خویش
ما عاشقیم و سوختۀ آتش فراق
آبی بریز، با کف عاشق نواز خویش
بیچاره‏ ام ز درد و کسی چاره ساز نیست
لطفی نمای، با نظر چاره ساز خویش
با موبدان بگو: ره ما و شما جداست
ما با ایاز خویش و شما با نماز خویش

در هوای دوست


من در هوای دوست، گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش، بود مرا دوستان بسی
کردم جدا، هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود، آشیانه‏ ای
آواره کرد عشق توام ز آشیان خویش
می‏ داشتم گمان که  تو  با من وفا کنی
ورنه، برون نمی‏ شدم از بوستان خویش

 

محرم عشق


وه، چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جنّ و مَلَک، مانده به پیچ و خم عشق
عرشیان، ناله و فریاد کنان در ره یار
قدسیان بر سر و بر سینه زنان، از غم عشق
عاشقان از در و دیوار هجوم آوردند
طرفه سرّی است هویدا، ز در محکم عشق
ریزه خوارانِ  درِ میکده شاداب شدند
جلوه‏گاهی است ز رندان، به درِ خاتم عشق
غم مخور، ای دل دیوانه که راهت ندهند
پیش سالک نبود فرق، ز بیش و کم عشق
به حریفانِ ستم پیشه، پیامم برسان
جز من مست، نباشد دگری محرم عشق

جلوۀ دیدار


پرده برگیر که من یار توام
عاشقم، عاشق رخسار توام
عشوه کن، ناز نما، لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
بر سر بستر من پا بگذار
منِ دل‏سوخته، بیمار توام
با وصالت ز دلم عقده گشا
جلوه‏ ای کن که گرفتار توام
عاشقی سر به گریبانم، من
مستم و مردۀ دیدار توام
گر کُشی یا بنوازی، ای دوست
عاشقم، یار وفادار توام
هر که بینیم، خریدار تو است
من خریدارِ خریدارِ توام

محرم اسرار


هیچ دانی که منِ زار گرفتار توام
با دل و جان، سببِ گرمیِ بازار توام
هر جفا از تو به من رفت، به منت بخرم
به خدا یار توام، یارِ وفادار توام
تار گیسوی تو آخر به کمندم افکند
من، اسیر خم گیسوی تو و تار توام
بس کن ای جغد، ز ویرانۀ خود دم بربند
که در این دایره، من نقطۀ پرگار توام
عارفان پرده بیفکنده به رخسار حبیب
من دیوانه، گشایندۀ رخسار توام
عاشقان سرّ سویدای تو را فاش کنند
پیش من آی که من محرم اسرار توام
روی بگشای بر این پیر ز پا افتاده
تا دم مرگ به جان، عاشق دیدار توام

فصل طرب


دست افشان به سر کوی نگار آمده ‏ام
پای‏کوبان ز پی نغمۀ تار آمده ام
حاصل عمر اگر نیْم نگاهی باشد
بهر آن نیم نگه، با دل زار آمده ام
باده از دست لطیف تو در این فصل بهار
جان فزاید که در این فصل بهار آمده ام
مطرب عشق کجا رفته، در این فصل طرب
که به عشق و طربش باده گسار آمده ‏ام
در میخانه گشایید که از مسلخ عشق
به هوای رُخ آن لاله عذار آمده‏ ام
جامۀ زهد دریدم، رهم از دام بلا
باز رستم، ز پی دیدن یار آمده‏ ام
به تماشای صفای رخت، ای کعبۀ دل
به صفا پشت و سوی شهر نگار آمده‏ ام

نهانخانۀ اسرار


بر در میکده از روی نیاز آمده ‏ام
پیش اصحاب طریقت، به نماز آمده‏ ام
از نهانخانۀ اسرار، ندارم خبری
به در پیر مغان صاحب راز آمده ‏ام
از سر کوی تو راندند مرا با خواری
با دلی سوخته از بادیه باز آمده‏ ام
صوفی و خرقۀ خود، زاهد و سجّادۀ خویش
من سوی دیر مغان، نغمه نواز آمده‏ ام
با دلی غمزده از دیر به مسجد رفتم
به امیدی هِله با سوز و گداز آمده ام
تا کند پرتو رویت به دو عالم غوغا
بر هر ذره، به صد راز و نیاز آمده‏ ام

آیینۀ جان


بر در میکده بگذشته ز جان، آمده ‏ام
پشت پایی زده بر هر دو جهان، آمده ‏ام
جان که آیینۀ هستی است در اقلیم وجود
بر زده سنگ به آیینۀ جان، آمده ‏ام
سرّهستی چو نشد حاصلم از ملک شهود
در نهانخانه پی سرّ نهان، آمده‏ ام
جلوۀ روی تو بی منّت کس مقصود است
کاین همه راهْ کران تا به کران آمده‏ ام
دستگیری کنم ای خضر که در این ظلمات
پی سرچشمۀ آب حَیوان آمده ‏ام
همّت ای دوست که من، چشم ببستم ز جهان
به سر کوی تو، چشمِ نگران آمده‏ ام
خوش دل از عاقبت کار شو، ای هندی، از آنک
بر در پیر ره از بخت جوان آمده ام

گنج نهان


بر در میکده با آه و فغان آمده ‏ام
از دغل‏ بازی صوفی به امان آمده ‏ام
شیخ را گو که درِ مدرسه بربند که من
زین همه قال و مقال تو، به جان آمده‏ ام
سر خم باز کن ای پیر که در درگه تو
با شعف، رقص کنان دست فشان آمده‏ ام
گرهی باز نگردد، مگر از غمزۀ یار
بر درش با تن شوریده، روان آمده‏ ام
همه جا خانۀ یار است که یارم همه جاست
پس ز بتخانه سوی کعبه چه سان آمده‏ ام؟
راز بگشا و گره باز و معما حل کن
که از این بادیه، بی تاب و توان آمده‏ ام
تا که از هیچ کنم کوچ به سوی همه چیز
بوالهوس در طمع گنج نهان، آمده‏ ام

نیم‌غمزه


پروانه وار بر در میخانه، پر زدم
در بسته بود با دل دیوانه در زدم
خوابم ربود، آن بت دلدار تا به صبح
چون مرغ حق، ز عشق ندا تا سحر زدم
دیدار یار گر چه میسر نمی شود
من در هوای او، به همه بام و بر زدم
در هر چه بنگری، رخ او جلوه‏ گر بُوَد
لوح رُخش به هر در و هر رهگذر زدم
در حال مستی، از غم آن یار دلفریب
گاهی به سینه، گاه به رُخ، گه به سر زدم
جان عزیز من، بت من چهره باز کرد
طعنه به روی شمس و به روی قمر زدم
یارم به نیم غمزه چنان جان من بسوخت
کآتش به ملک خاور و هم، باختر زدم

چشم بیمار


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سرِ دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شرری
که به جان آمدم و شهرۀ بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامۀ زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می‏ آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دستِ بت میکده، بیدار شدم

شهرۀ شهر


به کمند سر زلف تو، گرفتار شدم
شهرۀ شهر به هر کوچه و بازار شدم
گر برانی ز درم، از در دیگر آیم
گر  برون راندی‏ ام، از خانه ز دیوار شدم
مستی علم و عمل رخت ببست از سر من
تا که از ساغر لبریز تو، هشیار شدم
پیش من هیچ به از لذّت بیماری نیست
تا ز بیماری چشمان تو بیمار شدم
نشود بر سر کوی تو بیابم راهی
از دم پیر در این راه، مددکار شدم
دامن از آنچه که انباشته‏ ام، برچیدم
تا که خجلت زده در خدمت خمّار شدم

یاد دوست


یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم
از سر خویش گذر کرده، سوی یار شدم
آرزوی خم گیسوی تو، خم کرد قدم
باز، انگشت نمای سر بازار شدم
طُرفه روزی که شبش با تو به پایان بردم
از پی حسرت آن مونس خمّار شدم
با که گویم که دل از دوری جانان چه کشید
طاقت از دست برون شد که چنین زار شدم
یار در میکده ، باید سخن دوست شنید
طوطی باغ چه داند، برِ دلدار شدم
آن طرب را که ز بیماری چشمت دیدم
فارغ از کوْن و مکان گشتم و بیمار شدم

آرزوها


در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم
بی‏ خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم
بر درِ پیرِ خرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم
هجرت از خویش کنم، خانه به محبوب دهم
تا به اسماء معلّم شوم؛ امّا نشدم
از کف دوست بنوشم همه شب بادۀ عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم
فارغ از خویشتن و والۀ رخسار حبیب
همچنان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم
سر و پا گوش شوم، پای به سر هوش شوم
کز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم
از صفا راه بیابم به سوی دار فنا
در وفا یار مسلّم شوم؛ امّا نشدم
خواستم بر کنم از کعبۀ دل، هر چه بت است
تا برِ دوست مکرّم شوم؛ امّا نشدم
آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم

فراق یار


از تو ای می‏ زده، در میکده نامی نشنیدم
نزد عشاق شدم، قامت سرو تو ندیدم
از وطن رخت ببستم که تو را باز بیابم
هر چه حیرت‏ زده گشتم، به نوایی نرسیدم
گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببینم
چه کنم من که از این قید منیّت نرهیدم؟
کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد
بی نصیبم من بیچاره که در خانه خزیدم
لطفی ای دوست که پروانه شوم در بر رویت
رحمی ای یار که از دور رسانند نویدم
ای که روح منی، از رنج فراقت چه نبردم؟
ای که در جان منی، از غم هجرت چه کشیدم؟

کعبۀ مقصود


هر جا که شدم، از تو ندایی نشنیدم
جز از بت و بتخانه، اثر هیچ ندیدم
آفاق پر از غلغله است از تو و هرگز
با گوش کر خود به صدایی نرسیدم
دنیا همه دریای حیات و من مسکین
یک قطره از این موج خروشان، نچشیدم
رفتند حریفان به سوی کعبۀ مقصود
با محملی از نور و به گردش نرسیدم
این خرقۀ پوسیده، رها کرده و رفتند
من شاد به این پوسته در خرقه خزیدم
صاحب دل آشفته گذشت از پل و من باز
دنبال خسان پشت به پل کرده دویدم
مرغان همه بشکسته قفس را و پریدند
من در قفس افتاده، به خود تار تنیدم
یا رب! شود آن روز که در جمع حریفان
بینم که از این لانۀ گندیده پریدم؟

نسیم عشق


به من نگر که رخی همچو کهربا دارم
دلی به سوی رخ یار دلربا دارم
ز جام عشق چشیدم شراب صدق و صفا
به خمّ میکده با جان و دل، وفادارم
مرا که مستی عشقت، ز عقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه یا مسجد ریا دارم؟
غلام همّت جام شراب ساقی باش
که هر چه هست از آن روی با صفا دارم
نسیم عشق ، به آن یار دلربا  برگو
ز جای خیز که من درد بی‏ دوا دارم
چه رازهاست در این خمّ و ساقی و دلبر
به جان دوست ز درگاه کبریا دارم
سخن ز تخت سلیمان و جام جم نزنید
که تاج خسروِ کی را منِ گدا دارم

محراب عشق


جز خم ابروی دلبر، هیچ محرابی ندارم
جز غم هجران رویش، من تب و تابی ندارم
گفتم اندر خواب بینم چهرۀ چون آفتابش
حسرت این خواب در دل ماند، چون خوابی ندارم
سر نهم بر خاک کویش، جان دهم در یاد رویش
سرچه باشد؟ جان چه باشد؟ چیز نایابی ندارم
با که گویم درد دل را؟ از که جویم راز جان را؟
جز تو ای جان رازجویی، دردِ دل یابی ندارم
تشنۀ عشق تو هستم، بادۀ جان بخش خواهم
هر چه بینم جز سرابی نیست، من آبی ندارم
من پریشان حالم از عشق تو و حالی ندارم
من پریشان گویم از دست تو آدابی ندارم

سایۀ عشق


بی هوای دوست، ای جان دلم، جانی ندارم
دردمندم، عاشقم بی دوست، درمانی ندارم
آتشی از عشق در جانم فکندی، خوش فکندی
من که جز عشق تو آغازی و پایانی ندارم
عشق آوردم در این میخانه با مشتی قلندر
پرگشایم سوی سامانی که سامانی ندارم
عالم عشق است، هر جا بنگری از پست و بالا
سایۀ عشقم که خود پیدا و پنهانی ندارم
هر چه گوید عشق گوید، هر چه سازد عشق سازد
من چه گویم، من چه سازم، من که فرمانی ندارم
غمزه کردی، هر چه غیر از عشق را بنیان فکندی
غمزه کن بر من که غیر از عشق بنیانی ندارم
سر نهم در کوی عشقت، جان دهم در راه عشقت
من چه می‏ گویم که جز عشقت سر و جانی ندارم
عاشقم، جز عشق تو، در دست من چیزی نباشد
عاشقم، جز عشق تو بر عشق برهانی ندارم

جامه‌دران


من خواستار جام می از دست دلبرم
این راز با که گویم و این غم کجا برم؟
جان باختم به حسرت دیدار روی دوست
پروانه دور شمعم و اسپند آذرم
پرپر شدم ز دوری او، کنج این قفس
این دام باز گیر تا که معلّق زنان پرم
این خرقۀ ملوّث و سجادۀ ریا
آیا شود که بر درِ میخانه بردرم؟
گر از سبوی عشق، دهد یار جرعه‏ ای
مستانه، جان ز خرقۀ هستی درآورم
پیرم؛ ولی به گوشۀ چشمی جوان شوم
لطفی که از سراچۀ آفاق بگذرم

بهار جان


بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم
کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمرگیرم
به گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آمیزم
به طرف بوستان دلدار مهوش را به برگیرم
خزان و زردی آن را نهم در پشت سر، روزی
که در گلزار جان از گل‏عذار خود خبر گیرم
پَر و بالم که در دیْ از غم دلدار، پرپر شد
به فروردین  به یاد وصل دلبر بال و پر گیرم
به هنگام خزان در این خراب آباد، بنشستم
بهار آمد که بهر وصل او بار سفر گیرم
اگر ساقی از آن جامی که بر عشاق افشاند
بیفشاند ، به مستی از رخ او، پرده بر گیرم

محفل رندان


آید آن روز که خاک سر کویش باشم
ترک جان کرده و آشفتۀ رویَش باشم
ساغر روح‏ فزا از کف لطفش گیرم
غافل از هر دو جهان، بستۀ مویش باشم
سر نهم بر قدمش، بوسه زنان تا دم مرگ
مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم
همچو پروانه بسوزم برِ شمعش، همه عمر
محو چون می‏ زده در روی نکویش باشم
رسد آن روز که در محفل رندان، سرمست
راز دار همه اسرار مگویش باشم
یوسفم، گر نزند بر سر بالینم سر
همچو یعقوب، دل آشفتۀ بویش باشم

انتظار

 

از غم دوست، در این میکده فریاد کشم
داد رسی نیست که در هجر رخش داد کشم
داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم، داد ز بیداد کشم
شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا
با صفا منّت آن را که به من داد، کشم
عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری
بار هجران و وصالت به دل شاد، کشم
در غمت ای گل وحشیِ من، ای خسرو من
جور مجنون ببرم، تیشۀ فرهاد کشم
مُردم از زندگیِ بی تو که با من هستی
طرفه سرّی است که باید برِ استاد کشم
سالها می گذرد، حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمۀ خرداد کشم

بوی نگار


آن ناله ها که از غم دلدار می‏ کشم
آهی‏ است کز درون شرربار می‏ کشم
با یار دلفریب بگو: پرده برگشا
کز هجر روی ماه تو، آزار می‏ کشم
منصور را گذار که فریاد او به دوست
در جمع گلرخان به سرِ دار می‏ کشم
ساقی، بریز باده به جامم که هجر یار
باری‏ است بس‏ گران به سربار می‏ کشم
گفتی که دوست، باز کند در به روی دوست
این حسرتی است تازه که بسیار می‏ کشم
کوچک مگیر کلبۀ پیر مغان که من
بوی نگار زان در و دیوار می‏ کشم
سالک در این سلوک به دنبال کیستی؟
من یار را به کوچه و بازار می‏ کشم

شبِ وصل


یک امشبی که در آغوش ماه تابانم
ز هر چه در دو جهان است، روی گردانم
بگیر دامن خورشید را دمی، ای صبح
که مه نهاده سر خویش را به دامانم
هزار ساغر آب حیات خوردم از آن
لبان و همچو سکندر هنوز عطشانم
خدای را که چه سرّی نهفته اندر عشق
که یار در بر من خفته، من پریشانم؟
ندانم از شب وصل است یا ز صبح فراق
که همچو مرغ سحرگاه، من غزل خوانم؟
هزار سال، اگر بگذرد از این شب وصل
ز داستان لطیفش، هزار دستانم
مخوان حدیث شب وصل خویش را، هندی
که بیمناک ز چشمِ بدِ حسودانم

سراپردۀ عشق


باید از رفتن او جامه به تن، پاره کنم
درد دل را به چه انگیزه توان چاره کنم؟
در میخانه گشایید به رویم که دمی
درد دل را به می و ساقی می خواره، کنم
مگذارید که درد دل من فاش شود
که دل پیر خرابات ز غم، پاره کنم
سر خُم باد سلامت که به غمخواری آن
ذرّه در پردۀ عشق تو، چو خمپاره کنم
از سراپردۀ عشقِش به در آیم، روزی
ساکنان سر کویش همه آواره کنم
رخ نما، ای بت هر جایی بی نام و نشان
تا ز سیلی دل خود همسر رخساره کنم

شمع وجود


آید آن روز که من، هجرت از این خانه کنم؟
از جهان پرزده، در شاخ عدم لانه کنم؟
رسد آن حال که در شمعِ وجود دلدار
بال و پر سوخته، کارِ شب پروانه کنم؟
روی از خانقه و صومعه برگردانم
سجده بر خاک در ساقی میخانه کنم؟
حال، حاصل نشد از موعظه صوفی و شیخ
رو به کوی صنمی واله و دیوانه کنم
گیسو و خال لبت دانه و دامند، چه سان
مرغ دل فارغ از این دام و از این دانه کنم؟
شود آیا که از این بتکده، بر بندم رخت
پر زنان، پشت بر این خانۀ بیگانه کنم؟

خلوتگه عشاق


فرّخ  آن روز که از این قفس آزاد شوم
از غم دوری دلدار رهم، شاد شوم
سر نهم بر قدم دوست، به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شیرین تو، فرهاد شوم
طی کنم راه خرابات و به پیری برسم
از دم پیر خرابات دل آباد شوم
یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم
طرب انگیز و طرب خیز و طرب‏ زاد شوم
نه به میخانه مرا راه، نه در مسجد جا
یار را گو: سببی ساز که ارشاد شوم

شرح پریشانی


درد خواهم، دوا نمی ‏خواهم
غصّه خواهم، نوا نمی‏ خواهم
عاشقم، عاشقم، مریض توام
زین مرض، من شفا نمی ‏خواهم
من جفایت به جان خریدارم
از تو ترک جفا، نمی‏ خواهم
از تو جانا، جفا وفا باشد
پس دگر، من وفا نمی‏ خواهم
تو صفای منی و مروۀ من
مروه را با صفا نمی ‏خواهم
صوفی از وصل دوست، بی‏ خبر است
صوفی بی صفا، نمی‏ خواهم
تو دعای منی، تو ذکر منی
ذکر و فکر و دعا نمی‏ خواهم
هر طرف رو کنم، تویی قبله
قبله، قبله نما نمی‏ خواهم
هر که را بنگری، فدایی تو است
من فدایم، فدا نمی‏ خواهم
همه آفاق، روشن از رُخ تو است
ظاهری، جای پا نمی‏ خواهم

همّت پیر


رازی است مرا، رازگشایی خواهم
دردی است به جانم و دوایی خواهم
گر طور ندیدم و نخواهم دیدن
در طور دل از تو، جای پایی خواهم
گر صوفی صافی نشدم در ره عشق
از همّت پیر ره، صفایی خواهم
گر دوست وفایی نکند بر درویش
با جان و دلم از او جفایی خواهم
بردار حجاب از رخ، ای دلبر حسن
در ظلمت شب، راهنمایی خواهم
از خویش برون شو، ای فرو رفته به خود
من عاشقِ از خویش رهایی خواهم
در جان منیّ و می نیابم رخ تو
در کنز عیان، کنز خفایی خواهم
این دفتر عشق را بِبَند ای درویش
من غرقم و دستِ ناخدایی خواهم

جام جان


در دلم بود که جان در ره جانان بدهم
جان ز من نیست که در مقدم او، جان بدهم
جام می ده که در آغوش بتی جا دارم
که از آن جایزه بر یوسف کنعان بدهم
تا شدم خادم درگاه بت باده فروش
به امیران دو عالم همه فرمان بدهم
از پریشانی جانم ز غمش، باز مپرس
سر و جان در ره آن زلف پریشان بدهم
زاهد، از روضۀ رضوان و رخ حور مگوی
خَم زلفش نه به صد روضۀ رضوان بدهم
شیخ محراب ، تو و وعدۀ گلزار بهشت
غمزۀ دوست نشاید که من ارزان بدهم

صاحب درد


ما زادۀ عشقیم و فزایندۀ دردیم
با مدّعیِ  عاکفِ مسجد، به نبردیم
با مدعیان، در طلبش عهد نبستیم
با بی‏ خبران، سازش بیهوده نکردیم
در آتش عشق تو، خلیلانه خزیدیم
در مسلخ عشاق تو، فرزانه و فردیم
در میکده با می‏ زدگان، بی هش و مستیم
در بتکده با بت زده، هم‏ عهد چو مردیم
در حلقۀ خود باختگان، چون گل سرخیم
در جرگه زالو صفتان، با رخِ زردیم
در زمرۀ آشفته دلان، زار و نزاریم
در حوزۀ صاحبنظران، چون یخ سردیم
با صوفی و درویش و قلندر به ستیزیم
با می زدگان، گمشدگان، بادیه گردیم
با کس ننماییم بیان، حال دل خویش
ما خانه به دوشان، همگی صاحب دردیم

کعبۀ دل


تا از دیار هستی، در نیستی خزیدیم
از هر چه غیر دلبر، از جان و دل بریدیم
با کاروان بگویید: از راه کعبه برگرد
ما یار را به مستی، بیرون خانه دیدیم
لبّیک از چه گویید، ای رهروان غافل ؟
لَبیّک او به خلوت، از جامِ می شنیدیم
تا چند در حجابید، ای صوفیان محجوب؟
ما پردۀ خودی را در نیستی دریدیم
ای پرده دار کعبه، بردار پرده از پیش
کز روی کعبۀ دل، ما پرده را کشیدیم
ساقی، بریز باده در ساغر حریفان
ما طعم بادۀ عشق، از دست او چشیدیم

سرّ عشق


ما ز دلبستگی حیله گران، بی‏ خبریم
از پریشانی صاحبنظران، بی‏ خبریم
عاقلان از سر سودایی ما بی‏ خبرند
ما ز بیهودگی هوشوران بی‏ خبریم
خبری نیست ز عشاق رُخش در دو جهان
چه توان کرد که از بی‏ خبران بی‏ خبریم؟
سرّ عشق از نظر پرده دران پوشیده است
ما ز رسوایی این پرده دران بی‏ خبریم
راز بی هوشی و مستی و خراباتی عشق
نتوان گفت که از راهبران بی ‏خبریم
ساغری از کف خود بازده، ای مایۀ عیش
ما که از شادی و عیش دگران بی‏ خبریم

محرم راز


در غم هجر رخ ماه تو، در سوز و گدازیم
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم؟
شب هجران تو آخر نشود، رُخ ننمایی
در همه دهر تو در نازی و ما گرد نیازیم
آید آن روز که در باز کنی، پرده‏ گشایی؟
تا به خاک قدمت جان و سر خویش ببازیم
به اشارت، اگرم وعدۀ دیدار دهد یار
تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نوازیم
گر به اندیشه بیاید که پناهی است به کویت
نه سوی بتکده رو  کرده، نه راهی حجازیم
ساقی از آن خُمِ پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم

جام ازل


مازادۀ عشقیم و پسرخواندۀ جامیم
در مستی و جانبازی دلدار تمامیم
دلدادۀ میخانه و قربانی شربیم
در بارگه پیرمغان، پیر غلامیم
همبستر دلدار و زهجرش به عذابیم
در وصل غریقیم و به هجران مدامیم
بی رنگ و نواییم؛ ولی بستۀ رنگیم
بی نام ونشانیم و همی در پی نامیم
با صوفی و با عارف و درویش، به جنگیم
پرخاشگر فلسفه و علم کلامیم
از مدرسه مهجور و ز مخلوق کناریم
مطرود خرد پیشه و منفور عوامیم
با هستی و هستی طلبان، پشت به پشتیم
با نیستی از روز ازل گام به گامیم

بار یار


اکنون که در میکده بسته است به رویم
بهتر که غم خویش به خمار بگویم
من کشتۀ آن ساقی و پیمانۀ عشقم
من عاشِق دلدادۀ آن روی نکویم
پروانه صفت در برِ آن شمع بسوزم
مجنونم و در راه جنون بادیه پویم
راز دل غمدیدۀ خود را به که گویم؟
من تشنۀ جام می از آن کهنه سبویم
بردار کتاب از برم و جام می آور
تا آنچه که در جمع کتب نیست، بجویم
از پیچ و خم عِلم و خرد، رخت ببندم
تا بار دهد یار، به پیچ و خم مویم

وادی ایمن


من در این بادیه صاحب نظری می‏ جویم
راه گم کرده‏ ام و راهبری می‏ جویم
از ورق پاره عرفان، خبری حاصل نیست
از نهانخانۀ رندان، خبری می‏ جویم
مسند و خرقه و سجاده ثمربخش نشد
از گلستان رُخ او، ثمری می‏ جویم
ایمنی نیست در این وادی ایمن، ما را
من در این وادی ایمن، شجری می‏ جویم
ترک میخانه و بتخانه و مسجد کردم
در ره عشقِ رُخت، رهگذری می‏ جویم
سفر از هیچ به سوی همه چیزم، در پیش
لنگ لنگان روم و همسفری می‏ جویم
گفته بودی که ره عشق، ره پر خطری است
عاشقم من که ره پر خطری می‏ جویم
اندر این دیر کهن، ریخته شد بال و پرم
بهر منزلگه خود، بال و پری می‏ جویم

بت یک دانه


خرّم آن روز که ما عاکف میخانه شویم
از کف عقل، برون جسته و دیوانه شویم
بشکنیم آینۀ فلسفه و عرفان را
از صنم خانۀ این قافله، بیگانه شویم
فارغ از خانقه و مدرسه و دیر شده
پشت پایی زده بر هستی و فرزانه شویم
هجرت از خویش نموده، سوی دلدار رویم
واله شمع رُخش گشته و پروانه شویم
از همه قید بریده، ز همه دانه رها
تا مگر بسته دام بت یک دانه شویم
مستی عقل ز سر برده و آییم به خویش
تا به هوش از قدح بادۀ مستانه شویم

میِ چاره‌ساز


ساقی، به روی من درِ میخانه باز کن
از درس و بحث و زهد و ریا، بی‏ نیاز کن
تاری ز زلفِ خم خم خود در رهم بنه
فارغ ز علم و مسجد و درس و نماز کن
داوودوار نغمه زنان ساغری بیار
غافل ز درد جاه و نشیب و فراز کن
بر چین حجاب، از رُخ زیبا و زلف یار
بیگانه ام ز کعبه و مُلک حجاز کن
لبریز کن از آن میِ صافی، سبوی من
دل از صفا به سوی بت ترکتاز کن
بیچاره گشته‏ ام، ز غم هجر روی دوست
دعوت مرا به جام می چاره ساز کن

رازگشایی


بس کن این یاوه سرایی، بس کن
تا به کی خویش ستایی، بس کن
مخلصان لب به سخن وا نکنند
برکَن این ثوبِ ریایی، بس کن
تو خطا کاری و حق، آگاه است
حیله گر، زهد نمایی بس کن
حق غنیّ است، برو پیش غنی
نزد مخلوق، گدایی بس کن
هر پرستش که تو کردی، شرک است
بی خدا، چند خدایی بس کن
شرک در جان تو منزل دارد
دعوی شرک زدایی بس کن
توی شیطان زده و عشقِ خدا !
نبری راه به جایی، بس کن
سیّئات تو، به است از حسنات
جان من، شرک فزایی بس کن
خیل شیطان، نبود اهل اللّه
ای قلم، راز گشایی بس کن

بادۀ حضور


در لقای رُخش، ای پیر! مرا یاری کن
دستگیری کن و پیری کن و غمخواری کن
از سر کوی تو، مایوس نگردم هرگز
غمزه‏ای، غمزدگان را تو مددکاری کن
هله، با جرعه‏ ای از بادۀ میخانه خویش
هوشم از سر ببر، آمادۀ هشیاری کن
گر به لطفم ننوازی و پناهم ندهی
عشوه کن، ناز کن، آغاز ستمکاری کن
عاشقم، عاشقم، افتاده و بیمار توام
لطف کن، لطف، ز بیمار پرستاری کن
تو و سجّادۀ خویش و من و پیمانۀ خویش
با من باده زده، هر چه به دل داری، کن
گر نخواهی ز سر لطف نوازی ما را
از درِ قهر برون آی و دل آزاری کن

ساحل وجود


عاشق روی توام، دست بدار از دل من
به خدا! جز رخ تو، حل نکند مشکل من
مهر کوی تو، در آمیخته در خلقت ما
عشق روی تو، سرشته است به آب و گل من
نیست جز ذکر گل روی تو، در محفل ما
نیست جز وصل تو، چیز دگری حاصل من
پاره کن پردۀ انوار، میان من و خود
تا کند جلوه، رخ ماه تو اندر دل من
جلوه کن در جبل قلب من، ای یار عزیز
تا چو موسی بشود زنده، دل غافل من
در سراپای دو عالم، رخ او جلوه‏ گر است
که کند پوچ، همه زندگی باطل من
موج دریاست جهان، ساحل و دریایی نیست
قطره ای از نم دریای تو شد، ساحل من
زد خلیل، عالم چون شمس و قمر را به کنار
جلوۀ دوست نباشد، چو من و آفل من

ساغر فنا


تا در جهان بود اثر، از جای پای تو
تا نغمه‏ ای بود به فلک، از ندای تو
تا ساغر است و مستی و میخوارگی و عشق
تا مسجد است و بتکده و دیر، جای تو
تا هست رنگی، از سخن دلپذیر تو
تا هست بویی، از تو و از مدّعای تو
تا هست واژه ای ز تو در بین واژه ها
تا هست رونقی ز تو و گفته های تو
هرگز نه آنچه در خور عشق است و عاشقی
تا یک نشانه‏ ای نبود، از فنای تو

کعبه در زنجیر


خار راه منی ای شیخ! ز گلزار برو
از سر راه من ای رند تبهکار، برو
تو و ارشاد من، ای مرشد بی رشد و تباه؟!
از برِ روی من ای صوفی غدّار، برو
ای گرفتار هواهای خود، ای دیر نشین
از صف شیفتگان رخ دلدار، برو
ای قلندر منش، ای باد به کف، خرقه به دوش
خرقۀ شرک تهی کرده و بگذار برو
خانۀ کعبه که اکنون، تو شدی خادم آن
ای دغل! خادم شیطانی، از این دار برو
زین کلیسای که در خدمت جبّاران است
عیسیِ مریم از آن، خود شده بیزار، برو
ای قلم بر کف نقادِ تبهکارِ پلید
بنه این خامه و مخلوق میازار، برو

بادۀ عشق


من خراباتی‏ ام؛ از من، سخن یار مخواه
گنگم، از گنگ پریشان شده، گفتار مخواه
من که با کوری ومهجوری خود سرگرمم
از چنین کور، تو بینایی و دیدار مخواه
چشم بیمار تو، بیمار نموده است مرا
غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه
با قلندر منشین، گر که نشستی هرگز
حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه
مستم از بادۀ عشق تو و از مستِ چنین
پند مردان جهان دیده و هشیار، مخواه

شمس کامل


صف بیارایید رندان، رهبر دل آمده
جان برای دیدنش، منزل به منزل آمده
بلبل از شوق لقایش، پر زنان بر شاخ گل
گل ز هجر روی ماهش، پای در گِل آمده
طور سینا را بگو: ایّام صَعْق آخر رسید
موسی حق، در پی فرعون باطل آمده
بانگ زن، بر جمع خفّاشان پست کوردل
از ورای کوهساران، شمس کامل آمده
بازگو اهریمنان را، فصل عشرت بار بست
زندگی بر کامتان زهر هلاهِل آمده
دلبر مشکل گشا، از بام چرخ چارمین
با دم عیسی، برای حل مشکل آمده
غم مخور ای غرق دریای مصیبت، غم مخور
در نجاتت نوح کشتیبان به ساحل آمده

عطر یار


ما ندانیم که دلبستۀ اوییم، همه
مست و سرگشتۀ آن روی نکوییم، همه
فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما
در پی غمزۀ او بادیه پوییم، همه
ساکنان در میخانۀ عشقیم، مدام
از ازل، مست از آن طرفه سبوییم، همه
هر چه بوییم ز گلزار گلستان وی است
عطر یار است که بوییده و بوییم، همه
جز رخ یار، جمالی و جمیلی نبود
در غم اوست که در گفت و مگوییم، همه
خود ندانیم که سرگشته و حیران همگی
پی آنیم که خود روی به روییم، همه

دریای هستی


در غم عشقت فتادم، کاشکی درمان نبودی
من سر و سامان نجویم، کاشکی سامان نبودی
زاده اسماء را با جَنّةُ الْمَأوی چه کاری؟
در چمِ فردوس می ماندم، اگر شیطان نبودی
از مَلَک پرواز کن و ز ملک هستی، رخت بر بند
نیست آدم‏زاده آن کس کز مَلَک پرّان نبودی
یوسفا، از چاه بیرون آی تا شاهی نمایی
گرچه از این چاه بیرون آمدن، آسان نبودی
ساغری از دست ساقی گیر و دل بر کن ز هستی
بر شود از قید هستی آنکه فکر جان نبودی
عاشقم، عاشق که درد عشق را جز او نداند
غرق بحر عشقم و چون نوح پشتیبان نبودی

بار امانت


غمی خواهم که غمخوارم تو باشی
دلی خواهم، دل آزارم تو باشی
جهان را یک جوی ارزش نباشد
اگر یارم، اگر یارم تو باشی
ببوسم چوبۀ دارم به شادی
اگر در پای آن دارم تو باشی
به بیماری، دهم جان و سر خود
اگر یار پرستارم تو باشی
شوم، ای دوست! پرچمدار هستی
در آن روزی که سردارم تو باشی
رسد جانم به فوق قاب قوسین
که خورشید شب تارم تو باشی
کِشم بار امانت، با دلی زار
امانتدار اسرارم تو باشی