بلا...

مرا ديوانه خواندي،اي پري،گفتي و گل گفتي
كه من در عاشقي طاقم،تو گر با مدعي جفتي

الا،يادش به خير آن شب، كه تنگِ بسترت شب را
به بيداري سحر كردم،سحر بر من برآشفتي

تو را گفتم كه«من بخت توام ، خوابم نمي آيد
تو چون بختم بخواب اي مه» مگر از من پذيرفتي؟

بسوز اي دل كه تركان قدر عاشق را نمي دانند
بسي گفتم«به تركان دل مده»اما تو نشنفتي

«محبت بير بلاشي دير گرفتار المين بيلمز»
بخوان اي ترك خوش خواندي، بگو بلبل كه گل گفتي

ز غفلت آه از اين تركان،صفا كردي بيا اي اشك
چه پاك از گرد غم امشب رخم را شستي و رفتي

حريفان شاد و سرمستند و ما افسرده و غمگين
در اين بيغولۀ غربت، بخواب اي بخت، خوش خفتي

دلم خون است و چون گريم ز چشمم لاله مي افتد
تو هم كاي سقف رنگين بر سر دنيا نمي افتي

بزن احمد بزن احمد، كه سازت مي كند بيداد
بخوان «اميد» كه امشب گوهر پاكيزه اي سفتي

به خدا نمي شناسي

نه شگفت اگر بگويي كه مرا نمي شناسي
بلي اي بلا تو شاهي و گدا نمي شناسي

نه همين وفاي ما را، كه محبت و وفا را
به خدا نمي شناسي ، به خدا نمي شناسي

دل من شكستي آخر به نگاه خشم باري
به خدا تو قدر دل را و مرا نمي شناسي

گهري گرانبها را چو خزف فكندي از كف
چه كنم  تو را كه طفلي و بها نمي شناسي

به نگه شناختم من ، كه تو بي وفا حبيبي
تو صفاي مهربانان ز صدا نمي شناسي

غم عشق و دردمندي ز نگاه بي زبانم
به سزا شناس جانا ، به سزا نمي شناسي

نكنم سفر به شهري كه در او صفا نباشد
تو ولي سفر پرستي و صفا نمي شناسي

نادر آن شيوه

هر زمان آرزويي دارم و هردم هوسي
نه به آنم ره وصلي ، نه به اين دسترسي

از حياتم چه نشان مانده، جز اين نالۀ دل
يا همين رفتن و برگشتنِ مرغ نفسي

مُردم و از سر من دست ندارد صياد
نادر آن شيوه كه طوطي زد و جست از قفسي

داد و فرياد مكن، مشت به ديوار مكوب
كه در اين خانۀ مخروبه نمانده است كسي

گفتم اي شعر تو شايد برهاني ز غمم
نرساندي به مرادم،به مرادت نرسي

گله

شبي نشد كه تو اي ترك ، ترك ناز كني
مرا به ديدن خود شاد و سرفراز كني

به كلبۀ من درويش، اي توانگر حُسن
قدم نهي و در از پشت سر فراز كني

سري به محبس محبوس عشق خويش زني
دري به روي من از باغ لطف باز كني

اگر دلم بنوازي شبي به پرسش حال
مرا ز هر چه نياز است بي نياز كني

ز آسمان و زمين مانده دست من كوتاه
مگر تو دست محبت سويم دراز كني

اگر مرا بشناسي و حق عشق مرا
به حق عشق كه بر روح من نماز كني

من از دلت گله دارم،كه ياد من نكند
تو هم كه هر چه دلت گفت پيشواز كني

«اميد» دل ننوازد غزل به طرز كهن
به فكر باش كه آهنگ تازه ساز كني

قصۀ ما

اي كه مي داني ندارم غير درگاهت پناهي
ديگر از من برمگردان روي خود، گاهي نگاهي

گشته ام مرغي كه در دام خيالت لانه دارم
از گرفتاران هم ، اي صياد، پرسان باش گاهي

ماه اگر گفت«از كه بود اين سايه باز امشب به درگه»؟
آفتاب من! بگو «از تيره روزي، بي پناهي»

پرده بالا رفت و ديدم خواب دوشين را پريشان
باز در آيينه سنبل مي زدي بر زلف ماهي

زهره هم ديد آن همآهنگيش را با شانۀ تو
هرچه بر گيسو كشيدي ، دل كشيد از شوق آهي

اي حريفان، قصۀ ما هم شنيدن دارد، امشب
نالد از بيداد عشقي، روح مسكين دادخواهي

رفتم و راهم نداد،آن شاهد بيراه، و گفتم:
«مي روم ، اما نخواهي يافت چون من سر به راهي»

ابر هم بر چشم انجم پرده اي زد، تا نماند
پردۀ بيداري ام را چشم بيداري گواهي

سرنوشتم را به دست بي وفايي داد عشقم
روزگارم را سيه كرد از جفا گيسو سياهي

از كه خواهم داد بيدادي كه ديدم،زانكه دانم
غير از آن بيدادگر در شهر خوبان نيست شاهي

دارم آن دردي كه ديگر روي درمان را نبيند
غم چو كوهي گشت فربه ، تا شوم لاغر چو كاهي

شب گذشت و قصّۀ ما همچنان دنباله دارد
غصّه بسيار است،من شب را نمي بينم گناهي

پادشاه شاعران هم از دل «اميد» گفت اين:
«اي كمان ابرو، ترحم كن به عاشق گاه گاهي»

فرياد

داد از اين دل، من كجايي هستم و دلبر كجايي
طرف كي بربندم از اين عشقِ ماليخوليايي

هرچه كردم كم نشد عشقي كه در چنگش چو موم
روحِ من گرديده با اين عشق گويي موميايي

نامه ها دادم به تقريبي كه جانان بود ليكن،
محو شد در گردِ نسيان از نسيمِ بي وفايي

بعد از آن ديوانگي گسترد بر من بالِ خود را
خونِ دل خوردم ، ز رنج دوري و درد جدايي

همچو آهن شد دلم در تركِ خويشان ،زآنكه ديدم
عشق جذبم مي كند با قوۀ آهن ربايي

تركِ خويشان گفتم و تركِ بلد ، اما چه حاصل
نا بلد گم گشته ام ، در واديِ بي در كجايي

آمدم، اما يقين دانم كه با اين بختِ گمره
عاقبت سودي نخواهم بُرد از اين بخت آزمايي

بعد از اين فرياد بردارم كه : وا كن بندم از پا!
در قفس طرفي نبستم عمري از بي سرصدايي

اي طبيبِ عشق، بر «امّيد» محزون رحمت آور
ور نه اين بيمار تو ميرد ز درد بي دوايي

مشكلم بگشا ، كه حالي سخت رقّت بار دارم
اي پريشان گيسويت سر رشتۀ مشكل گشايي

بي وفا جان ! غيرِ عاشق كشتن و بدنام گشتن
تاكنون آيا چه حاصل كرده اي از بي وفايي