غزل شماره ۱ (در بازگشت از سفر حج)


وا حسرتا که جدا شدم از خانۀ خدا
از غصه وقت گشت شود دل ز هم جدا
ما را نبود خواهش رفتن ز کوی دوست
اما چو امر اوست، ز سر می کنیم پا
اهل صفا به داغ غم مروه مرده اند
من شاد چون زیم، که شدم دور از صفا
حجر و مقام و زمزم و ارکان و ملتزم
گویند باز گرد، کجا می روی کجا؟
دامان دل گرفته، برندم کشان کشان
حنانه، روضه، منبر و محراب مصطفی
از اشتیاق یثرب و درد فراق بیت
کاهی است دل، فتاده میان دو کهربا
خالد چو دوست در همه جا جلوه گر شود
پس غم مخور ز خانۀ او گر شدی جدا

غرل شماره ۲ وام بگرفتم به صد جان گرد نعلین تورا


وام بگرفتم به صد جان گرد نعلین تورا
هست جانی آن هم از تو چون دهم دین تورا
بی توام چندان مطول شد شب تاریک هجر
مختصر خوانم تطاولهای زلفین تورا
ماه نو بر مهر ثابت عقرب و پروین روان
وه چه زیبد هیئت اشکال بی شین تورا
بر رسد بندان نگردد کشف راز ار ننگرند
گرد روی خون چکان ، چوگان زلفین تورا
نفی جزء و حصر فرد شمس و استلزام او
بس منافی شد دهان و زلف و خدین تورا
چشم بیمارت دهد در هر اشارت صد شفا
بوعلی مشکل که داند حکمت العین تورا
چهره ات ز آب دلارائی هوا را داده نم
تاب رخسارت هویدا کرد قوسین تورا
خالد از ابروی مشکینت اگر گوید سخن
چون کشد آخر کمان قاب قوسین تورا

غزل شماره ۳ به معمار غمت نو ساختم ویرانۀ خود را


به معمار غمت نو ساختم ویرانۀ خود را
به یادت کعبه کردم عاقبت بتخانۀ خود را
فرو ماندند اطبای جهان از چاره ام آخر
به دردی یافتم درمان، دل دیوانۀ خود را
ز سودایت چنان بد نام گشتم در همه عالم
به گوش خود شنیدم هر طرف افسانۀ خود را
به گرد شمع رویت بس که گشتم ماندم از پرواز
سرت گردم چه زیبا سوختی پروانۀ خود را
ادیب من جلیس من شود در حلقۀ رندان
به گوشش گر رسانم نالۀ مستانۀ خود را
در اقلیم محبت از خرابی هاست معموری
به سیل اشک باید کند اساس خانۀ خود را
سراپا نعمتم با این همه درماندگی خالد
نمی دانم چه سان آرم بجا شکرانۀ خود را

غزل شماره ۴ جز تو سرمایۀ جان نیست مرا


جز تو سرمایۀ جان نیست مرا
بی تو سودای جنان نیست مرا
کی کنم قول کسی در حق تو
گوش جز تو به جهان نیست مرا
گر شوم از سر کوی تو جدا
غیر فریاد و فغان نیست مرا
بی وصالت که جز او مایۀ عیش
نیست شادی به روان ، نیست مرا
به وفای تو که تا روز وفات
جز وفا از تو گمان نیست مرا

غزل شماره ۵ چنان ببریدی آخر رشته های آشنایی را


چنان ببریدی آخر رشته های آشنایی را
که نتوان داد داد شکوۀ روز جدایی را
پس از هم خانگی چندان بیابان در میان آمد
کبوتر بر نتابد خط شرح بینوائی را
کسی کاو باشد از اهل سعادت چون روا دارد
به حرف دشمن دین ترک احباب خدایی را
چنان دانم که ناگه دامن از وصلت بر افشانم
که تا بینی جزای این همه بی اعتنائی را
بسی گفتم مشو زنهار مغرور تلطفها
که لطف و قهر یکسان است رند لاابالی را
بود بس ناروا در ناز و نعمت ناسپاسی ها
چه سان هرگز روا دارد خدا این ناروائی را

غزل شماره ۶ می رسد گر شوی تو دور از ما


می رسد گر شوی تو دور از ما
تا سمک اشک و آه تا به سما
دل به کویت چنان شده است اسیر
ابدا لیس یرفع القدما
دیده جویای خاک درگه توست
ترب اقدامکم یزیل عمی
بی جمال تو گر روم به بهشت
لا اری الروح بل اری الما
دم به دم در فراقت ای همدم
تمزج العین بالدموع دما
دل هدف پیش تیر غمزۀ توست
لحظ عینیک لورمی کرما
خالد از عشق تو چه چاره کند؟
خالق العرش بالهوی حکما

غزل شماره ۷ ای گل رویت بود مژگان به چشمم خارها


ای گل رویت بود مژگان به چشمم خارها
صد ماه کنعانی برم چون نقش بر دیوارها
احوال آزار مرا پرسیده بودی از کرم
سهل است با هجر تو بر جان سختی آزارها
لیک از وفور انتظار، شد چشم گریانم چهار
شاید کند آن غمگسار، غم خواری بیمارها
نا آمدن را تیر بیم از طعن مردم وجه نیست
هستند صافی طینتان عاری ز عیب و عارها
نبود تفاوت پیش من از نامدن تا آمدن
این بس که خالد در دلت باری گذشت از بارها

غزل شماره ۸ الهی تابه کی مرغ دل اندر دام کاکلها


الهی تابه کی مرغ دل اندر دام کاکلها
بود درمانده و پا بسته، ای حلال مشکلها
اگر نه خامۀ مانی ز فیضت رشحۀ ریز آمد
کجا یک قطره شبنم ریختی بر چهرۀ گلها
وگرنه بر گلستان پرتو حسنت زدی عکسی
که در وی می شنیدی بانگ واویلای بلبلها
به تقدیر ار نبودی دست تقدیر جهان آرا
که را در خود بدی مشاطگی زلف سنبلها
به یک جلوه ز روی ماه کنعنانی در افکندی
ز شهرستان مغرب تا به مصر آواز غلغلها
جمالی را که نه آرایش از عکس رخت گیرد
چه سود از خط و خال و غازه و زیب و تجملها
به داد خالد بیچارۀ درمانده رس یا رب
که دارد قلزم جودت بسی چون او به ساحلها
به یک جنبش ز برق لامع نور قدیم جود
به لطفش وارهان از گردش دور تسلسلها

غزل شماره ۹ ای به قد سرو به عارض همچون ب و د و ر


ای به قد سرو به عارض همچون ب و د و ر
کرده زلفت آفتابی را نهان در ش و ب
مرده را لعلت حیات جاودانی می دهد
کی از این معجز زند دم م و س و ی و ح
زخم دل را از تو می خواهم به تازی مرهمی
اعطنی من فیک لطفا ق و ب و ل و ه
گر نقاب از روی برداری که خواهد فرق کرد
مه برآمد ز ابر یا بنمود يارم ر و خ
منکران را کشف گردد آیۀ یحیی العظام
کشتگان خویش را گر لب نهی بر ل و ب
ما کنعان حبس زندان بود خالد ماه من
صد جو او دارد اسیر چاه ز و ن و خ

غزل شماره ۱۰ مجمر سینه ز دوریت به تاب است امشب


مجمر سینه ز دوریت به تاب است امشب
وز غمت صبر به دل نقش بر آب است امشب
در هوای نمک لعل و می دیدۀ مست
دل که در آتش عشق تو کباب است امشب
گل رخسار تو نقش است و چنان در دیده
کآب چشمم همگی عین گلاب است امشب
نادیم خواب مبادا که به خوابت بینم
دیدۀ بخت مرا بین چه به خواب است امشب
وز غمت سیل سرشکم همه معموره گرفت
بی گل روی توام خانه خراب است امشب
به زلال لبت از بس که بود تشنه لبم
عالم اندر نظرم موج سراب است امشب
خالدا تا به خیال نگهش مدهوشم
کی مرا داعیۀ بادۀ ناب است امشب؟

غزل شماره ۱۱ جای جانان است اینجا مایۀ جانم کجاست؟


جای جانان است اینجا مایۀ جانم کجاست؟
منزل سلطان خوبان است سلطانم کجاست؟
همچو مجنون کوه هامون می نوردم بهر او
سو به سو می جویمش اما نمی دانم کجاست؟
چون کواکب صف به صف فوج بتان در جلوه اند
شاه خوبانم کجا خورشید رخشانم کجاست؟
سخت سرگردانم اندر این شب این تاریک هجر
روشنی بخشم کجاست شمع شبستانم کجاست؟
اشکبارم، بی قرارم، دردمندم ، دل فکار
قرة العینم کجا آرام و درمانم کجاست؟
بلبل فصل خزانم واله و شیدای گل
ای دریغا نو گل گلزار رضوانم کجاست؟
قمری بیچاره ام طوق وفا در گردنم
هر طرف کوکو زنان سرو خرامانم کجاست؟
باز دل طرز سخن سنجی ز نو آغاز کرد
محفل آرا نکته پرداز سخندانم کجاست؟
خالدا خاطر ز خوبان جهان دارد ملال
دلربای نازنین و نار بستانم کجاست؟

غزل شماره ۱۲ بی روی توام ای مه نو خانه خراب است


بی روی توام ای مه نو خانه خراب است
وز هجر توام صبر به دل نقش بر آب است
در خواب توان دیدنت و خواب نیاید
از بس که مرا دیدۀ اقبال به خواب است
دوشم به نگاه تو دل از باده غنی بود
خون جگر امشب می و غم جام شراب است
گر بار دگر دست دهد آن می لعلت
ما را چه غم از فوت نی و چنگ و رباب است
خالد اگرت عمر گرانمایه ز کف رفت
افغان چه کنی، قاعدۀ عمر ذهاب است

غزل شماره ۱۳ ز رشک سرو قدت ، سرو پای در خاک است


ز رشک سرو قدت ، سرو پای در خاک است
کتان پیرهن گل ز روت صد چاک است
کنایت از دهن توست سر جوهر فرد
برون ز دایرۀ فهم و حد ادراک است
چو بگذری به سر کوی کشتگان غمت
هزار جان گرامیت بند فتراک است
نه دیدۀ من مسکین نظاره باشد و بس
نظاره ات همه شب چشم هفت افلاك است
مع الوجود زلال دهان و زلف کجت
چه جای چشمۀ حیوان و مار ضحاک است
بدان امید که باز بگذری به سرش
به رهگذار تو خالد فتاده چون خاک است

غزل شماره ۱۴ گر چه اسباب طرب پیش من امشب نه کم است  


گر چه اسباب طرب پیش من امشب نه کم است
شادیم بی گل روی تو همه درد و غم است
داب ارباب محبت نبود آسایش
لذت عاشق دل سوخته اندر الم است
به امید سر خود پای منه در ره عشق
که در این مرحله سر باختن اول قدم است
گردن شیشۀ می گیر و سفالینۀ جام
اگرت آرزوی تاج کی و جام جم است
جان من دولت جاوبد به دنیا مفروش
گر کنی نیک نظر حاصل آن یک دو دم است
گر زنی نوبت شاهی به جهان تا مانی
اولت درد سر و آخر کارت ندم است
زخم ناخورده ز خالد طمع شر مدار
سینه اش گر به مثل لوح و زبانش قلم است

غزل شماره ۱۵ هرگز ترحمی به من مبتلات نیست


هرگز ترحمی به من مبتلات نیست
معلوم شد مرا که تو خوف خدات نیست
مرا در قمار عشق تو جان باختیم لیک
با آن دورخ تو شاهی و پروای مات نیست
بهر بلای جان سخنی جستم از لبت
خرسند کن بلات مرا گر بلات نیست
گفتم مگر حیات بود لعل جانفزات
گفتا کلام بیهده کم گو حیات نیست
گر بینم از وفات به بالین پس از وفات
مقصودم از خدای به غیر از وفات نیست
خالد ز کلکت این غزل دلگشا که ریخت
جز در خور بلاغت پیر هرات نیست

غزل شماره ۱۶ گر چه اسباب طرب پیش من امشب نه کم است


گر چه اسباب طرب پیش من امشب نه کم است
شادیم بی گل روی تو همه درد و غم است
داب ارباب محبت نبود آسایش
لذت عاشق دل سوخته اندر الم است
به امید سر خود پای منه در ره عشق
که در این مرحله سر باختن اول قدم است
گردن شیشۀ می گیر و سفالینۀ جام
اگرت آرزوی تاج کی و جام جم است
جان من دولت جاوبد به دنیا مفروش
گر کنی نیک نظر حاصل آن یک دو دم است
گر زنی نوبت شاهی به جهان تا مانی
اولت درد سر و آخر کارت ندم است
زخم ناخورده ز خالد طمع شر مدار
سینه اش گر به مثل لوح و زبانش قلم است

غزل شماره ۱۷ رو به محراب دو ابرویت عبث کردم عبث


رو به محراب دو ابرویت عبث کردم عبث
سجده سوی کعبۀ کویت عبث کردم عبث
آن نئی رحمی به حال داد خواهان آیدت
دست در زنجیر گیسویت عبث کردم عبث
بر سر راهت چو خاک افتادنت بی سود بود
نالۀ شبگیر در کویت عبث کردم عبث
کاکلت را مشک چین گفتم خطا گفتم خطا
نسبت خورشید با رویت عبث کردم عبث
ناخدا ترس و جفا آئینی و مردم فریب
میل دل روز ازل سویت عبث کردم عبث
دل به فتراک نگاهت بستنم بد بود بد
جان فدای چشم جادویت عبث کردم عبث
خویت ار خون ریزدم رویت دهد صد خون بها
خالد آسا شکوه از خویت عبث کردم عبث

غزل شماره ۱۸ این چه نام است کز او سکۀ دین یافت رواج


این چه نام است کز او سکۀ دین یافت رواج
شد از او مملکت کفر و ظلالت تاراج
بندگانش همگی خرقۀ صد پاره به بر
پای بر تارک گردون و در آزرم ز تاج
بر رخ قلزم امکان و وجوب ار نشدی
ذاتش آمیخته می گشت به هم عذب و اجاج
شد نبی و ولی از جرعۀ جامش مدهوش
ابن عمران ارنی گفت و انا الحق حلاج
لی مع الله ورا خاصه بلند اورنگی است
نردبان گشت مر آن تخت شرف را معراج
بازم ار دست به دامن رسدت پیش از مرگ
ندهم از کف شود ار چرخ به بازی لجاج
ای خوش آن وقت که بینم رخ بزم آرایت
چون مه چارده بار دگر اندر شب داج
چند نالم به غم از تو به صد مرحله دور
و اری العیش لمثواک لهن الاحلاج
خالد از وصف تو نام آورئی می خواهد
ورنه آیینۀ خور نیست به صیقل محتاج

غزل شماره ۱۹ ای شده در دور لعلت تازه ایام مسیح


ای شده در دور لعلت تازه ایام مسیح
زنده گشته از دم جان پرورت نام مسیح
عالم و آدم گرفتار خط سبز تو شد
نه همین زنجیر موسی گشت یا دام مسیح
پای کی تارک گردن نهادی از شرف
گر نشد بر بندگیت ختم انجام مسیح
گر لب او را بدی خاصیت لعلت چرا
عالم سفلی سلیمان وش نشد رام مسیح
خالدا مردانه از دنیا بر افشان آستین
کز تجرد گشت گردون جای آرام مسیح

غزل شماره ۲۰ ای تاب ز آفتاب ربوده ز تاب رخ


ای تاب ز آفتاب ربوده ز تاب رخ
پیراسته است ایزدت از مشک ناب رخ
زین چاشتگاه روی نهفتن ز من چرا؟
در چاشتگاه کی بنهفت آفتاب رخ
مهر منیر با همه خوبی و منزلت
هر شب کند ز شرم رخت در نقاب رخ
مفتون یک نگاهتم از من مپوش روی
مجنون روی ماهتم از من متاب رخ
خالد اگر به روی تو گل را قرین کند
شوید ز خجلت رخ تو از گلاب رخ

غزل شماره ۲۱ کیست این کز نگهی رهزن صد جان باشد


کیست این کز نگهی رهزن صد جان باشد
هر زمان جلوه کنان بر سر میدان باشد
خسروانه چو پی گوی دواند گلگون
سر حد کوه کنش در خم چوگان باشد
حور از عکس رخش دست ز حسن خود شست
وای بر حال اسیری که از انسان باشد
این همه فتنه کز آن کاکل مشکین خیزد
ابله آن است که اندر خم ایمان باشد
از قد و لعل و رخ و چشم و خطش شرمنده
سرو و یاقوت و گل و سبزه و ریحان باشد
بس که در مصر لطافت تو عزیزی امروز
کی کسی طالب بیع مه کنعان باشد
گفتی از غمزۀ من جان ندهی سنگدلی
آری اندر دلم آمد شد مژگان باشد
ماه بالد که چو رویت شود آخر ناچار
خوشه چین گردد از آن بر زده دامان باشد
خالدا گر دهدت دست گدایی درش
کافرم گر هوسم ملک سلیمان باشد

غزل شماره ۲۲ به اکسیر و حیل هر خاک راهی زر نخواهد شد


به اکسیر و حیل هر خاک راهی زر نخواهد شد
همه بد اصل سنگی در بها گوهر نخواهد شد
سلیمانی نزیبد هر که را خاتم بود
در کف و آن کو آینه می سازد اسکندر نخواهد شد
همه کس خویش را عاشق تواند کرد چون بلبل
ولی پروانه وش جویای ترک سر نخواهد شد
همه گلگون سواری خسرو پرویز نتواند گفت
همه زیبا رخی شیرین صفت دلبر نخواهد شد
به عالم هر که بینی خالد بیچاره است اما
چون ابراهیم کس زیبندۀ افسر نخواهد شد

غزل شماره ۲۳ جانا بیا که بی تو جهان جمله واله شد


جانا بیا که بی تو جهان جمله واله شد
بس دل ز داغ نرگس مستت گلاله شد
آماده است بزم به امید مقدمت
قد چنگ و اشک تار و دوچشمم پیاله شد
در در طفلیت تملک دلها وظیفه بود
بی حجت و کنون خط سبزت قباله شد
بودم امید بوسه ای از لب  چشم تو
آن را به چاه غبغبت از وی حواله شد

غزل شماره ۲۴ سایۀ این خرگه نیلی کرا مأمن بود


سایۀ این خرگه نیلی کرا مأمن بود
یا در این دنیا کجا آسایش یک تن بود
گردش گردون هزاران خاندان بر باد داد
نه همین بد مهری اش با توست یا با من بود
چشم عبرت برگشا و طاق کسری را ببین
پرده دارش عنکبوت و جغد نوبت زن بود
شهریارانی که بر اورنگ زرین خفته اند
نیک بنگر تا کجا شان منزل و مسکن بود
پا به خاک آهسته نه خالد که این خاک سیاه
از غبار خط مه رویان سیمین تن بود

غزل شماره ۲۵ جان به اسقبال جانان می رود


جان به اسقبال جانان می رود
تشنه سوی آب حیوان می رود
بلبل شیدا شد آزاد از قفس
سوی گلگشت گلستان می رود
زین عجایب تر چه باشد در جهان
مهر را شب پره مهمان می رود
تا ز کف دامان یارم شد برون
خونم از مژگان به دامان می رود
در فراقش صبر کردن چون توان؟
جسم اگر باز ایستد جان می رود
کرد خالد دامن از لعلت یمن
سوی سامان بدخشان می رود

غزل شماره ۲۶ مژده ای یعقوب دل کان یوسف کنعان رسید


مژده ای یعقوب دل کان یوسف کنعان رسید
محنت بی انتهای هجر را پایان رسید
باز گردد این جان بر لب آمده کان نازنین
عیسی مریم صفت بهر علاج جان رسید
کوه غم بر باده ده ای دل که با باد صبا
بر مشمامم بوی خاک مقدم جانان رسید
تلخی دوران به یک سر محو شد از دل مرو
چون نسیمی بر مشامم زان گل خندان رسید
خالد ای مرغ گلستان وفا، بس کن فغان
کان بهار زندگانی خرم و خندان رسید

غزل شماره ۲۷ سوگند به خالی ز رخت گشته پدید


سوگند به خالی ز رخت گشته پدید
سوگند به خطی که به گردش بدمید
سوگند به آن قامت چون سرو چمن
کاندر هوسش عمر به پایان برسید
سوگند به آن فتنه که چشمش گویند
و آنگاه قسم به آن هلال شب عید
سوگند به آن لعل لب و مایۀ جان
هر کس که بديدش لب حسرت بگزید
سوگند به آن طرۀ پرتاب و شکن
سوگند به آن غرۀ میمون و سعید
خالد ز غمت گشته چنان زار و نزار
این بیت نکو صادق حالش گردید
تصحیف برادر پدر همدم اوست
تا بر رخ تو برادر مادر دید

غزل شماره ۲۸ ای به امید وصالت تلخی هجران لذیذ


ای به امید وصالت تلخی هجران لذیذ
آب تیغت در گلو چون قطرۀ حیوان لذیذ
لذت زیبایی خال رخت از دل نرفت
وه که هندو بچه مینو بود چندان لذیذ
گاه مژگانت رباید از کفم دل، گاه خط
در گلستان رخت هم خار و هم ریحان لذیذ
جان من، از دوریت جانم به لب نزدیک شد
هوشمندان جان نپندارند بی جانان لذیذ
یاد خورشید رخت بر دل نماید آن چنان
بنده ای را پرتو خور در تک زندان لذیذ
خار خار غنچۀ پیکان مژگانت به جان
جون تبسم های گل بر بلبل خوشخوان لذیذ
خالدا بر روی زیبایش به فردوسم مخوان
آتش دوزخ مرا صدبار از آن بستان لذیذ

غزل شماره ۲۹ ندارد هیچ کس یاری چو یار من همایون فر


ندارد هیچ کس یاری چو یار من همایون فر
خجسته طلعت و فرخ رخ و ماه و سعید اختر
صنوبر قامتی ،آهو شکاری، کبک رفتاری
سمن بوئی، قمر روئی ، ملک خویی، پری پیکر
جبین مهری، پری چهري، ستمکاری، دل آزاری
شهی سرکش، بتی سر خوش، نگار آتش ، مه انور
به طلعت خور، به سیما مه، به مو سنبل، به خط سبزه
دهان غنچه ، لبان پسته، زبان طوطی، سخن شکر
خجل از گردن و روی و لب و موی و قد اویند
صراحی و گل و صهبای ناب و عنبر و عرعر
برفت از سحر چشم و عشوه ناز و نگار وی
خرد از سر، روان از تن ، شکیب از دل دلم از بر
ز مژگان سیاه و غمزۀ او قتل خالد را
مرتب کرده پیکان و خدنگ و ناوک و خنجر

غزل شماره ۳۰ روزم از هجران شب دیجور شد بار دگر


روزم از هجران شب دیجور شد بار دگر
لاله سان شد دل، ز داغ لاله رخسار دگر
بر دل از بیداد چرخم بود چندان بار غم
داغ غربت بر سر هر بار شد بار دگر
چنگ شد قامت ز درد دوری و از خون دل
تا قدم پیوسته شد بر هر مژه تار دگر
چاک خواهم زد گریبان را چو گل زین غم که شد
نو گل گلزار جانم زیب دستار دگر
غمگسار خویشتن را بی جهت بگذاشتم
مثل هرگز کجا یابیم غمخوار دگر
بی وفائی با وفاداران نه طور عاقلی است
خاصه یاری نیست مانندش وفادار دگر
در خرامش گر ببیند یک نظر کبک دری
تا بود هرگز نخواهد رفت رفتار دگر
پیش مه رویان شوی خالد به رسوائی علم
دل مده زنهار هر ساعت به دلدار دگر

غزل شماره ۳۱ دل پراکنده شد از یاد دلارامی باز


دل پراکنده شد از یاد دلارامی باز
لاله وش شد جگر، از داغ گل اندامی باز
داده ام جان به خیال لب شور انگیزی
دل ربوده ز کفم شیفته بادامی باز
شکرین خنده بتی برده به غارت دینم
کرده در رهگذر هر نگهی دامی باز
هر دم از بهر خدا ، باد صبا از سر لطف
برسانش ز من دلشده پیغامی باز
دهد آیا دگرم دست ز مسعودی بخت؟
که برآید ز لب لعل توام کامی باز
وز پس محنت دوری بنشینیم به هم
کنم از درد جدایی گله هنگامی باز
خالد ار خون خوردم نرگس جادوش چه غم؟
لعل میگون ویم می کند اکرامی باز

غزل شماره ۳۲ بازم افتاد به دل داغ نگاری که مپرس


بازم افتاد به دل داغ نگاری که مپرس
لاله زاری است پر از لاله عذاری که مپرس
گشته جان صید بت تازه شکاری که مگوی
شده دل بستۀ فتراک سواری که مپرس
تا غبار فتن انگیخته در دور قمر
از خطش ره به دل آورده غباری که مپرس
تا برون شد به سفر می کشد از قطرۀ اشک
خون دل دم به دم از دیده قطاری که مپرس
گو دگر میکده را در نگشاید خمار
که مرا هست از آن دیده خماری که مپرس
موسم تیر کنم گریه به حال بلبل
دارم از هجرت گل نالۀ زاری که مپرس
تا شد از خندۀ گل صحن گلستان خالی
سر فرو برده به دل چنگل خاری که مپرس
در نظم گهر اشک جدایی خالد
به هم آورده به امید نثاری که مپرس

غزل شماره ۳۳ مُردم از هجر روی تو ای نازنین فریاد رس


مُردم از هجر روی تو ای نازنین فریاد رس
خون شد دلم از خوی تو ای نازنین فریاد رس
هر سو رود از دیده خون ، جولان کنان آید برون
سروقد دلجوی تو، ای نازنین فریاد رس
دل نافۀ تاتار شد، اشکم همه گلزار شد
هر گوشه ای از کوی تو ، ای نازنین فریاد رس
کی بی رخت بویم سمن، بیزارم از مشک ختن
گر باد آرد بوی تو ، ای نازنین فریاد رس
خالد اگر بی روی تو زیبای بر گل بنگرد
شرمنده باد از روی تو ، ای نازنین فریاد رس

غزل شماره ۳۴ بنازم نازنینی را که شد  از عکس رخسارش


بنازم نازنینی را که شد  از عکس رخسارش
عیان زین سان گلی صد دل کشد قلاب هر خارش
ز اوراقش دو صد یاقوت رمانی بود در کف
شده هر قطرۀ شبنم بر جبین لؤلؤی شهسوارش
دم از لعلش زدن محض پشیمانی است نادانی
همین کافی است باشد نسبتی با روی دلدارش
شده پیراهن فیروزه اش صد پاره و آری
همیشه بدر کامل با کتان این است کردارش
چه نقش است اینکه نقاش ازل بنمود در گلشن
هزاران آفرین بر رشحۀ کلک گهربارش
ز استغنای خوبی با لب صد خنده می آید
به رنگ حور و بوی نافۀ آهوی تاتارش
نماید چون به بازار لطافت روی، می بینی
زلیخاوش به جان صد یوسف مصری خریدارش
دراین موسم زمام اختیار آن کس به کف دارد
که نبود فرق پیش اهل دل با نقش دیوارش
نظر بازی نزیبد خالدا جز با دلارامی
بود پروانه وش شمع و چو گل بلبل گرفتارش

غزل شماره ۳۵ ز شوقت شمع چون پروانه رقاص


ز شوقت شمع چون پروانه رقاص
نه تنها شمع، بل کاشانه رقاص
ز بی تابی عشقش منع دل چند؟
کز آتش چون نگردد دانه رقاص
اگر عشقت به کوه آرد شبیخون
جهد از جای چون دیوانه رقاص
تو در دل ، دل به زلفت در کشاکش
چو جان از عشق خود جانانه رقاص
ز تمکین شیشۀ دل تیره گردد
مودب باش و شو طفلانه رقاص
ز سوز عشق خالد چون نرقصد؟
کزو چون خویش شد بیگانه رقاص

غزل شماره ۳۶ ای ز گلزار جهان شمشاد دلجویت غرض


ای ز گلزار جهان شمشاد دلجویت غرض
در نگارستان هستی صورت رویت غرض
هست از والشمس خورشید رخت مقصود و بس
وز سواد طره ات والیل شد مویت غرض
سجده پیش آدم خاکی کجا کردی ملک
گر نبودی زآن میان محراب ابرویت غرض
تیرهای غمزه ات را از دل دلدادگان
هر طرف بینم فتاده بر سر کویت غرض
نیست تاب اینکه بی پرده ز رویت دم زنم
خوبرویان را ستایم ، روی نیکویت غرض
خندۀ گل، نشأت مل ، جعد سنبل بر زبان
شمۀ خوش، چشم دلکش، تاب گیسویت غرض
خالد ار دم زد ز مشک، ای جان! نگویی این خطاست
چین زلفت مدعا و خال هندویت غرض

غزل شماره ۳۷ خدایا جز تو ما را نیست حافظ


خدایا جز تو ما را نیست حافظ
گدا تا پادشا را کیست حافظ
به محنت خانۀ غربت شب و روز
غریب بی نوا را کیست حافظ
شب تاریک و بی ره در بیابان
من بی رهنما را کیست حافظ
ز موج قلزم زخار خونخوار
خدا را، ناخدا را کیست حافظ
ز دست اندازی شیطان سرکش
من بی دست و پا را کیست حافظ
نباشد رهنما گر لطف عامش
تو می گو خالدا خود کیست حافظ؟

غزل شماره ۳۸ عمر شد در کار ناهموار بر باد ای دریغ


عمر شد در کار ناهموار بر باد ای دریغ
هیچ روزی روی فردا ناورم یاد ای دریغ
می نهم هر دم بهایی بر هوا بیچاره من
قصر اعمالم بود بس سست بنیاد ای دریغ
کرده بر آمرزش حق تکیه، بی باک از گناه
هرگز از قهاری او نایدم یاد ای دریغ
آرزوی دولت ناپایدار این جهان
چند دولتهای جاویدم ز کف داد ای دریغ
در گنه چندان دلیر و در نکویی ناتوان
با چنین بد خوئیم مادر چرا زاد ای دریغ
راه باریک است و شب تاریک و همره دیو و دد
مانده زیر بار عصیان زار و ناشاد ای دریغ
نیکی ناکرده ثبت نامه روز جزا
خالد آلوده چون خواهد شد آزاد ای دریغ

غزل شماره ۳۹ ای که رویت را بود بر مهر تابان صد شرف


ای که رویت را بود بر مهر تابان صد شرف
تیرباران خیال غمزه ات جان را هدف
نسبت ماه دو هفته با رخت از ابلهی است
نی همین نقصانش از رویت خسوف است و کلف
آب حیوان، مهر رخشان در رخت باشد عیان
مشک و عنبر، شهر و شکر، لعل و گوهر در صدف
دسته دسته بسته، رسته سبزه گرد سلسبیل
نقطه نقطه مشک تر بر صفحۀ مه بسته صف
روز و شب دست امیدم در خم زلفین توست
وه درین طول امل عمر عزیزم شد تلف
غبغبم در دست و لب بر لب نهادی روز وصل
زان تخیل گاه جانم بر لب است و گه به کف
خالدا امید شادی بگسل از دنیای دون
لشكر سلطان غم صف صف ستاده هر طرف

غزل شماره ۴۰ باز شد دل به درون نائره افروز فراق


باز شد دل به درون نائره افروز فراق
چون دهم شرح غم و غصۀ جانسوز فراق
خوابم از دیده و صبر از دل و تاب از تن شد
وای من گر همه زین سان گذرد روز فراق
بس که در آرزوی وصل توام غرق خیال
تیر مژگان شمرم ناوک دل دوز فراق
دورم افکند به صد مکر و حیل از در خویش
آه از این مکتبی مسأله آموز فراق
من نه آنم که از وصل تو کنم قطع امید
خرمنم گر همه بر باد دهد سوز فراق
خالد سوخته از هجر تو روزش تار است
شب یلداست برش غره نور روز فراق

غزل شماره ۴۱ الا ای جامۀ صبر از غمت چاک


الا ای جامۀ صبر از غمت چاک
ترحم ، قددنت للموت مرضاک
تو رفتی، لشكر جانهات در پی
فیاطوبی لروح کان یلقاک
به فرقم پای استغنا نهادی
بلندم ساختی الله ابقاک
به سوگند و عهودت دل نبندم
فان الرب بالاخلاف رباک
به فردوسم مخوان زاهد که بی او
لدی اهل النهی ماطاب طوباک
ز خاک ار لاله سان فردا برآیم
ترانی هکذا حیران سیماک
به مژگان می درد خالد پس از مرگ
تجاه اللحد حتی نال مثواک

غزل شماره ۴۲ ای مه و خورشید از رخشنده رخسارت خجل


ای مه و خورشید از رخشنده رخسارت خجل
لعل و یاقوت از لب لعل گهر بارت خجل
آهوی چینی، گل فردوس، طاووس چمن
مانده اند از غمزه و رخسار و رفتارت خجل
محتسب بیهوده زنجیر جنون دارد به کف
زآنکه عالم شد به دام زلف طرارت خجل
گفتمش خواهم کنم مه را به رویت نسبتی
گفت رو رو بوالهوس ، باشی ز گفتارت خجل
گو بیا بنگر چون بنفشه گرد گل
تا شوی ای باغبان از حسن گلزارت خجل
از سر کویت جدا افتاده دارم زندگی
زین گنه هستم به دیدارت ز دیدارت خجل
خالد از درد و غمش افغان و زاری تا به کی؟
ناله کم کن ، شد جهان از نالۀ زارت خجل

غزل شماره ۴۳ به چوگان قضا بادا شکسته دست چوگانم


به چوگان قضا بادا شکسته دست چوگانم
که برهم زد هلال ابروی خورشید تابانم
مرا سودای چوگان بازی اندر سر کجا بودی؟
اگر قلاب مهرش چنگ واکردی ز دامانم
به وجه خونبها بر کف گرفته نقد جان و دل
به امید قبولش از دو دیده گوهر افشانم
غرامت چون توانم داد زخم ابروی او را
که دخل هر دو عالم را به موئی زان چو نستانم
چکد بر برگ نسرینش دمادم لاله زان هر دم
چو غنچه دل پر از خون، همچک گل پاره گریبانم
شفق شد خالد از خون مشرق پیشانی دلبر
قیامت خاست، تا کی زنده ای؟ زاین نکته حیرانم

غزل شماره ۴۴ ز سودای خود ار خطی به کلک شوق بنشانم


ز سودای خود ار خطی به کلک شوق بنشانم
دو صد مجنون کند مشق جنون اندر دبستانم
بگیرد شب پره خورشید را چون آشبان در بر
اگر یک شمه از دل تیرگی غم بر افشانم
گرفتارم به دام دیلمی خوی ستمکاری
رباید دین و دل از مردم و گوید مسلمانم
ندانم در چه کارم چیستم؟ کز حسن بیدادش
گهی چون گل به خنده، گاه چون بلبل در افغانم
اگر هر سو خیال فیلسوفی را کنم پیکی
نشانی از دل گمگشتۀ خود از کجا دانم؟
به محراب هلال ابرویش رو کن دمی خالد
کند شاید ز تیر غمزۀ خونریز قربانم

غزل شماره ۴۵ از بس که ز صهبای هوس بی خود و مستم


از بس که ز صهبای هوس بی خود و مستم
بیرون شده سر رشتۀ ادراک ز دستم
در معرکۀ نفس بسی پای فشردم
بفریفت مرا عاقبت و داد شکستم
هر لحظه پرستید و تبسم بنماید
خواهد که کند رو سیه از عهد الستم
با فضل تو ای مفضل جان بخش خطا پوش
پیوستم و از غیر تو امید گسستم
اضعاف گنه می کنم از توبه خجالت
خالد ز پس بی خودیم توبه شکستم

غزل شماره ۴۶ عاشق و مست و خراب کیستم؟


عاشق و مست و خراب کیستم؟
بیخود از جام شراب کیستم؟
در مذاق آب حیاتم تلخ شد
تشنۀ لعل مذاب کیستم؟
نیم بسمل غرقه اندر خون و خاک
صید چشم نیم خواب کیستم؟
در به در مانند قیس عامری
والۀ شوق جناب کیستم؟
رخت بر بست از دلم صبر و قرار
این چنین در اضطراب کیستم
ز آتش دل سوختم سر تا به پای
ای دریغا من کباب کیستم؟
خالد اندر رقص و حالت ذره سان
در هوای آفتاب کیستم؟

غزل شماره ۴۷ چه دولت بود یا رب دوش من در خواب می دیدم


چه دولت بود یا رب دوش من در خواب می دیدم
که نخل مدعا را پر بر و شاداب می دیدم
سکندر بهر آب زندگی ظلمت برید و من
به تاریکی شب سرچشمۀ آن آب می دیدم
نگه مل، چهره گل، خط سنبل و قد سرو و لب شکر
مژه نشتر وش و کاکل چو مُشک ناب می دیدم
قیامت می نمود از قامت و می گفت قدقامت
به روی خویشتن حیران شده محراب می دیدم
شب یلدا به روی روز رستاخیز شد پیدا
ندانم یا دو زلفت پر ز پیچ و تاب می دیدم
زین تشبیه های نامناسب صد معاذالله
که بالله در جهان مانند او نایاب می دیدم
به خاک پاش می غلتیدم و شکرانه می کردم
تو گویی خویش را بر بستر سنجاب می دیدم
ز شوق شمع رویش جمله اعضایم به رقص آمد
ز هر مویش به بند جان دو صد قلاب می دیدم
ندیدم زآن شب فرخنده صبحی پرتو افکن تر
اگرچه کلبه را بی شمع و بی مهتاب می دیدم
تنم یکباره شد چشم از برای دیدن رویش
به هر عضوی جمال آن گل سیراب می دیدم
اشارت بر بشارت بود خالد خواب دوشینم
که من بیمارم و گلشکر و عناب می دیدم

غزل شماره ۴۸ جانا خدا گواست ز دوریت ققنسم


جانا خدا گواست ز دوریت ققنسم
وقت است کآتشت برد از جای چون خسم
بی یاد رویت ار بزنم یک نفس، خدا
بندد چو مهره ششدر دور مسدسم
پرسش نکردیم تو به غفلت، گمان مبر
شرمندۀ تلطف آن روح اقدسم
من بی وفا و غافل و سرکش نیم، ولی
حیران کار گنبد وچرخ مقرنسم
در روی دهر نیست زبان آوری چو من
تحریر مدعای ترا گنگ و اخرسم
هر سو که بنگرم پی تسهیل مشکلی
عالم مساعد است و به کار تو بی کسم

غزل شماره ۴۹ چون کنی از لعل لب میل شکر ریختن


چون کنی از لعل لب میل شکر ریختن
هر طرف ارزان شود جان به لب آویختن
خنده زنان هر زمان می نگری بر فلک
عقد ثریا شود مایل به گسیختن
مه همه تن رو شده چون نگرد بر رخت
نیست ورا چاره ای غیر زبگریختن
از مژه ات ای صنم گشته مشبک تنم
نادره پرویز نیست بهر شکر بیختن
دیدۀ مستت فکند شور به دور قمر
بر سر کویت ز بس خون جگر ریختن
پاسخ تلخت به لب وه که چه شیرین بود
لذت شکر گرفت زهر ز آمیختن
شکوه مکن خالد از نرگس فتان او
عادت مستان بود فتنه برانگیختن

غزل شماره ۵۰ نشتر فولاد یا مژگان دلدار است این


نشتر فولاد یا مژگان دلدار است این
نشأت می یا نگاه چشم بیمار است این
ژاله بر گل یا خوی خجلت ز شرم روی دوست
یا عرق بر جبهۀ شوخ ستمکار است این
کلک مانی ریخت بر برگ سمن مشک ختن
یا خط نو سرزده از روی دلدار است این
شمس خاور بر سر سروسهی بگرفت جای
یا بلا یا خود همین بالا و رخسار است این
هست این یاقوت کان، یاقوت جان بیدلان
آب حیوان یا لب لعل شکر بار است این
قطرۀ آب بقا یا رشحۀ چاه زنخ
سیب بستان ارم یا غبغب یار است این
کیست این کز نغمۀ جانکاه او دل می رود
خالد دلسوخته یا بلبل زار است این