شمعدان
چون شمعمم و سرنوشت روشن خطرم
پروانۀ مرگ پر زنان دورِ سرم
چون شرط اجل بر سر از آتش تبرم
خصم افكند آوازه كه با تاجِ زرم!
اكنون كه زبان شعله ورم نيست چو شمع
وز عمر همين شبيم باقي است چو شمع
فيلَم نه به ياد هيچ هندُستاني
پس بر سرم آتشين كجك چيست چو شمع؟
از آتشِ دل شب همه شب بيدارم
چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم
از روز دلم به وحشت،از شب به فغان
وز بود و نبوِد خويشتن بيزارم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|