مناجات شماره ۹۶  


الهی!‏
درسر،گریستنی دارم دراز!‏
ندانم که از حسرت گریم یا از ناز!‏
گریستن از حسرت،نصیب یتیم است،
وگریستن شمع،بهرۀ ناز!‏
از ناز گریستن چون بود؟
این قصّه ایی است دراز!‏

مناجات شماره ۹۷  


الهی!‏
جوی تو روان و مرا تشنگی تا کی؟
این چه تشنگی است؟و قدح ها می بینم پیاپی!‏
زین نادره تر که را بود هرگز حال؟
من تشنه وپیش من روان آب زلال!‏
عزیز دوگیتی!چند نهان شوی و چند پیدا؟
دلم حیران گشت و جان شیدا!‏
تا کی این استتار و تجلّی؟
آخر کی بود آن تجلّی جاودانی؟

مناجات شماره ۹۸


الهی!‏
جلال عزت توجای اشارت نگذاشت،
محو واثبات تو،راه اضافت برداشت،
تا گم گشت هرچه رهی در دست داشت.‏
الهی!‏
زانِ تو می فزود،وزان رهی می کاست،تا آخر همان ماند،
که اوّل بود راست.‏
محنت همه در نهاد آب و گل ماست.‏
پیش از دل وگِل چه بود؟آن حاصل ماست.‏

مناجات شماره ۱۰۱


الهی!‏
دانی به چه شادم؟به آنک نه به خویشتن،به تو افتادم!‏
الهی!‏
توخواستی،نه من خواستم!‏
دوست بر بالین دیدم چو از خواب برخاستم!‏

مناجات شماره ۱۰۲  


الهی!‏
این چه بتر روزی است؟
ترسم که مرا ازتو جز از حسرت نه روزی است!‏
الهی!‏
می لرزم از آنک نیَرزَم!‏
وزانک نیرزم چه سازم؟
جز ازآنک می سوزم،
تا از این افتادگی برخیزم.‏
الهی!‏
ازبخت خود چون پرهیزم؟واز بودنی کجا گریزم؟
وناچاره را چه آمیزم؟و در هامون کجا گریزم؟
الهی!‏
کان حسرت است این دل من!‏
مایۀ درد و غمت این تن من!‏
نیازم گفت که:این همه چرا بهرۀ من،
نه دست رسد مرا به معدن ِ چارۀ من!‏
مرا تا باشد این درد نهانی،
تو را جویم، که درمانم تو دانی!‏

مناجات شماره ۱۰۳  


ای بوده وهست وبودنی،گفتت شنیدنی!‏
مهرت پیوستنی و خود دیدنی!‏
ای نور دیده و ولایت دل و نعمت جان!‏
عظیم شأنی و همیشه مهربان!‏
نه ثنای تو را زبان،نه یافت تو را درمان!‏
ای هم شغل دل و هم غارت جان!‏
برآر خورشید شهود،یکبار از افق عیان!‏
واز ابر جود،قطره یی چند بر ما باران!‏

 

مناجات شماره ۱۰۴


الهی!‏
ای گشایندۀ زبان های مناجات گویان!‏
و انس افزای خلوت های ذاکران!‏
و حاضر نفس های راز داران!‏
جز از یاد کرد تو همراه ما نیست،
وجز از یادداشتِ تو ما را زاد نیست.‏

مناجات شماره  ۱۰۵


الهی!‏
معنی دعوی ِ صادقانی!‏
فروزندۀ نفس های دوستانی!آرام دل غریبانی!‏
چون در میان جان حاضری،
از بی دلی می گویم که کجایی!‏
زندگانی ِجانی و آیین ِ زبانی!‏
به خود از خود ترجمانی!‏
به حقّ تو بر تو،
که ما را در سایۀ غرور ننشانی،
وبه وصال خود رسانی!‏
وجز از تو،به تو دلیل و رهنمای نیست!‏
خدایا،
نظر کن در حاجت کسی،کش جز از یک حاجت نیست!‏

 

مناجات شماره ۱۰۶


الهی!‏
به هر صفت که هستم،به هرخواست تو موقوفم!‏
به هرنام که مرا خوانند،
به بندگی تو معروفم!‏
تا جان دارم،
رخت از این کوی برندارم!‏
او که تو آن ِ اویی،بهشت او را بنده است!‏
او که تو در زندگانی اویی،جاوید زنده است!‏
الهی!‏
گفت تو راحتِ دل است،‏
ودیدار تو زندگانی جان!‏
زبان به یاد تو نازد،
و دل به مهر وجان به عیان!‏

مناجات شماره ۱۰۷


الهی!‏
ارتو فضل کنی،‏
ازدیگران چه داد و چه بیداد؟
ورتو عدل کنی،پس فضل دیگران چون باد؟

 

مناجات شماره  ۱۰۸


الهی!‏
آنچه من از تو دیدم،دوگیتی بیاراید،
عجب این است که جان من از بیم داد تو می نیاساید!‏

مناجات شماره  ۱۰۹  


الهی!‏
چند نهان باشی و چند پیدا؟
که دلم حیران گشت و جان شیدا!‏
تا کی از استتار و تجلّی؟
کی بُود آن تجلّی ِ جاودانی؟
الهی!‏
چند خوانی و رانی؟
بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز،تو مانی!‏
تا کی افکنی وبرگیری؟
این،چه وعد است بدین درازی و این دیری؟سبحان الله!‏
مارا براین درگاه همه نیاز!‏
روزی چه بود که قطره ایی از شادی بر دل ما ریزی؟
تاکی مارا می آب وآتش بر هم آمیزی؟
ای بخت ما ازدوست رستخیزی!‏

مناجات شماره ۱۱۰


روزگاری او را می جستم،خود را می یافتم،
اکنون خود را می جویم،او را می یابم.‏
ای حجّت را یاد واُنس را یادگار!‏
چون حاضری،این جستن به چه کار؟
الهی!‏
یافته می جویم،با دیده ور می گویم:‏
که دارم؟چه جویم؟که می بینم؟چه گویم؟
شیفتۀ این جست وجویم!گرفتار این گفت وگویم!‏
ای پیش از هرروز،وجدا از هرکس!‏
مرا دراین سور،هزار مطرب نه بس!‏

 

مناجات شماره۱۱۱


الهی!‏
به عنایت ازلی،تخم هدایت کاشتی،
به رسالت انبیا آب دادی،
به معنویّت و توفیق پروردی،به نظر خود به برآوردی!‏
خداوندا!‏
سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری!‏
وکِشتۀ عنایت ازلی را به رعایتِ ابدی مدد کنی!‏

مناجات شماره ۱۱۲  


الهی!‏
گاه گویم که در قبضۀ دیوم،از بس پوشش که بینم!‏
باز ناگاه!نوری تابد که جمله بشریّت در جنب آن ناپدید بود!‏
الهی!‏
چون عین هنوز منتظر عیان است،
این بلای دل چیست؟
چون این طریق همه بلاست،
چندین لذّت چیست؟
الهی!‏
گاه ازتو می گفتم وگاه می نیوشیدم.‏
میان جرم خود،به لطف تو می اندیشیدم.‏
کشیدم. آنچه کشیدم،
همه نوش گشت،چون آوای قبول شنیدم!‏

 

مناجات شماره ۱۱۳


الهی!‏
آنچه ناخواسته یافتنی است،خواهندۀ بدان کیست؟
وآنچه از پاداش برتر است،سؤال در جنب آن چیست؟
الهی!‏
دانش وکوشش،محنت آدمی است.‏
و بهرۀ هریکی از تو به سزا،کردِ ازلی است.‏

مناجات شماره ۱۱۴  


الهی!‏
دردی است مرا،که بهی مباد!‏
این درد مرا،صواب است!‏
با دردمندی به درد،خرسند،کسی را چه حساب است؟
الهی!‏
قصّه این است که برداشتم،
این بیچارۀ درد زده را چه جواب است؟‏

مناجات شماره ۱۱۵  


خداوندا!‏
عابدان،وصف بزرگواری تو شنیدند،
گردن ها بسته کردند.‏
سلطانان وصفِ علای تو شنیدند،
ازبیم قهر تو گردن نهادند.‏
عاصیان،صفت رحمت تو شنیدند،امیدها دربستند.‏

 

مناجات شماره ۱۱۶


الهی!‏
گاهی به خود نگرم،گویم ازمن زارتر کیست؟
گاهی به تو نگرم،گویم ازمن بزرگوارتر کیست؟
بنده چون به فعل خود نگرد،به زبان ِتحقیر از کوفتگی وشکستگی گوید:‏
                پُرآب دو دیده وپُرآتش جگرم!‏
                پُر باد دو دستم وپُر ازخاک سرم!‏
چون به لطف الهی و فضلِ ربّانی نگرد،‏
به زبان شادی و نعمت آزادی گوید:‏
‏                چه کند عرش که اوغاشیۀ من نکشد؟‏
‏                چون به دل غاشیۀ حکم و قضای تو کشم.‏
‏                بوی جان آیدم از لب،چو حدیث تو کنم،‏
‏                شاخ عِز رویَدم از دل،چو بلای تو کشم.‏‎

مناجات شماره ۱۱۷


من چه دانستم که برکشتۀ دوستی قصاص است؟
چون بنگرستم این معاملت،تو را با خاص است!‏

مناجات شماره ۱۱۸   


الهی!‏
درسر،گریستنی دارم دراز!‏
ندانم که ازحسرت گریم یا از ناز!‏
گریستن یتیم،ازحسرت است،
وگریستن شمع،بهرۀ ناز!‏
ازناز گریستن چون بود؟این قصّه یی است دراز!‏

مناجات شماره ۱۱۹


الهی!‏
آمدم با دو دست تهی!بسوختم بر امیدِ روز ِ بهی!‏
چه بود اگر ازفضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی؟

مناجات شماره ۱۲۰  


الهی!‏
وصف تو نه کار زبان است.‏
عبارت از حقیقتِ یافت تو بهتان است.‏
با صولت وصال،
دل و دیدار را چه توان است؟
حسن تو فزون است زبینایی من!‏
راز تو برون است ز دانایی من!‏

مناجات شماره ۱۲۱


ای کارندۀ غم پشیمانی در دل های آشنایان!‏
ای افکندۀ سوز در دل های تائبان!‏
ای پذیرندۀ گناهکاران ومعترفان!‏
کس بازنیامد،تا باز نیاوردی.‏
وکس راه نیافت،
تا دست نگرفتی،
دست گیر،که جزتو دستگیر نیست!‏
دریاب،که جز زتو پناه نیست!‏
وسؤال ما را جز تو جواب نیست!‏
ودرد ما را جز ز تو دارو نیست!‏
و از این غم ما راجز از تو راحت نیست!‏

مناجات شماره ۱۲۲


الهی!‏
تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی،
تاقومی را به شراب اُنس مستان کردی،
قومی را به دریای دهشت غرق کردی!‏
ندا ازنزدیک شنوانیدی،ونشان ازدور دادی!‏
رهی رابازخواندی،وانگه خود نهان گشتی!‏
ازورای پرده خود را عرضه کردی،
وبه نشان عظمت،خود را جلوه کردی،
تا آن جوانمردان را در وادی دهشت گم کردی،
وایشان را در بی طاقتی سرگردان کردی!‏
این چیست که با آن بیچارگان کردی؟
داورِ آن نفیرخواهان تویی!و داد دهِ آن فریاد جویان تویی!‏
و دیّتِ آن کشتگان تویی!‏
ودستگیر آن غرق شدگان تویی!و دلیل آن گمشدگان تویی!‏
تا آن گمشده کجا با راه آید؟
وآن غرق شده کجا با کران افتد؟
و آن جان های خسته کی بیاساید؟
وآن قصّۀ نهانی را کی جواب آید؟
وآن شب انتظار ایشان را کی بامداد آید؟‏

مناجات شماره ۱۲۳  


الهی!‏
تو آنی که نور تجلّی بر دل های دوستان تابان کردی!‏
چشمه های مِهر در سرهای ایشان روان کردی!‏
و آن دل ها را آیینۀ خود ومحلّ صفا کردی!‏
تودرآن پیدا،وبه پیدایی ِخود در آن دوگیتی ناپیدا کردی!‏
ای نوردیدۀ آشنایان ، وسور دل دوستان!‏
وسرور جان نزدیکان!‏
همه تو بودی وتویی!‏
نه دوری،تا جویند،
نه غایبی،تا پرسند،نه تورا جزبه تو یادند!‏

 

مناجات شماره ۱۲۴


الهی!‏
هرچه می نشان شمردم،پرده بود.‏
وهرچه بی مایه دانستم،بیهوده بود.‏
الهی!‏
یک بار این پردۀ من ازمن بدار! وعیبِ هستی من ازمن وادار!‏
ومرا دردست کوشش بمگذار!‏
الهی!‏
کرد ما گِرد ما در میار!‏
وزیان ما از ما وادار!‏
ای کردکار نیکوکار!‏
آنچه بی ما ساختی،بی ما راست دار!‏
وآنچه تو بر ما تاوی به ما مسپار!‏

مناجات شماره ۱۲۵  


الهی!‏
راهم نمای به خود!و باز رهان مرا از بند خود!‏
ای رساننده!‏
به خود برسانم که کس نرسید به خود!‏
الهی!‏
یادتو عیش است ومهرتوسوراست!‏
شناخت تو ملک است و یافت تو سرور!‏
محبّت تو روح ِ روح است و قرب تو نور!‏
جویندۀ تو کشتۀ با جان است و یافت تو رستخیز بی صور!‏

 

شادباش


بانگ ِ خروس از سرای دوست برآمد
 خیز و صفا کن که مژدۀ سحر آمد
 چشم ِ تو روشن
 باغ ِ تو آباد
 دست مریزاد
 همت ِ حافظ به همره ِ تو که آخر
 دست به کاری زدی و غصه سر آمد
 بخت ِ تو برخاست
 صبح ِ تو خندید
 از نفست تازه گشت آتش ِ امید
 وه که به زندانِ ظلمت ِ شب ِ یلدا
 نور ز خورشید خواستی و برآمد
 گل به کنار است
 باده به کار است
 گلشن و کاشانه پر ز شور ِ بهار است
 بلبل ِ عاشق بخوان به کام ِ دل ِ خویش
 باغ ِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
 جام ِ تو پرنوش
 کام ِ تو شیرین
 روز ِ تو خوش باد
 کز پس ِ آن روزگار ِ تلخ تر از زهر
 بار ِ دگر روزگار ِ چون شکر آمد
 رزم ِ تو پیروز
 بزم ِ تو پر نور
 جام به جام ِ تو می زنم ز ره دور
شادی ِ آن صبح ِ آرزو که ببینم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد

بازگشت


بی مرغ آشیانه چه خالی است
 خالی تر آشیانۀ مرغی
کز جفت ِ خود جداست !
 آه ، ای کبوتران ِ سپید ِ شکسته بال
 اینک به آشیانۀ دیرین خوش آمدید
 اما دلم به غارت رفته است
 با آن کبوتران که پریدند
 با آن کبوتران که دریغا
 هرگز به خانه بازنگشتند

آزادی


ای شادی !
 آزادی !
 ای شادی ِ آزادی !
روزی که تو بازآیی
 با این دل ِ غم پرورد
 من با تو چه خواهم کرد ؟
 غم هامان سنگین است
 دل هامان خونین است
 از سر تا پامان خون می بارد
 ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
 ما سر تا پا دردیم
 ما این دل ِ عاشق را
 در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم
 وقتی که زبان از لب می ترسید
 وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
 حتی ، حتی حافظه از وحشت ِ در خواب سخن گفتن می آشفت
 ما نام ِ تو را در دل
 چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچۀ تاریکی
 شب از پی ِ شب می رفت
 و هول سکوتش را
 بر پنجرۀ بسته فرو می ریخت
 ما بانگ ِ تو را با فوران ِ خون
 چون سنگی در مرداب
 بر بام و در افکندیم
 وقتی که فریب ِ دیو
 در رخت ِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
 ما رمز ِ تو را چون اسم ِ اعظم
 در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
 از سیمرغ از خورشید
 می گفتیم.
 از روشنی از خوبی
 از دانایی از عشق
 از ایمان از امید
 می گفتیم.
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
 آن بذر که در خاک چمن می شد
 آن نور که در آینه می رقصید
 در خلوت ِ دل با ما نجوا داشت
 با هر نفسی مژدۀ دیدار ِ تو می آورد
 در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
 ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم:
 آزادی!
آزادی !
 آزادی !
آن شب ها، آن شب ها ، آن شب ها
آن شب های ظلمت ِ وحشت زا
 آن شب های کابوس
 آن شب های بیداد
 آن شب های ایمان
 آن شب های فریاد
 آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
 آزادی !
 آزادی !
 آزادی !
 می گفتم :
 روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را
 چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت
 وین بیرق ِ خونین را
 بر بام ِ بلند ِ تو
 خواهم افراشت
 می گفتم :
 روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
 چون دسته گل ِ سرخی
 در پای تو خواهم ریخت
 وین حلقۀ بازو را
 در گردن ِ مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی !
 بنگر !
 آزادی !
 این فرش که در پای تو گسترده است
 از خون است
 این حلقۀ گل خون است
 گل خون است ...
ای آزادی !
 از ره ِ خون می آیی
 امّا
 می آیی و من در دل می لرزم :
 این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
 این چیست که در پای تو پیچیده است ؟
 ای آزادی !
 آیا
با زنجیر
 می آیی ؟ ...

مناجات شماره ۱۲۶   


الهی!‏
نه جز ازشناخت تو شادی است،نه جز از یافت تو زندگانی!‏
زندگانی بی تو مردگی است،
و زندۀ به تو هم زنده و هم زندگانی است!‏

مناجات شماره ۱۲۷  


ای یافته ویافتنی!‏
از مست چه نشان دهند جز بی خویشتنی؟
همه خلق را محنت از دوری است،واین بیچاره از نزدیکی!‏
همه راتشنگی از نایافت ِآب است،
وما ازسیرابی!‏
الهی!‏
همه دوستی میان دو تن باشد،سه،دیگر درنگنجد.‏
دراین دوستی،همه تویی،
من درنگنجم!‏
گر این کار سر ازمن است،
مرا بدین کار نه کار!‏
ورسرازتوست، همه تویی!‏
من فضولی را به دعوی چه کار؟!‏

مناجات شماره ۱۲۸


الهی!‏
ازکجا بازیابم من،آن روز که تو مرا بودی ومن نبودم؟
تا باز بدان روز رسم،میان آتش و دودم!‏
اگر به دوگیتی آن روز من یابم،پرسودم!‏
وربود خود را دریابم،به نبود خود خشنودم!‏

 

مناجات شماره ۱۲۹  


الهی!‏
ای دانندۀ هرچیز!‏
وسازندۀ هرکار!‏
و دارندۀ هرکس!‏
نه کس را با تو انبازی،ونه کس را ازتو بی نیازی.‏
کار به حکمت می اندازی، وبه لطف می سازی.‏
نه بیداد است ونه بازی!‏
الهی!‏
نه به چرایی کار تو،بنده را علم،ونه بر تو کس را حکم!‏
سزاها تو ساختی،و نواها تو ساختی!‏
نه از کسی به تو،نه از تو به کس!‏
همه ازتو به تو،همه تویی و بس.‏

مناجات شماره ۱۳۰


الهی!‏
تورا آن کس بیند،که تورا در ازل دید.‏
و وی تو را دیدکه،دو گیتی او را ناپدید.‏
وتو را او دید که نادیده پسندید.‏

 

مناجات شماره ۱۳۱  


الهی!‏
برهزاران عقبه بگذرانیدی،و یکی ماند.‏
دل من خجل ماند،
ازبس که تورا خواند!‏
الهی!‏
به هزاران آب بشستی،تا آشنا کردی دوستی!‏
ویک شستنی ماند:‏
آنکه مرا ازمن بشوی،
تا ازپس خود برخیزم،و تو مانی!‏
الهی!‏
هرگز منما روزی بی محنت خویش،
تاچشم بازکنم و خود را نبینم در پیش.‏

مناجات شماره  ۱۳۲   


الهی!‏
نصیب این بیچاره از این کار،همه درد است!‏
مبارک باد،که مرا این درد سخت درخور است!‏
بیچاره آن کس که از این درد فرد است!‏
حقا که هرکه بدین درد ننازد،ناجوانمرد است!‏

مناجات شماره ۱۳۳   


الهی!‏
تو آنی که از احاطتِ اوهام بیرونی!‏
و از ادراک عقول مصونی!‏
نه محاط ظنونی،نه مدرک عیونی!‏
کار ساز هرمفتون،و فرح رسان هر محزونی!‏
درحکم،بی چرا،و در ذات،بی چند،
ودر صفات،بی چونی!‏
‏       تو لالۀ سرخ و لؤلؤمکنونی!      من مجنونم،تو لیلی مجنونی!‏
‏       تو مشتریان با بضاعت داری      با مشتریان بی بضاعت چونی؟‏

مناجات شماره ۱۳۴  


ای خداوندی که در دل دوستانت،
نورعنایت پیداست!‏
جان ها در آرزوی وصالت،
حیران وشیداست!‏
چون تومولا،که راست؟
چون تو دوست کجاست؟
هرچه دادی،نشان است،
وآیین فرداست.‏
آنچه یافتیم،پیغام است،
وخلعت برجاست.‏
نشانت،بی قراری ِدل وغارت جان هاست.‏
خلعتِ وصال،در مشاهدۀ جلال چه گویم که چون است؟
‏    روزی که سر ازپرده برون خواهی کرد‏
‏                      دانم که زمانه را زبون خواهی کرد!‏
    ‏ گر زیب و جمال ازاین فزون خواهی کرد‏
‏                      یارب!چه جگرهاست که خون خواهی کرد!‏

مناجات شماره ۱۳۵   


الهی!‏
نالیدن من از درد،ازبیم زوال درد است.‏
او که از زخم دوست بنالد،
در مهر دوست،نامرد است.‏

مناجات شماره ۱۳۶   


ای یادگار جان ها!و یاد داشتۀ دل ها!‏
ویاد کردۀ زبان ها!به فضل خود،ما را یاد کن!‏
وبه یاد لطفی،مارا شاد کن!‏
ای قائم به یاد خویش،وزهر یاد کنندۀ به یاد خود،پیش!‏
یاد توست که تو را به سزا رسد،
ورنه از رهی چه آید که تو را سزد!‏
الهی!‏
تو به یاد خودی ومن به یاد تو!‏
توبرخواست خودی ومن بر نهادِ تو!‏

مناجات شماره ۱۳۷   


الهی!‏
به قدر تو نادانم،و سزات را ناتوانم.‏
دربیچارگی خود سرگردانم،و روز به روز بر زیانم!‏
چون منی،چون بود؟چنانم!‏
واز نگرستن در تاریکی به فغانم!‏
که برهیچ چیز هست ما ندانند ندانم!‏
چشم به روزی دارم که تو مانی و من نمانم!‏
چون من کیست گر آن روز ببینم!‏
ور ببینم،جان فدای آنم!‏

مناجات شماره ۱۳۸


ای نا دریافته،یافته،و نادیده عیان!‏
ای درنهانی پیدا،ودر پیدایی نهان!‏
یافتِ تو،روز است،که خود برآید ناگاهان!‏
یابندۀ تو نه به شادی پردازد،نه به اندُهان!‏
به سربر مارا،کاری که ازآن عبارت نتوان!‏

گوشمال پنجۀ عشق


خدای را که چو یاران نیمه راه مرو
تو نور دیدۀ مایی به هر نگاه مرو
تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است
به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
به زیر خرقۀ رنگین چه دام ها دارند
تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
مرید پیر دل خویش باش ای درویش
وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی
تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
چو راست کرد تو را گوشمال پنجۀ عشق
به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه، قدر خود بشناس
به دست بوسی این بندگان جاه مرو
گناه عقدۀ اشکم به گردن غم توست
به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
چراغ روشن شب های روزگار تویی
مرو ز آینۀ چشم سایه، آه مرو

سرای سرود


دگر نگاه مگردان در آسمان کبود
کبوتران تو پر خسته آمدند فرود
به هر چه می نگرم با دریغ و بدرود است
شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود
دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب
چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود
چه نقش ها که به خون جگر زدیم و دریغ
کز آن پرند نگارین نه تار ماند و نه پود
سخن به سینۀ تنگم نمی زند چنگی
که گور گریۀ خاموش شد سرای سرود
چه رفت بر سر آن شهسوار دشت شفق
که خون همی چکد از سم این سمند کبود
بود که خرمن خاکسترش به باد رود
چو تنگ شد نفس آتش از تباهی دود
مباد سایه که جانت بماند از رفتار
که در روندگی دایم است هستی رود
تو را که گوش دل است و زبان جان خوش باش
که نازکان جهان راست با تو گفت و شنود

سیاه و سپید


شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آسمان سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شدستارۀ صبح
ببین کز این شب ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
سزاست گر برود رود خون ز سینۀ دوست
که برق دشنۀ دشمن ندید و دست پلید
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سیاه که آیینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

چندمین هزار امید بنی آدم


گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
گر چشم باغ گریۀ تاریک من ندید
ای گل ز بی ستارگی شبنم است این
پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت
پایان شام پیلۀ ابریشم است این
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
جانم بسوختی و هنوزت کم است این
آه از غمت که زخمۀ بی راه می زنی
ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این
یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
آری سیاه جامۀ صد ماتم است این

هست ای ساقی


شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی
نماند جز من و چشم تو مست ای ساقی
من شکسته سبو چاره از کجا جویم
که سنگ فتنه سر خم شکست ای ساقی
صفای خاطر دردی کشان ببین که هنوز
ز داشت نکشیدند دست ای ساقی
ز رنگ خون دل ما که آب روی تو بود
چه نقش ها که به دل می نشست ای ساقی
در این دو دم مددی کن مگر که برگذریم
به سر بلندی از این دیر پست ای ساقی
شبی که ساغرت از می پر است و وقت خوش است
بزن به شادی این غم پرست ای ساقی
چه خون که می رود اینجا ز پای خسته هنوز
مگو که مرد رهی نیست، هست ای ساقی
روا مدار که پیوسته دل شکسته بود
دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی

کمند مهر


چو شبروان سرآسیمه، گرد خانه مگرد
تو خود بهانۀ خویشی پی بهانه مگرد
تو نور دیدۀ مایی به جای خویش در آی
چنین چو مردم بیگانه گرد خانه مگرد
تویی که خانه خدایی بیا و خود را باش
برون در منشین و بر آستانه مگرد
زمانه گشت و دگر بر مدار بی مهری است
تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد
چو تیر گذشتی ز هفت پردۀ چشم
کنون که در بن جانی پی نشانه مگرد
به هوش باش که هرنقطه دام دایره ای است
تو در هوای رهایی دراین میانه مگرد
کمند مهر نکردی ز گیسوان بلند
دگر به گرد سر من چو تازیانه مگرد
تو شعر گمشدۀ سایه ای، شناختمت
به سایه روشن مهتاب خامشانه مگرد