از بس که ز صهبای هوس بی خود و مستم
بیرون شده سر رشتۀ ادراک ز دستم
در معرکۀ نفس بسی پای فشردم
بفریفت مرا عاقبت و داد شکستم
هر لحظه پرستید و تبسم بنماید
خواهد که کند رو سیه از عهد الستم
با فضل تو ای مفضل جان بخش خطا پوش
پیوستم و از غیر تو امید گسستم
اضعاف گنه می کنم از توبه خجالت
خالد ز پس بی خودیم توبه شکستم