کاروان عشق


پریشان‏ حالی و درماندگیّ ما نمی‏ دانی
خطا کاری ما را فاش بی پروا نمی‏ دانی
به مستی، کاروان عاشقان رفتند از این منزل
برون رفتند از لا جانب الّا، نمی‏ دانی
تهی‏دستی و ظالم پیشگیّ ما نمی‏ بینی
سبکباری عاشق پیشه والا، نمی ‏دانی
برون رفتند از خود تا که دریابند دلبر را
تو در کنج قفس منزلگه عنقا نمی‏ دانی
زجا برخیز و بشکن این قفس، بگشای غلها را
تو منزلگاه آدم را ورأ لا نمی‏ دانی
نبردی حاصلی از عمر، جز دعوای بی‏ حاصل
تو گویی آدمیّت را جز این دعوا نمی‏ دانی

جنون مدد کن و برگردان مرا به جادۀ ویرانی


جنون مدد کن و برگردان مرا به جادۀ ویرانی
به انتهای برآشفتن در ابتدای پریشانی
چو تا ابد من سرگردان دچار عقل نخواهم شد
چه بسته ای در زندان را به روی حسرت زندانی؟
دلم اسیر تماشاها، زبان و شکوۀ حاشاها
بگو چگونه نیندیشم به عشوه های خیابانی؟
زبان به نام تو می گردد هنوز در دهنم ، امّا
نمانده جرأت ابرازی در این جسور بیابانی
جسور حوصله فرسا من ، که رنگ خواهش خاکستر
فرا گرفت وجودم را ز فرط بی سر و سامانی
بر آن سرم که برافروزم چراغ چشم خیالت را
مگر ز دل ببرم شاید هراس این شب ظلمانی

 

در زمین جایی ندارم...

از تو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوز
پیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز
غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دور
می پذیری دست های بینوایم را هنوز ؟
بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ ها
مردم اما نیست پایان ، ماجرایم را هنوز
چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن؟
آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز؟
در زمین جایی ندارم آرزویم مردن است
آسمان نشنیده می گیرد دعایم را هنوز

آخر داد بر بادم

زلف رها در بادت آخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم
بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت
لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم
در هر کجا باشی فراموشت نخواهم کرد
گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی
یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
خواهد شنید آخر ، تو می گفتی دلا! دیدی
پشت در بی اعتنایی ماند فریادم
آیینه ای بودم پر از شیرین که خسرو زد
بر سنگم اکنون سایۀ سنگین فرهادم
جای شگفتی نیست آتش زایی شعرم
آذرپرستی چون اوستا بوده استادم
یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی
بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم

می دهد آیینه ام تشویش...

تا اسير گردش خويشم،برنمي گرداندم گرداب
سايۀ سنگيني كوهم،برنمي خيزد سرم از خواب
جاده ام،پيچيده در منزل،گردبادم عقده ها در دل
موج دور افتاده از ساحل،رود پنهان مانده در مرداب
پا به پاي سايه سر در پيش،با نسيمي مي روم از خويش
مي دهد آيينه ام تشويش،مي برد آشفته تا مهتاب
در شبى اینگونه وهم آور، یافتن، همرنگ گم کردن
باختن، بارى گران بر دل، بردنم، نقشى زدن بر آب
کاش امروزى نمى آمد تا که فردایى نمى دیدم
هر شبم فردا شبى دارد، اى شب آخِر مرا دریاب!
بازدرمن سایه اى پنهان ـ روبه رو با مرگ ـ می گوید:
بهترین فرجام تو میدان! آخرین پُل! اولین پایاب!
گرچه تاریکم، رهایم کن! نیستم نومید از این بودن
خاطرم را مى کند روشن، جستجوى مقصدى نایاب
پوستم را مى درد بر تن، جان به شوق دیدن موعود
دل به سوى لحظه ى میعاد، مى شود از سینه ام پرتاب
مى برد هر جا که مى خواهد، دستهاى ناتوانم را
گردش گرداب وار خون، با هزاران ماهى بی تاب

غزل شمارهٔ ۲۱۸ ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن


ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن
چشم من از هجر خود گریان مکن
ز آرزوی روی خود زارم مدار
از فراق خود مرا بی‌جان مکن
از من مسکین مبُر یک‌بارگی
من ندارم طاقت هجران، مکن
بی‌کسی را بی‌دل و بی‌جان مدار
مفلسی را بی‌سر و سامان مکن
گر گناهی کرده‌ام از من مدان
خویشتن را گو، مرا تاوان مکن
هر چه آن کس در جهان با کس نکرد
با من بیچاره هر دم آن مکن
با عراقی غریب خسته دل
هر چه از جور و جفا بتوان مکن

غزل شمارهٔ ۲۱۹ بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن


بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن
رخ مگردان از من مسکین، مکن
خود ز عشقت سینه‌ام خون کرده‌ای
از فراقت دیده‌ام خونین مکن
بر من مسکین ستم تا کی کنی؟
خستگی و عجز من می‌بین، مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندین مکن
هر چه می‌خواهی بکن، بر من رواست
بی نصیبم زان لب شیرین مکن
بر من خسته، که رنجور توام
گر نمی‌گویی دعا، نفرین مکن
در همه عالم مرا دین و دلی است
دل فدای توست، قصد دین مکن
خواه با من لطف کن، خواهی جفا
من نیارم گفت: کان کن، این مکن
با عراقی گر عتابی می‌کنی
از طریق مهر کن، وز کین مکن

غزل شمارهٔ ۲۲۰ ای یار، بیا و یاریی کن


ای یار، بیا و یاریی کن
رنجه شو و غم‌گساریی کن
آخر سگک در تو بودم
یادم کن و حق‌گزاریی کن
ای نیک، ز من همه بد آمد
نیکی کن و بردباریی کن
بر عاشق خود مگیر خرده
ای دوست بزرگواریی کن
ای دل، چو تو را فتاد این کار
رو بر در یار زاریی کن
ای بخت، بموی بر عراقی
وی دیده، تو نیز یاریی کن

غزل شمارهٔ ۲۲۱ ای رخ جان فزای تو گشته خجسته فال من


ای رخ جان فزای تو گشته خجسته فال من
باز نمای رخ، که شد بی تو تباه حال من
ناز مکن، که می‌کند جان من آرزوی تو
عشوه مده، که می‌دهد هجر تو گوشمال من
رفت دل و نمی‌رود آرزوی تو از دلم
عمر شد و نمی‌شود نقش تو از خیال من
باز نگر که: می‌کُشد بی تو مرا فراق تو
چارهٔ من بکن، مجو بی سببی زوال من
ز آرزوی جمال تو، نیست مرا ز خود خبر
طعنه مزن، که: نیستی شیفتهٔ جمال من
بر سر کوی وصل تو مرغ صفت پریدمی
آه! اگر نسوختی آتش هجر بال من
آمدمی به درگهت هر نفسی هزار بار
گر نه عراقی آمدی سد ره وصال من

غزل شمارهٔ ۲۲۲ چه کنم که دل نسازم هدف خدنگ او من؟


چه کنم که دل نسازم هدف خدنگ او من؟
به چه عذر جان نبخشم به دو چشم شنگ او من؟
به کدام دل توانم که تن از غمش رهانم؟
به چه حیله واستانم دل خود ز چنگ او من؟
چو خدنگ غمزهٔ او دل و جان و سینه خورده
پس از این دگر چه بازم به سر خدنگ او من؟
ز غمش دو دیده خون گشت و ندید رنگ او چشم
نچشیده طعم شکر ز دهان تنگ او من
دل و دین به باد دادم به امید آنکه یابم
خبری ز بوی زلفش، اثری ز رنگ او من
چو نهنگ بحر عشقش دو جهان به دم فرو برد
به چه حیله جان برآرم ز دم نهنگ او من؟
لب او چو شکر آمد، غم عشق او شرنگی
بخورم به بوی لعلش، چو شکر شرنگ او من
به عتاب گفت: عراقی، سر صلح تو ندارم
همه عمر صلح کردم به عتاب و جنگ او من

جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد...

در كنار مرگ اين تنها پرستاري كه دارم
مانده ام بيدار، نقش مرگ خود را مي نگارم
جاده اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد
خسته ام،اما هنوز آسيمه سر ره مي سپارم
هركجا باشم تو را هستم كه داري خانه در من
مرگ من بادا اگر ازخانه پا بيرون گذارم
بالهاي بسته ام را،رفتن پيوسته ام را
دستهاي خسته ام را از تمناي تو دارم
جست وجو كردم ،نديدم هيچ جا آيينه ام را
من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟
كاش بعد از مرگ حتي،آن من پنهان بيايد
تا بكارد شمع آتشناك اشكي بر مزارم
من نمي دانم كدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم

 

فقط يكي...


چشم تو را اگرچه خمار آفريده اند
آميزه اي ز شور و شرار آفريده اند
از سرخي لبان تو اي خون آتشين
نار آفريده اند  انار آفريده اند
يك قطره بوي زلف ترت را چكانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفريده اند
زنداني است روي تو در بند موي تو
ماهي اسير در شب تار آفريده اند
مانند تو كه پاك تريني فقط يكي
مانند ما هزار هزار آفريده اند
دستم نمي رسد به تو اي باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفريده اند
اين است نسبت تو و اين روزگار يأس
آيينه اي ميان غبار آفريده اند

هواي گريۀ بي اختيار...

دلم گرفته هواي بهار كرده دلم
هواي گريۀ بي اختيار كرده دلم
رها كن از لب بام آن دوبافه گيسو را
هواي يك شب دنباله دار كرده دلم
بيا بيا كه براي سرودن بيتي
هزار واژۀ خونين قطار كرده دلم
به هر تپش كه نفس تازه مي كند باري
مرا به زيستن اميدوار كرده دلم
كنون كه آخر پيري نمانده دنداني
غزال خوش خط و خالي شكار كرده دلم
بخند اي لب خونين اي لب ترك خورده
دلم شكسته هواي انار كرده دلم

نه من نه او نه شما


بهار بود و دلم فصل بي ترانگي اش
و درد در تن من گرم موريانگي اش
كسي نبود كسي لايق دل من
كسي كه دل بسپارم به بيكرانگي اش
در انتظار قدومش انار ديدۀ من
رسيده است به جشن هزار دانگي اش
مرا به خلوت صندوقخانه اش ببريد
رسيده است گمانم شراب خانگي اش
شبيه رد قدم هاي موج بر ساحل
به جاي مانده بر اين شانه زنانگي اش
نه من نه او نه شما...شاعر اين زمانه كسي است
كه تكه پاره شود بغض هاي خانگي اش

همين خوش است

مگر چه ريختي در پيالۀ هوشم
كه عقل ودين شده چون قصه ها فراموشم
تو از مساحت پيرهنم بزرگ تري
ببين نيامده سر رفته اي از آغوشم
چه ريختي سر شب در چراغ الكلي ام
كه نيمه روشنم از دور و نيمه خاموشم
همين خوش است همين حال خواب و بيداري
همين بس است كه نوشيده ام...نمي نوشم
خدا كند نپرد مستي ام چو شيشۀ مي
معاشران بفشاريد پنبه در گوشم
شبيه بار امانت كه بار سنگيني است
سر تو بار گراني است مانده بر دوشم...

عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد...


چو تاك اشك فشاندي شراب از آب در آمد
عرق به گونه نشاندي گلاب از آب در آمد
هزار خوشۀ خوش رنگ و ناب در خم خامي
به قصد خير فشرديم و آب از آب در آمد
كنون كه رحل اقامت در اين سراي فكندي
عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد
به زير سايۀ مضمون گيسوان سياهت
هر آن چه شعر سروديم ناب از آب در آمد
تمام عمر سروديم در هواي تهمتن
دريغ و درد كه افراسياب از آب در آمد

به نام عشق


به نام عشق كه زيباترين سرآغاز است
هنوز شيشۀ عطر غزل درش باز است
جهان تمام شد و ماهپاره هاي زمين
هنوز هم كه هنوز است كارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد ونگفت
كه عشق حادثه اي خانمان برانداز است
پدر نگفت چه رازي است اين كه تنها عشق
كليد اين دل ناكوك ناخوش آواز است
به بام شاه وگدا مثل ابر مي بارد
چقدر عشق شريف است و دست ودل باز است
بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا كه سنگ صبور است و محرم راز است
ولي بدان كه شكار عقاب خواهد شد
كبوتري كه زيادي بلند پرواز است

جواني

                                               

دانی كه نو بهار جوانی چه‌سان گذشت؟
زود آن چنان گذشت، كه تیر از كمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد
نیم دگر به غفلت و خواب گران گذشت
صد آفرین به همت مرغی شكسته بال
كز خویشتن شد و، از آشیان گذشت
افسرده‌ای كه تازه گلی را ز دست داد
داند چه‌ها به بلبل بی خانمان گذشت
بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او
پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت
بشنو درای قافله سالار زندگی
گوید به خواب بودی واین كاروان گذشت
ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت
از خون بی گناه، مگر می توان گذشت؟
مشفق بهار زندگیت گر صفا نداشت
شكر خدا كه همره باد خزان گذشت

غزاله های غزل

 

خزان عمر مرا نوبهار باید و نیست
بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست
به جز دو دیدۀ اختر فشان که من دارم
نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست
غزاله های غزل در کمند بی هنری است
دلی به داغ غزل داغدار باید و نیست
چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست
شهاب بارقه در شام تار باید و نیست
نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست
صفیر مرغ غزل خوان ، هزار باید و نیست
کبوتران سحر را نشان چه می جویی؟
که روزنی به شب انتظار باید و نیست
مرا به غربت آیینه ها چه می خوانی؟
که دل چو آینۀ بی غبار باید و نیست
به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز
فراغ خاطری از روزگار باید و نیست

سرگذشت


و من ماندم و قصۀ سرگذشت
و طوفان عمری که از سر گذشت
و دردی که جز مرگ درمان نداشت
و مرگی که هر لحظه بر در گذشت
و قابی که تصویر او رنگ باخت
و بی رنگ بر لوح باور گذشت
و روزی که در زورق التهاب
به دریایی از خون و خنجر گذشت
و مردابی از ابر رحمت به دور
تب آلوده از هول تندر گذشت
و پروانه ای در شبستان شمع
به خاکستر از بال و از پر گذشت
و اشکی که در دامنم موج زد
و آهی که از اوج برتر گذشت

غزل شمارهٔ ۲۲۳ بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون


بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون
که بی‌تو زار چنان شد که: من نگویم چون؟
ببین که پیش تو در خاک چون همی غلتد؟
چنان که هر که ببیند برو بگرید خون
بمانده بی رخ زیبای خویش دشمن کام
فتاده خوار و خجل در کف زمانه زبون
نه پای آنکه ز پیش زمانه بگریزد
نه روی آنکه ز دست بلا شود بیرون
کنون چه چاره؟ که کار دلم ز چاره گذشت
گذشت آب چو از سر، چه سود چاره کنون؟
طبیب دست کشید از علاج درد دلم
چه سود درد دلم را علاج با معجون؟
علاج درد عراقی به جز تو کس نکند
تویی که زنده کنی مرده را به کن فیکون

غزل شمارهٔ ۲۲۴ چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون


چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون
مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
دلم، که از سر سودا به هر دری می‌شد
چو حلقه بین که بمانده است بر در تو کنون
کسی که خاک درت دوست‌تر ز جان دارد
چگونه جای دگر باشدش قرار و سکون؟
دلم، که حلقه به گوش در تو شد مفروش
که هیچ قدر ندارد بهای قطرهٔ خون
چو رایگان است آب حیات در جویت
چرا بود دل مسکین چو ریگ در جیحون؟
دل عراقی اگر چه هزار گونه بگشت
ولی ز مهر تو هرگز نگشت دیگر گون

غزل شمارهٔ ۲۲۵ ای حسن تو بی‌پایان، آخر چه جمال است این؟


ای حسن تو بی‌پایان، آخر چه جمال است این؟
در وصف توام حیران، آخر چه کمال است این؟
رویت چو شود پیدا ابدال شود شیدا
ای حسن رخت زیبا، آخر چه جمال است این؟
حسنت چو برون تازد، عالم سپر اندازد
هستی همه در بازد، آخر چه جلال است این؟
عشقت سپه انگیزد، خون دل ما ریزد
زین قطره چه برخیزد؟ آخر چه قتال است این؟
در دل چو کنی منزل، هم جان ببری هم دل
از تو چه مرا حاصل؟ آخر چه وصال است این؟
وصلت بتر از هجران، درد تو مرا درمان
منع تو به از احسان، آخر چه نوال است این؟
میدان دل ما تنگ، قدر تو فراخ آهنگ
ای با دو جهان در جنگ، آخر چه محال است این؟
از عکس رخ روشن، آیینه کنی گلشن
ای مردم چشم من، آخر چه مثال است این؟
عقل ار همه بنگارد، نقشت به خیال آرد،
کی تاب رخت دارد؟ آخر چه خیال است این؟
جان ار چه بسی کوشد، وز عشق تو بخروشد
کی جام لبت نوشد؟ آخر چه محال است این؟
زلف تو کمند افکند، و افکند دلم در بند
در سلسله شد پابند، آخر چه عقال است این؟
آن دل، که به کوی تو، می‌بود به بوی تو
خون گشت ز خوی تو، آخر چه خصال است این؟
با جان من مسکین، چه ناز کنی چندین؟
حال دل من می‌بین، آخر چه دلال است این؟

رباعی شمارهٔ ۵۳ نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد


نرگس، که ز سیم بر سر افسر دارد
با دیدهٔ کور باد در سر دارد
در دست عصایی ز زمرد دارد
کوری به نشاط شب مکرر دارد

 

 

تعليم و تربيت


سه گونه بود رواج عقيده در عالم
كه مرد از آن سه سري جست و پيروان اندوخت
يكي به زور كه تا مردمانش بپذيرند
پشت مردم و بنياد كند و خانه بسوخت
دو ديگر آنكه عقيدت به سيم و زر بخرند
بدان كسي كه عقيدت به سيم و زر بفروخت
سه ديگر آنكه به تعليم و تربيت پرداخت
چراغ علم به تعليم و تربيت افروخت
چو رفت زور و زر آن هردو نيز باز ببست
بماند آنچه به تعليم و تعليم آموخت

 

 

كشاورزي


زارعي را كه شد خدا يارش
بذر خود زودتر به موقع كاشت
هرگياهي كه رَست بي جا،كَند
خاك بد را به كود خوب انباشت
تا بگردد ز وحش و طير ايمن
دشت باني به كشت خويش گماشت
هم درو كرد زود و هم كوبيد
پاك كرد و به خانه برد و گذاشت
سود برد و زيان نديد آن كو
زود تر كشت و زودتر برداشت

 

حفظ صحت


تا تواني به حفظ صحت كوش
كاندر اين كار جاي سستي نيست
ناتواني بود طلايۀ مرگ
زندگي جز به تندرستي نيست


 

 

فروغ دانش

چراغ اگر نفروزد چه رونق افزايد
اگر بر آن بگذاري حباب سرخ و سفيد
فروغ دانش اگر نيست روز آن ملت
سياه تر شود از انقلاب سرخ و سفيد


 

گوشه گيري


گوشه بگيرم زعشق عارض خوبان
گوشۀ چشم نگار اگر بگذارد
ازهمۀ عالم كناره سازم،گردون
يار مرا در كنار اگر بگذارد
بر لب خود آب آتشين نرسانم
باد وهواي بهار اگر بگذارد

 

گلزار جان


با که گویم غم دل، جز تو که غمخوار منی؟
همه عالم اگرم پشت کند، یار منی
دل نبندم به کسی، روی نیارم به دری
تا تو رؤیای منی، تا تو مدد کار منی
راهی کوی توام، قافله سالاری نیست
غم نباشد که تو خود، قافله سالار منی
به چمن روی نیارم، نروم در گلزار
تو چمنزار من استیّ و تو گلزار منی
دردمندم، نه طبیبی، نه پرستاری هست
دلخوشم، چون تو طبیب و تو پرستار منی
عاشقم، سوخته ام، هیچ مددکاری نیست
تو مددکار منِ عاشق و دلدار منی

محرم دل


باز گویم غم دل را که تو دلدار منی
در غم و شادی و اندوه و اَلَم، یار منی
جز گل رویِ توام در دو جهان، یاری نیست
چهره بگشای به رویم که تو غمخوار منی
چشم بیمار تو ای می زده، بیمارم کرد
پای بگذار به چشمم که پرستار منی
محرمی نیست که مرهم بنهد بر دل من
جز تو، ای دوست که خود محرم اسرار منی
زاری از غمزۀ غمزای تو، پیش که کنم؟
با که گویم که تو، سرچشمۀ آزار منی؟
بر گشا موی خم اندر خم و دست افشان باش
به خدا، یار منی، یار منی، یار منی

محراب اندیشه


باید از آفاق و انفس بگذری تا جان شوی
و آنگه از جان بگذری تا در خور جانان  شوی
طُرّۀ گیسوی او، در کف نیاید رایگان
باید اندر این طریقت، پای و سر چوگان شوی
کی توانی خواند در محراب ابرویش نماز؟
قرن ها باید در این اندیشه، سرگردان شوی
در ره خال لبش، لبریز باید جام درد
رنج را افزون کنی، نی در پی درمان، شوی
در هوای چشم مستش، در صف مستان شهر
پای کوبی، دست افشانی و هم‏ پیمان شوی
این ره عشق است و اندر نیستی حاصل شود
بایدت از شوق، پروانه شوی؛ بریان شوی

غمزۀ دوست


جز سر کوی تو ای دوست، ندارم جایی
در سرم نیست، به جز خاک درت سودایی
بر در میکده و بتکده و مسجد و دیر
سجده آرم که تو شاید، نظری بنمایی
مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ
غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشایی
این همه ما و منی، صوفی درویش نمود
جلوه ای تا من و ما را ز دلم بزدایی
نیستم، نیست، که هستی همه در نیستی است
هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمایی
پی هر کس شدم، از اهل دل و حال و طرب
نشنیدم طرب از شاهد بزم آرایی
عاکف درگه آن پرده نشینم، شب و روز
تا به یک غمزۀ او، قطره شود دریایی

خلوت مستان


در حلقۀ درویش، ندیدیم صفایی
در صومعه، از او نشنیدیم ندایی
در مدرسه، از دوست نخواندیم کتابی
در ماذنه، از یار ندیدیم صدایی
در جمع کتب، هیچ حجابی ندریدیم
در درس صحف، راه نبردیم به جایی
در بتکده، عمری به بطالت گذراندیم
در جمع حریفان نه دوایی و نه دائی
در جرگۀ عشاق روم، بلکه بیابم
از گلشن دلدار نسیمی، رد پایی
این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان، نه منی هست و نه مایی

بردار حجاب


تا کوس اَنَاالحق بزنی، خودخواهی
در سرّ هویّتش تو ناآگاهی
بَردار حجاب خویشتن از سر راه
با بودن آن، هنوز اندر راهی

 

 

پناه


فریادرس نالۀ درویش تویی
آرامی بخش این دل ریش تویی
طوفان فزاینده مرا غرق نمود
یادآور راه کشتی خویش، تویی

 

 

با درد بسازم


ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لبهای من
شمع من آغاز خاموشی گرفت
عشق من گرد فراموشی گرفت
در نگاهم شعله های شوق مُرد
در درونم آتش پنهان فسرد
غنچهٔ شاداب من بی رنگ شد
گوهر نایاب من چون سنگ شد
روزگاری بود و روزم سر رسید
روزها بگذشت و شامم در رسید
کس چه می داند شبم چون می رود
از دو چشمم جویی از خون می رود
دوستان! فریاد من فریاد نیست؛
غیر آهی از دل ناشاد نیست
تا ز یاران بی وفایی دیده ام
جسم و جان را در جدایی دیده ام
آشنایان آشنایی شان کجاست؟
همدمان از هم جدایی شان چراست؟
عشق را وقف هوس ها ساختند
گاه ِ سختی دوستی نشناختند
ای امید، ای اختر شب های من!
نغمه ات افسرد بر لب های من
ای امید، از نو شبم را روز کن
روز کن وان روز را پیروز کن!
راحتی ده این روان خسته را
گرم کن این پیکر یخ بسته را
همچو مهتاب از دل شامم درآ
ورنه می میرم در این ظلمت سرا
وه! که دیگر نغمه هایم زنده نیست؛
از من این سان نغمه ها زیبنده نیست
چون مُرکب رنگ زن بر خامه ام
اندک اندک جلوه کن در نامه ام
باز در گوشم نواها ساز کن
این چنین با من سخن آغاز کن:
کاي دلت از دشنه های درد، ریش!
بی محابا می خوری از خون خویش
گر دو تن پیمان خود بگسسته اند
دیگران پیمانه را نشکسته اند
گر دو تن آلوده دامان زیستند
دیگران آلوده دامان نیستند
باوفا یاران فراوانند باز
همچو مَه پاکیزه دامانند باز
مهربانان مهربانی می کنند
گاه ِ سختی سخت جانی می کنند
ای امید، ای اختر شام دراز!
گر نسازم من، تو با دردم بساز
ای امید، ای گلشنم را آفتاب
رخ متاب از من- خدا را- رخ متاب!
ای امید، ای جان من قربان تو
بعد از این دست من و دامان تو...

جواب


دلم، یاران! ز غم در اضطراب است
امیدم نقش بی حاصل بر آب است.
دگر از چشمهٔ خورشید قهرم
که آبش - آنچه دانستم - سراب است.
حریف آشنایی ها غریب است؛
همای نیکبختی ها غُراب است.
دریغا! رهبر مستان کسی بود
که خود از جام خودکامی خراب است.
درخشیدن، گذر کردن، خموشی،
خدایا! نیست اختر، این شهاب است.
سخن از «تابش خورشید» گویی،
کجا این تشت پر خون آفتاب است؟
ز پشت پرده خنجر می درخشد،
تو می گویی: «هلال اندر سحاب است»!
بر آهن می خراشد پنجه را دیو،
تو می رقصی که: «این بانگ رباب است»!
به جامت بس شرنگ تلخ کردند،
تو می نوشی که : «این شهد و شراب است»!
جگر ها بر سر آتش ز کف رفت،
تو می خندی که : ‌«این بوی کباب است»!
رفیقان جمله از ره بازگشتند،
تو می گویی که : «این راه صواب است»!
به گوشم قصهٔ امّید خوانی-
فغان! کاین قصه یی پُر آب و تاب است.
امیدی من نمی بینم، دریغا! -
عروس قصه هایت در حجاب است؟
خداوندا! مگر کور است چشمم؟
خداوندا! مگر عقلم به خواب است؟
«خدایا زین معما پرده بردار»،
دعای دردمندان مستجاب است.
تو می دانی که جانم بی شکیب است،
تو می دانی که دردم بی حساب است.
نه کس را گفته یی با کرده همراه،
نه کس را سوی مقصودی شتاب است
مرا، ای دوست، پند و قصه کافی است
که جانم زین سخن ها در عذاب است.
«شتابی، کوششی، جهدی، تلاشی...»
مرا- گر عاقلی - اینها جواب است.

در آفتاب پشت پرچین


کبوتر جان، کبوتر جان، کبوتر
تنت مرمر، نُکت مرجان، کبوتر
بزن بالی که برخیزد نسیمی
که دارم آتشی بر جان، کبوتر.


کبوتر جان، برآور یاکریمی
که دارم طُرفه کاری با کریمی
مکرّر کن مگر گوید جوابم
دراین دنیای وانفسا کریمی.


کبوتر، دانه برچین، دانه برچین
بِچَم در آفتاب‌ِ پشت‌ِ پَرچین
مرا دیدی، ندیدی، کورو کر باش
که می گردد به دنبالم خبرچین.


کبوتر جان، دلیری کن، خطر کن
شبی با آدمی زادان سحر کن
که شب عاشق، سحر فارغ ز عشقند
جز این دیدی اگر، ما را خبر کن.


کبوتر، کاکلت را تاب دادی
ز گردن سوی بالا خواب دادی
به سر یک خوشه سنبل حلقه کردی
که در آغوش برفش آب دادی.


کبوتر، دیده بانی کن به بامم
خبر ده گر اجل پرسد ز نامم
اجل گو محلتم بخشد که چندان
نمیرم تا بگیرم انتقامم.

ترانه ها


شب مهتاب و ابر پاره پاره
به وصل از سوی یار آمد اشاره
حذر از چشم بد، در گردنم کن
نظر قربانی از ماه و ستاره.


دلی دارم به وسعت آسمانی
در او هر خواهشی چون کهکشانی
نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری
بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی!


نسیم کاکل افشان توام من
پریشان گرد ِ سامان توام من
پریشان آمدم تا آستانت
مران از در! که مهمان توام من.


فلک با صدهزاران میخ ِ نوری
نوشته بر کتیبه شرح ِ دوری
اگر خواهی شب دوری سرآید
صبوری کن، صبوری کن، صبوری...


شب مهتاب اگر یاری نباشد
بگو مهتاب هم، باری، نباشد
نه تنها مهر و مه، بل چشم ِ روشن
نباشد، گر به دیداری نباشد.


زمین پوشیده از گُل، آسمان صاف
میان ما جدایی، قاف و تا قاف
به امید تو کردم زیب ِ قامت
حریر ِ خامه دوز و تور ِ گلبافت.


شب مهتاب یارم خواهد آمد
گُلم، باغم، بهارم خواهد آمد
به جام چِل کلید گل زدم آب
گشایش ها به کارم خواهد آمد.


چو از در آمدی، رنگ از رُخم رفت
نه تنها رنگ ِ رخ، بل رنگِ «هر هفت»
چنان لرزد دلم در سیم ِ سینه
که لرزد سینه در دیبای زربفت.


شب مهتاب یارم از در آمد
چو خورشید فلک روشنگر آمد
به خود گفتم شبی با او غنیمت
به محفل تا درآمد شب سرآمد.

ای عشق دیر آمدی


هنگام ناشناس دلی،  دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
  پرهیز عاشقی نکند، پروای آبرو چه کنم ؟
  این ساز پر شکایت من ، یک لحظه بی زبان نشود
ای خفتگان ، در این دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
 گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او
گویم که می کشد ز کفم ،  با آن ستیزه جو چه کنم ؟
گوید چنین خموش ممان ،  از عمق جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران ،  بیهوده های و هو چه کنم ؟
 معشوق کور باطن من،  پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم ، با این درشت خو چه کنم ؟
ای عشق ، دیر آمده ای ،از فقر خویشتن خجلم
 در خانه نیست ما حضری، بیهوده جست و جو چه کنم ؟

سبز و بنفش و نارنجی


سبز و بنفش و نارنجی،   زرد و کبود و گلناری
 آویز لاله ها لرزان ،  جوبار رنگ ها جاری
 رقص هزار پروانه،   بر سبزه های پر شبنم
نقش هزار نیلوفر ،  بر موج های زنگاری
با پلک نیمه باز امشب ،  خیل سیاه مژگانم
نخ ها کشیده در سوزن ، از جنس خواب و بیداری
 از نور پیکری دارم ،  با پای نرم چابک پو
 سرگرم سرسرک بازی،  در پهنهٔ سبکباری
ای عشق ، نوجوان بودم، هفده بهار گل با من
هفده بهار یغما شد ، در ترکتاز تاتاری
 مردی ز راه دور آمد ، پوزار قرن ها با او
هفده بهار با او شد ،  هفتاد سال بیزاری
 من چند ساله ام امشب ،  می دانم و نمی دانم
 با این شراب می باید ،  دفع بلای هشیاری
 ای عشق جای رؤیا کن ، این پلک نیمه بازم را
 تا ماه و تیله هایش را ،  از آسمان فرود آری
ای تيله باز سرگردان ،  من بکر خانه پروردم
 مینای سر به مهرم را،  سر ناگشوده نگذاری
 ای عشق در سرم امشب ،  گرداب نور می چرخد
 سبز و بنفش و نارنجی، زرد و کبود و گلناری

که چی؟


 که چی ؟ که بمانم دویست سال،   به ظلم و تباهی نظر کنم
 که هی همه روزم به شب رسد،   که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها،   دهن کجی ی آفتاب را
 ببینم و با نفرتی غلیظ ، نگاه به روزی دگر کنم
 نبرده به لب چای تلخ را ،  دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصهٔ دیوان بلخ را ، دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس ،  هوای گریزم به سر زند
 دوباره قبا را به تن کشم ،  دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان؟ نه؟ کجا؟ میان فساد و جمود و دود
 که در غم هر بود یا نبود ،  ز دست ستم شکوه سر کنم
 اگر چه مرا خوانده اید باز ،  ولی همه یاران به محنتند
 گذارمشان در بلای سخت ،  که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان،   دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست ،  دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود،   بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر ،  دوباره به پا شور و شرکنم
 ولی نه چنان در غبار برف ،  فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف ،  سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من ، به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی ،  روان و تن آسوده تر کنم
 اگر به عصب های خشک من ،  نسیم بهاری گذر کند
 به رویش سبز جوانه ها ،  بود که تنی بارور کنم

جامۀ وطني

 

ازمادر وطن بشنيدم كه مي سرود
اين پند جان فزا كه به از دُرُّ و گوهر است
آن تن كه يافت زيب و فر از جامۀ وطن
در چشم من تني است كه با جان برابر است

انتخاب دوست


به روزگار جواني بيازماي كسان
ببين فرشته خصال اند يا كه ديو و ددند
براي خويش رفيقي شفيق گلچين كن
ز مردمي كه هنر پيشه اند و باخردند
ملامت نكنند ار بدند خويشانت
به اختيار براي تو منتخب نشدند
ولي به نيك وبد همنشين تو مسئولي
به هم نشيني مردم به اختيار خودند
معاشران تو گرچند تن ز نيكان اند
غمت مباد كه ابناء روزگار بدند

 

ترجمۀ كلام اميرالمؤمنين علي


آن شنيدم كه رادمرد بزرگ
پايۀ مردمي چنين بنهاد
كه نه از كس فريب بايد خورد
نه كسي را فريب بايد داد

 

یک نفر می میرد


یک نفر می میرد
یک نفر پشت درِ خانهٔ ما، نامش روز.
فکر له کردن چیزی در ما...
 
زیر باران که فرو می بارد
باز آرام آرام،
در خیابان
دارد
پا به پای پاییز
چه عجولانه نسیمی ولگرد
می گذارد پا را.
و در این لحظه شب و سرما را
در بغل می گیرد...

گلایه


«- این چه زندگی است؟»
ناگهان
آن کسی که در کنار من نشسته بود گفت:
«- لعنتی! سکوت!»
از دریچه ناگهان دوباره پاسدار
سرکشید و گفت:
«- او که بود؟
آن کسی که در سکوت شب گلایه کرد؟
شرط زندگی در این جهان همیشه بندگی است».
 
این چه زندگی است؟!

باران


غم بی پایانی است
با من خسته در این لحظه.
تو پنداری
من تمام غم روی خاکم.
 
وای از مزرعهٔ سوختهٔ ما، ای وای!
 
سوی این نیلی رنگ
باز کردیم عبث، بازوی خود را، با شوق
خانه آباد!
بر این مزرعهٔ ما، هر ابر
ابر بی بارانی است.

آفتاب


در کارگاه،
هیچ خبر نیست از آفتاب.
در پردهٔ غبار چه مشکل
یارانِ خویش را
باید شناخت.
 
از آفتاب
در کارگاه، هیچ خبر نیست.