... آن دروغ آن که به من باور آموخت
ریشۀ شک را در من سوخت
رنگ دیوانۀ چشمان تو بود.

آه فرسایش جاویدان را می شنوی؟
برگ می افتد،شاخه می جنبد،باد می پیچد، آب می غلتد،سنگ می ساید
زیر چادر شب تاریکی، می لولد وهم،
بوی رندیدن می آید،فرسایش، فرسایش.
در لبت باید آویخت
تا زمان را زوبین در چشمان کاشت
گوش باید داد اندام خروشان تو را
تا که این همهمه فرسایش را نشنید
تا جهت را گم کرد
و خدا را پیدا کرد.

ما دو آیینۀ رو در روییم
بی نهایت را تکرار کنان
بی نهایت یعنی تنهایی.

چشم تو چشم مرا عریان کرد از هر راز
روزگاری را در ثانیه ای گنجاندیم
و جهانی را در مردمکی
تکیه دادیم دو تنهایی را
چون دو آهو با هم
مشی و مشیانه: دو ریواس، غریبانه.