رباعی شمارۀ ۱ دوشینه شبم بود شبیه یلدا


دوشینه شبم بود شبیه یلدا
آن مونس غمگسار نامد عمدا
شب تا به سحر ز دیده دُر می‌سفتم
می‌گفتم رب لاتذرنی فردا
 

رباعی شمارۀ ۲ حمامی را بگو گرت هست صواب


حمامی را بگو گرت هست صواب
امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
تا من به سحرگهان بیایم به شتاب
از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
 

رباعی شمارۀ ۳ گر باد پریر خود نرگس بفراخت


گر باد پریر خود نرگس بفراخت
دی درع بنفشه نیز بر خاک انداخت
امروز کشید خنجر سوسن از آب
فردا سپر از آتش گل خواهد ساخت
 

رباعی شمارۀ ۴ آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت


آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت
وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت
بر پای بُدم که شمع را بنشانم
آتش ز سر شمع همه موم بسوخت
 

رباعی شمارۀ ۵ باد آمد و گل بر سر می خواران ریخت


باد آمد و گل بر سر می خواران ریخت
یار آمد و می در قدح یاران ریخت
آن عنبر تر رونق عطاران بُرد
و آن نرگس مست خون هشیاران ریخت
 

رباعی شمارۀ ۶ لاله چو پریر آتش شور انگیخت


لاله چو پریر آتش شور انگیخت
دی نرگس آب شرم از دیده بریخت
امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت
فردا سحری باد سمن خواهد بیخت
 

رباعی شمارۀ ۷ چو دلبر من به نزد فصّاد نشست


چو دلبر من به نزد فصّاد نشست
فصّاد سبک دست سبک دستش بست
چون تیزی نیش در رگانش پیوست
از کان بلور شاخ مرجان برجست
 

رباعی شمارۀ ۸ در مرو پریر لاله انگیخت


در مرو پریر لاله انگیخت
دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت
در خاک نشابور گل امروز آمد
فردا به هری باد سمن خواهد ریخت
 

رباعی شمارۀ ۹ هرلحظه غمی به مستمندی رسدت


هرلحظه غمی به مستمندی رسدت
تیری به جفا به دردمندی رسدت
در کشتن عاشقان از این بیش مکوش
زنهار مبادا که گزندی رسدت
 

رباعی شمارۀ ۱۰ خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت


خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت
خورشید خطی به بندگیش می‌داد
کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت
 

رباعی شمارۀ ۱۱ هنگام صبوح گر بت حورسرشت


هنگام صبوح گر بت حورسرشت
پُر می قدحی به من دهد بر لب کشت
هرچند که از من باشد این سخن زشت
سگ به ز من ار هیچ کنم یاد بهشت
 

رباعی شمارۀ ۱۲ با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟


با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟
چشم خوش تو خصم من خسته چراست؟
ابروی کمان مثالت اندر حق من
گر نیست جفای چرخ پیوسته چراست؟
 

رباعی شمارۀ ۱۳ گفتی که بدین رخان زیبا که مراست


گفتی که بدین رخان زیبا که مراست
چون خلد وثاق تو بخواهم آراست
امروز درین زمانه آن زهره کر است
تا گوید کان خلاف گفتی یا راست
 

رباعی شمارۀ ۱۴ بازار دلم با سر سودات خوش‌ است


بازار دلم با سر سودات خوش‌ است
شطرنج غمم با رخ زیبات خوش‌ است
دائم داری مرا تو در خانهٔ مات
ای جان و جهان مگر که با مات خوش‌ است
 

رباعی شمارۀ ۱۵ در میکده پیش بت تحیّات خوش است


در میکده پیش بت تحیّات خوش است
با ساغر یک منی مناجان خوش است
تسبیح و مصلای ریائی خوش نیست
زنّار مغانه در خرابات خوش است
 

رباعی شمارۀ ۱۶ صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است


صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است
چون ابروی خویشتن به عالم طاق است
با سوزن مژگان بکند شیرازه
هر سینه که از دل غمش اوراق است
 

رباعی شمارۀ ۱۷ ایام چو آتشکده از سینهٔ ماست


ایام چو آتشکده از سینهٔ ماست
عالم کهن از وجود دیرینهٔ ماست
اینک به مثل چو کوزه‌ای آب خوریم
از خاک برادران پیشینهٔ ماست
 

رباعی شمارۀ ۱۸ افسوس که اطراف گلت خار گرفت


افسوس که اطراف گلت خار گرفت
زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
سیماب زنخدان تو آورد مداد
شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت
 

رباعی شمارۀ ۱۹ گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است


گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است
گفتا که بهای بوسهٔ من جان است
عقل آمد و در پهلوی من زد انگشت
یعنی که خموش، بیع … که ارزان است
 

رباعی شمارۀ ۲۰ دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست


دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست
وان بار که کوه برنتابد غم ماست
در حسرت همدمی بشد عمر عزیز
ما در غم همدمیم و غم همدم ماست
 

رباعی شمارۀ ۲۱ آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است


آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است
وز غمزهٔ شوخ  فتنهٔ مرد و زن است
دیدم به رهش ز لطف چون آب روان
آن آب روان هنوز در چشم من است
 

رباعی شمارۀ ۲۲ با خصم منت همیشه دمسازی‌هاست


با خصم منت همیشه دمسازی‌هاست
با ما سخنت ز روی طنازی‌هاست
ز عز خود و ذلت من بیش مناز
کاندر پس پردهٔ فلک بازی‌هاست
 

رباعی شمارۀ ۲۳ گیسو به سر زلف تو در خواهم بست


گیسو به سر زلف تو در خواهم بست
تا بنشینی چو دوش نگریزی مست
پیش از مستی هر آنچم اندر دل هست
می گویم تا باز نگوئی شد مست
 

رباعی شمارۀ ۲۴ آن کودک نعل‌بند داس اندر دست


آن کودک نعل‌بند داس اندر دست
چون نعل بر اسب بست از پای نشست
زین نادره‌تر که دید در عالم بست
بدری بسم اسب هلالی بربست
 

رباعی شمارۀ ۲۵ چون با دل تو نیست … در یک پوست


چون با دل تو نیست … در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
بس بس که شکایت تو ناکرده به است
رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست
 

رباعی شمارۀ ۲۶ جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست


جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
از تار زلفش تن من بستهٔ اوست
بی پود چو تار زلف در شانه کند
ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست
 

رباعی شمارۀ ۲۷ آتش‌روئی پریر در ما پیوست


آتش‌روئی پریر در ما پیوست
دی آب رخم ببرد و عهدم بشکست
امروز اگر نه خاک پایش باشم
فردا برود باد بماند در دست
 

رباعی شمارۀ ۲۸ دل جای غم توست چنان تنگ که هست


دل جای غم توست چنان تنگ که هست
گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست
از آب دو چشم من بگردد هر شب
جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست
 

رباعی شمارۀ ۲۹ چندان که نخواهی غم و رنجوری هست


چندان که نخواهی غم و رنجوری هست
در دوستیت آفت مهجوری هست
هنگام وداع‌ است چه می‌فرمائی
یک ساعته دیدار تو دستوری هست
 

رباعی شمارۀ ۳۰ در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست


در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست
بندی ز دل رمیده بگشاید نیست
گویی همه چیز دارم از مال و منال
آری همه هست آنچه می‌باید نیست
 

رباعی شمارۀ ۳۱ امشب شب هجران و وداع و دوری‌ است


امشب شب هجران و وداع و دوری‌ است
فردا دل را بدین سبب رنجوری‌ است
ای دل تو همی سوز تو را فرمان‌ است
و ای دیده تو خون‌گری تو را دستوری‌ است
 

رباعی شمارۀ ۳۲ در آتش دل پریر بودم به نهفت


در آتش دل پریر بودم به نهفت
دی باد صبا خوش سخنی با من گفت
کامروز هر آن که آبرویی دارد
فرداش به خاک تیره می‌باید خفت
 

رباعی شمارۀ ۳۳ سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست


سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست
و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست
آن جفت که طاق است قد و سایهٔ توست
وان طاق که جفت است جز ابروی تو نیست
 

رباعی شمارۀ ۳۴ ما را به دم پیری نگه نتوان داشت


ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
 

رباعی شمارۀ ۳۵ شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفت


شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفت
دُرها که به نوک غمزه سفتم همه رفت
آرام دل و مونس جانم بودی
رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
 

رباعی شمارۀ ۳۶ در عالم عشق تا دلم سلطان گشت


در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر ره خود مشکل خود خود دیدم
از خود چو برون شدم رهم آسان گشت
 

رباعی شمارۀ ۳۷ چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت


چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
تا فرمائی به لعل گوهرزایت
دستی به صد انگشت زنم در زلفت
بوسی به هزار لب نهم بر پایت
 

رباعی شمارۀ ۳۸ من برخی آبی که رود در جویت


من برخی آبی که رود در جویت
من مردهٔ آتشی که دارد خویت
من چاکر خاکی که فتد در پایت
من بندهٔ بادی که رساند بویت
 

رباعی شمارۀ ۳۹ ای گشته خجل پری و حور از رویت


ای گشته خجل پری و حور از رویت
خورشید گرفته وام نور از رویت
در آرزوی روی تو داریم امروز
رویی و هزار اشک دور از رویت
 

رباعی شمارۀ ۴۰ در طاس فلک نقش قضا و قدر است


در طاس فلک نقش قضا و قدر است
مشکل گرهی است خلق از این بی‌خبر است
پندار مدار کاین گره بگشایی
دانستن این گره به قدر بشر است
 


رباعی شمارۀ ۴۱ سوگند به آفتاب یعنی رویت


سوگند به آفتاب یعنی رویت
و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت
خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم
مأوای دل خراب یعنی کویت
 

رباعی شمارۀ ۴۲ تیر بستم تو را دلم ترکش باد


تیر بستم تو را دلم ترکش باد
صد سال بقای آن رخ مهوش باد
در خاک در تو مرد خوش خوش دل من
یا رب که … که خاکش خوش باد
 

رباعی شمارۀ ۴۳ آن روز که مرکب فلک زین کردند


آن روز که مرکب فلک زین کردند
آرایش مشتری و پروین کردند
این بود نصیب ما زدیوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما این کردند
 

رباعی شمارۀ ۴۴ در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد


در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد
بر لعل لبت زمانه فیروز مباد
و آن شب که مرا تو در کناری یا رب
تا صبح قیامت نشود روز مباد
 

رباعی شمارۀ ۴۵ بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد


بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد
دل زنده به اندهت چو تن بی جان باد
گر در تن من به هیچ نوعی شادی است
الا به غمت پوست برو زندان باد
 

رباعی شمارۀ ۴۶ گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود


گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود
آفاق تو را زین نگین خواهد بود
خوش باش که عاقبت نصیب من و تو
ده گز کفن و سه گز زمین خواهد بود
 

رباعی شمارۀ ۴۷ ای باد که جان فدای پیغام تو باد


ای باد که جان فدای پیغام تو باد
گر برگذری به کوی آن حورنژاد
گو در سر راه مهستی را دیدم
کز آرزوی تو جان شیرین می‌داد
 

رباعی شمارۀ ۴۸ چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد


چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد
دل نیز ز ره دیده بیرون افتاد
این گفت منم  عاشق و آن گفت منم
فی‌الجمله میان چشم و دل خون افتاد
 

رباعی شمارۀ ۴۹ کردی به سخن پریرم از هجر آزاد


کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
بر وعدهٔ بوسه دی دلم کردی شاد
گر ز آنچه پریر گفته‌ای ناری یاد
باری سخنان دینه بر یادت باد
 

رباعی شمارۀ ۵۰ ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد


ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد
کاخر کار من و تو چون می‌گردد
تا چند به من لطف تو می‌گردد کم
تا کی به تو مهر من فزون می‌گردد