شبي نشد كه تو اي ترك ، ترك ناز كني
مرا به ديدن خود شاد و سرفراز كني

به كلبۀ من درويش، اي توانگر حُسن
قدم نهي و در از پشت سر فراز كني

سري به محبس محبوس عشق خويش زني
دري به روي من از باغ لطف باز كني

اگر دلم بنوازي شبي به پرسش حال
مرا ز هر چه نياز است بي نياز كني

ز آسمان و زمين مانده دست من كوتاه
مگر تو دست محبت سويم دراز كني

اگر مرا بشناسي و حق عشق مرا
به حق عشق كه بر روح من نماز كني

من از دلت گله دارم،كه ياد من نكند
تو هم كه هر چه دلت گفت پيشواز كني

«اميد» دل ننوازد غزل به طرز كهن
به فكر باش كه آهنگ تازه ساز كني