ای خداوندی که در دل دوستانت،
نورعنایت پیداست!‏
جان ها در آرزوی وصالت،
حیران وشیداست!‏
چون تومولا،که راست؟
چون تو دوست کجاست؟
هرچه دادی،نشان است،
وآیین فرداست.‏
آنچه یافتیم،پیغام است،
وخلعت برجاست.‏
نشانت،بی قراری ِدل وغارت جان هاست.‏
خلعتِ وصال،در مشاهدۀ جلال چه گویم که چون است؟
‏    روزی که سر ازپرده برون خواهی کرد‏
‏                      دانم که زمانه را زبون خواهی کرد!‏
    ‏ گر زیب و جمال ازاین فزون خواهی کرد‏
‏                      یارب!چه جگرهاست که خون خواهی کرد!‏