لوح مزار نگون بخت مردي كه ناگهان مُرد و جوان

مردي كه در اين گوشه به خاك است تنش
دق كرد و جوانمرگ شد از دست زنش
اي رهگذر آهسته،كه خونين دل او
لرزد به تنش هنوز و تن در كفنش

زن گرچه كنون رخت عزايش به بر است
امّا به دل از عروس هم شادتر است
خوش رقصد و شنگد و در اين سترِ سياه
«بشتاب كه آزاد شدم!» مستتر است

مردِ تو چرا جوان شتابد در خاك؟
از ننگ تو تا نجات يابد در خاك
دست از سر مردِ مُرده يردار، اي زن
بگذار كه آسوده بخوابد در خاك!

دِلِستان

افسرده و پژمرده و آزرده دلم
مشتي است زخشم و كين گره كرده دلم
جز نيك نكرده و بد آورده دلم
دل مرده دلم،واي،چه دل مرده دلم!

صد خشم به خون فشرده را ماند دل
آتشكدۀ فسرده را ماند دل
پُر مار گزنده غم،تهي از شادي
ويرانۀ گنج برده را ماند دل

خاكستر خون و آتش مرده دلم
چون دوزخي از خشم فرو خورده دلم
آبشخور خود جويِ جگر كرده دلم
وز خون جگر سبوسبو برده دلم

دو رباعي

اي كاش حقيقتم پناهي مي داد
بيرون زخودم فسانه راهي مي داد
آنم نه و زين ملول،پس كاش كه مرگ
زين عمر عبث گريزگاهي مي داد

قانون حكيم دهر،در پيشِ من است
هم مرهم و هم زخم ِ دلِ ريشِ من است
پرسي ز من اهل دلي:كيشِ تو چيست؟
آزادگي و صلح و صفا كيش من است

شمعدان

چون شمعمم و سرنوشت روشن خطرم
پروانۀ مرگ پر زنان دورِ سرم
چون شرط اجل بر سر از آتش تبرم
خصم افكند آوازه كه با تاجِ زرم!

اكنون كه زبان شعله ورم نيست چو شمع
وز عمر همين شبيم باقي است چو شمع
فيلَم نه به ياد هيچ هندُستاني
پس بر سرم آتشين كجك چيست چو شمع؟

از آتشِ دل شب همه شب بيدارم
چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم
از روز دلم به وحشت،از شب به فغان
وز بود و نبوِد خويشتن بيزارم

تو و من

از آتشكان، چون تو جهانخواري نيست
زور و زر خورشيد برت باري نيست
تنها نه چو تو درنده خو،هاري نيست
از تو به زبان گزنده تر ماري نيست

از بر بادان سبك چو من خواري نيست
خاشاك صفت در بنه ام باري نيست
مسكين تر از اين خس كه منم، خاري نيست
امّا به دلي ز دستم آزاري نيست

رباعي

سويت چو كمند عشق و بخت افكنديم
تف بر سر تاج و روي تخت افكنديم
اين خرقه و تخته پوست ديديم و به شوق
از خويش فرود آمده ، رخت افكنديم

موديتا(شادي در سلوك بودايي)

ويرانگر خود عاقبت آباد شود
رهرو باشد،روشنِ آزاد شود
از شاديِ دوست شاد گشتن سهل است
از شاديِ دشمنانِ خود شاد شود

 

رباعي چار مَنَه

من شهد چشم،كَبَست نتوانم ديد
من مردم زشت و پست نتوانم ديد
من مي خواهم كه هر چه بايد باشد
من دهر چنين كه هست نتوانم ديد

دو رباعي در يك معني

با مرگ مپندار كه نابود شوي
يا آتشي افتد به تَنَت ، دود شوي

چون بود خوراكت زتنِ پيشينان
در كشتِ پسينان تو هم كود شوي

با مرگ مبادا كه به ترديد افتي
چون در خاكت كنند و از ديد افتي
زادي زهمين مادر و چون رفتي باز
در چرخۀ آب و خاك و خورشيد افتي

رفتند به ماه و...

رفتند به ماه و صد سخن آوردند
تصوير و گپِ سرّ و عَلَن آوردند
اي رنجبرِ باركشِ خاك نشين
امّا چه براي تو و من آوردند؟

ما باز همان...

ما باز همان بار كش و خار كَنيم
كالاخركان و جان فروشان فَنيم
محكوم بخور نمير و مي مير و بِدَم
بازيچۀ تصوير و صدا و سخنيم

رباعي

از باغِ گل و سبزه خسي نيز نماند
ناكس چه بسا ماند و كسي نيز نماند
افسوس كه افسوس خوران محو شدند
فرياد كه فريادرسي نيز نماند

دو رباعي

مي كآرندت خوب بجوشان و مجوش
تا ميكربش را بكشي،نيك بكوش
حتي عرقش پر از سموم است امروز
آب آتشِ از زغال بگذشته بنوش

از صافيِ پُر زغال طبّي كه چكيد
خود نوش و بنوشان،نه به حدّ تركيد
وقتي كه نبود،بايد آنگه چه كنم؟

آنگه چو من سماق بايست مكيد

منطق يخ

سرماي شمال روس بر ما نخورد
از منطق يخ لطمه به دريا نخورد
تازي خُشكد چو يخ زبون،ني دهقان
خورشيد به قطب نيز سرما نخورد

عبرت

سرگيج و خمار و خسته خوارم امروز
از مجلسِ دوش،يادگارم امروز
بر مركبِ مي سوار بودم ديشب
كاين گونه پياده شرمسارم امروز

 

آشتی

بعد از دو سه لحظه گفت وگو،بُردم دست
در زلفش و حرمت مزاحم بشکست
وقتی لب شیرینش می بوسیدم
اَخمِ مَلَسی بین دو ابروش نشست

جمال حق

در چهره جمالِ حق پدید است او را
چون حق به کمال آفرید است او را
طفلی است که صد ذروه نشین پیر مراد
«گو قافیه ذال شو»مرید است او را

سه رباعی در یک تسلیت


                                                                    برای درگذشت مادر جناب دکتر خانلری
ای فضل وادب را پدری افسر تو
گفتند که رفت از جهان مادر تو
گیراد تسلی دل غم پرور تو
امید که باشد این غم آخر تو


هرچند که رفت مادرت چون پدرت
گشتی به یتیمی چو درخشان گهرت
لیک او چو تو زاد جاودان در تو زِیَد
چونانکه تو در زادۀ ذوق و هنرت


باری غم ودرد از دل دانای تو دور
وز دست رس محن سراپای تو دور
خوبا،دگر آنچه خوب وخوش،نزدیکت
بادا و بد از صورت و معنای تو دور