مناجات شماره ۱۰۱

الهی!
دانی به چه شادم؟به آنک نه به خویشتن،به تو افتادم!
الهی!
توخواستی،نه من خواستم!
دوست بر بالین دیدم چو از خواب برخاستم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|

الهی!
وصف تو نه کار زبان است.
عبارت از حقیقتِ یافت تو بهتان است.
با صولت وصال،
دل و دیدار را چه توان است؟
حسن تو فزون است زبینایی من!
راز تو برون است ز دانایی من!
الهی!
در دل دوستانت نورعنایت پیداست!
جان ها در آرزوی وصالت حیران وشیداست!
چون تو مولا،که راست؟
وچون تو دوست،کجاست؟
هرچه دادی،نشان است،و آیین ِفرداست.
آنچه یافتیم،پیغام است،و خلعت برجاست.
نشانت،بی قراری ِ دل وغارت جان است.
خلعت وصال،در مشاهدۀ جلال چه گویم که چون است؟
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد،
دانم که زمانه را زبون خواهی کرد!
گرزیب و جمال از این فزون خواهی کرد،
یارب!چه جگرهاست که خون خواهی کرد!