بوی عشق


شب، همه دروازه‌هایش باز بود
آسمان چون پرنیان ناز بود
گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب
همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود
با نوازش‌های دلخواه نسیم
نغمه‌های ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوی عشق
زندگی لبریز از آواز بود
بال در بال کبوترهای یاد
روح من در دوردست راز بود

مرثیه‌های غروب


افق می گفت: - « آن افسانه ‌گو  »
ــ آن افسانه گوی شهر سنگستان،
              به دنبال « کبوترهای جادوی بشارت‌گو»
                                             سفر کرده‌ است
شفق می گفت:
     «من می‌دیدمش، تنها، تکیده، ناتوان، دلتنگ،
          ملول از روزگارانی که در این شهر سر کرده‌ است».
                       
سپیدار کهن پرسید:
« ــ به فریادش رسید آیا،«حریق و سیل یا آوار»؟
صنوبر گفت:
        « ـــ توفانی گران‌تر زانچه او می‌خواست،
         پیرامون او برخاست
         که کوبیدش به صد دیوار و پیچیدش به هم طومار!»
سپاه زاغ‌ها از دور پیدا شد
سکوتی سهمگین بر گفتگوها حکم‌فرما شد.
                
پس از چندی، پر و بالی به هم زد مرغ حق،
         آرام و غمگین خواند:
« ــ دریغ از آن سخن سالار
                  که جان فرسود، از بس گفت تنها
                                    درد دل با غار...!»
توانم گفت او قربانی غم‌ های مردم شد
صدای مرغ حق در های و هوی شوم زاغانی که،
                 همچون ابر،
                     رخسار افق را تیره می‌کردند، کم‌کم محوشد، گم شد!
                    
گل سرخ شفق پژمرد،
                        گوهرهای رنگین افق را تیرگی‌ها برد
صدای مرغ حق، بار دگر چون آخرین آهی که از چاهی برون آید
        «چه جای چاه، از ژرفای نومیدی» چنین برخاست:
« ــ مگر اسفندیاری، رستمی، از خاک برخیزد
که این دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را
               زان خواب جاودیی برانگیزد.»
 
پس از آن، شب فرو افتاد و با شب
            پردۀ سنگین تاریکی، فراموشی
پس از آن، روزها، شب‌ها گذر کردند
               
سراسر بهت و خاموشی
پس از آن، سال‌های خون دل نوشی
               
هنوز اما، شباهنگام
شباهنگان گواهانند
که آوایی حزین از جای جای شهر سنگستان
بسان جویباری جاودان جاری‌ است...
                          
مگر همواره بهرامان ورجاوند، می‌ نالند، سر درغار
«کجایی ای حریق، ای سیل، ای آوار ! »

در پی هر خنده


خنده را تا یاد دارم، شاد و شیرین و شکرریز است
چهره‌هایی هست اما این زمان
پیش چشم ما و پیرامون‌مان
خنده‌هاشان شوم و تلخ و نفرت‌انگیز است
 
خندۀ پیروزی یغماگران
سنگدل جمعی که می‌خندند خوش،
                                      بر گریه‌های دیگران!
غافل‌اند اینان که چشم روزگار
با سرانجام چنین خوش خنده‌هایی آشناست
گریه‌هایی در پی این خنده‌هاست!

در پی هر گریه


من، بر این ابری که این سان سوگوار
                                         اشک بارد زار زار
دل نمی‌سوزانم ای یاران، که فردا بی‌گمان
در پی این گریه می‌خندد بهار.
 
ارغوان می‌ رقصد، از شوق گل‌ افشانی
نسترن می‌تابد و باغ است نورانی
بید، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست
گریه کن! ای ابر پربار زمستانی
گریه کن زاین بیشتر، تا باغ را فردا بخندانی!
 
گفته بودند از پس هر گریه آخر خنده‌ای‌ است
این سخن بیهوده نیست
زندگی مجموعه‌ای از اشک و لبخند است
خندۀ شیرین فروردین
بازتاب گریۀ پربار اسفند است.
 
ای زمستان! ای بهار
بشنوید از این دل تا جاودان امیدوار:
گریۀ امروز ما هم،  ارغوان خنده می‌آرد به بار

عدالت


گفت روزی به من خدای بزرگ
نشدی از جهان من خشنود!
این همه لطف و نعمتی که مراست
چهره‌ات را به خنده‌ای نگشود!
این هوا، این شکوفه، این خورشید
عشق، این گوهر جهان وجود
این بشر، این ستاره، این آهو
این شب و ماه و آسمان کبود!
این همه دیدی و نیاوردی
همچو شیطان، سری به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتی نشنود!
و این زمان هم در آستانۀ مرگ
بی‌شکایت نمی‌کنی بدرود!
گفتم: آری درست فرمودی
که درست است هرچه حق فرمود
خوش سرایی‌ است این جهان، لیکن
جان آزادگان در آن فرسود
جای این‌ها که بر شمردی، کاش
در جهان ذره‌ای عدالت بود.

شادی


غم دنیا نخواهد یافت پایان
خوشا در بر رخ شادی‌گشایان
خوشا دل‌های خوش، جان‌های خرسند
خوشا نیروی هستی ‌زای لبخند
خوشا لبخند شادی‌آفرینان
که شادی روید از لبخند اینان
نمی‌دانی- دریغا- چیست شادی
که می‌گویی: به گیتی نیست شادی
نه شادی از هوا بارد چو باران
که جامی پر کنی  از جویباران
نه شادی را به دکان می‌فروشند
که سیل مشتری بر آن بجوشند
چه خوش فرمود آن پیر خردمند
وز این خوشتر نباشد در جهان پند
اگر خونین دلی از جور ایام
«لب خندان بیاور چون لب جام»
به پیش اهل دل گنجی‌ است شادی
که دستاورد بی رنجی است شادی
به آن کس می‌دهد این گنج گوهر
که پیش آرد دلی لبخندپرور
به آن کس می‌رسد زین گنج بسیار
که باشد شادمانی را سزاوار
نه از این جفت و از آن طاق یابی
که شادی را به استحقاق یابی
جهان در بر رخ  انسان نبندد
به روی هر که خندان است خندد
چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی
چه اشکت هم نفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می‌ ربایند
گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می ‌پذیری
مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم کن، تبسم!

گام نخستین


با من سخن می ‌گوید این بید کهن‌سال
می‌بیندم سرگشته  و برگشته احوال
                                این چهره در گیسو نهفته
این در گذرگاه زمان، با رهگذاران
روزی هزاران قصۀ ناگفته، گفته.
             
گر گوش جانت هست هر برگش زبانی‌ است
با هر زبانش داستانی‌ است
من هر سحر می‌خوانمش، چونان کتابی
می ‌تابد از او در وجودم آفتابی
هر روز در نور و نسیم بامدادان
 با اولین لبخند خورشید
با من سخن می‌گوید این بید:
«می‌دانی، ای فرزند، روزی، روزگاری
فرمان پاک اورمزدت کارفرما
آیین مهرت رهنما بود؟
نیروی تدبیر تو، نور دانش تو
بر نیمی از روی زمین فرمانروا بود؟
              
اندیشۀ نیکت چو خورشیدی فرا راه
گفتار نیکت، پرتوی از جان آگاه
کردار نیکت، سروری را رهگشا بود
              
آن روزگاران کهن را یاد داری؟
می‌بینی اکنون در چه حالی، در چه کاری؟
می‌دانی آیا تخت و ایوانت کجا بود؟
ای مانده اینک، بسته در زنجیر تحقیر
زنجیر تقدیر
                  زنجیر تزویر
                                    زنجیر...
کی جان آزادت به دوران‌های تاریخ
با این همه خواری، زبونی آشنا بود؟
                     
افسوس
             افسوس
              
زهر سیاه ناامیدی
این قوم را مسموم کرده‌ است
احساس شوم ناتوانی
آن عزم چون پولاد را چون موم کرده‌ است
                 
دیری‌ است دل‌ها و روان‌ها
از پرتو خورشید دانش دور مانده‌ است
وآن دیده در هر زبان بیدار، انگار
دور از جهان روشنایی، کور مانده‌ است
              
زنجیر صد بندت بر اندام است هرچند
هرچند می‌ساید تو را زنجیر صد بند
هرچند دشمن
                  مانند بیژن
                       در بند چاهت نشانده‌ است
بیرون شدن زین هفت خوان را چاره مانده‌ است
                               
گام نخستین: همتی در خود برانگیز
برخیز ! در دامان فردوسی بیامیز
شهنامۀ او می‌نماید گوهرت را
اندیشۀ او می‌گشاید شهپرت را
            
جانداری او می‌رهاند جانت از رنج
یکبار دیگر بر می‌افرازی سرت را
              
فردوسی، این دانای بینای بشردوست
باغ خرد را در گشوده‌ است
در مکتب «دانا تواناست»
راه رهایی را نموده‌ است
در هر ورق نیروی دانش را ستوده‌ است
          
شهنامه‌اش، آزادگی را زادگاه است
آزادگان پاک جان  را زاد راه است
نیکی، درستی، مهر، پاکی، مکتب اوست
نادانی و سستی، کژی، اندیشۀ بد
در پیشگاه او گناه است
              
بر رسم و راه داد می‌ خواهد جهان را
همواره سوی داد خواند مردمان را
دشت سخن را طبع سرشارش سمند است
پندی اگر می‌بایدت دنیای پند است
هرگز نه اهل ماتم و تسلیم و خواری
هرگز نه اهل ناله و نفرین و زاری
حتی در آن دوران که پیری مستمند است
سوی پدید آرندۀ گردون گردان
                          چون رعد، فریادش بلند است!
           
خورشید شعرش، خون تازه‌ است
در پیکر پژمردۀ تو
گفتار نغزش نور و نیروست
در هستی سردرگریبان برده تو!
برخیز! در دامان فردوسی بیاویز
گام نخستین است و گام آخرین است
راهی که از چاهت برون آرد همین است.

نور عشق


رهروان کوی جانان سرخوش‌اند
عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند
جان عاشق، سر به فرمان می ‌رود
سر به فرمان، سوی جانان می‌ رود
راه کوی می‌فروشان بسته نیست
در به روی باده‌نوشان بسته نیست
بادۀ ما ساغر ما عشق ماست
مستی ما در سر ما عشق ماست
دل ز جام عشق  او شد می پرست
مست مست از عشق او شد مست مست
ما به سوی روشنایی می ‌رویم
سوی آن عشق خدایی می ‌رویم
دوستان! ما آشنای این رهیم
می‌رویم از این جدایی وارهیم
نور عشق پاک او در جان ما
مرهم این جان سرگردان ما