مناجات شماره ۱۰۱


الهی!‏
دانی به چه شادم؟به آنک نه به خویشتن،به تو افتادم!‏
الهی!‏
توخواستی،نه من خواستم!‏
دوست بر بالین دیدم چو از خواب برخاستم!‏

مناجات شماره ۱۰۲  


الهی!‏
این چه بتر روزی است؟
ترسم که مرا ازتو جز از حسرت نه روزی است!‏
الهی!‏
می لرزم از آنک نیَرزَم!‏
وزانک نیرزم چه سازم؟
جز ازآنک می سوزم،
تا از این افتادگی برخیزم.‏
الهی!‏
ازبخت خود چون پرهیزم؟واز بودنی کجا گریزم؟
وناچاره را چه آمیزم؟و در هامون کجا گریزم؟
الهی!‏
کان حسرت است این دل من!‏
مایۀ درد و غمت این تن من!‏
نیازم گفت که:این همه چرا بهرۀ من،
نه دست رسد مرا به معدن ِ چارۀ من!‏
مرا تا باشد این درد نهانی،
تو را جویم، که درمانم تو دانی!‏

مناجات شماره ۱۰۳  


ای بوده وهست وبودنی،گفتت شنیدنی!‏
مهرت پیوستنی و خود دیدنی!‏
ای نور دیده و ولایت دل و نعمت جان!‏
عظیم شأنی و همیشه مهربان!‏
نه ثنای تو را زبان،نه یافت تو را درمان!‏
ای هم شغل دل و هم غارت جان!‏
برآر خورشید شهود،یکبار از افق عیان!‏
واز ابر جود،قطره یی چند بر ما باران!‏

 

مناجات شماره ۱۰۴


الهی!‏
ای گشایندۀ زبان های مناجات گویان!‏
و انس افزای خلوت های ذاکران!‏
و حاضر نفس های راز داران!‏
جز از یاد کرد تو همراه ما نیست،
وجز از یادداشتِ تو ما را زاد نیست.‏

مناجات شماره  ۱۰۵


الهی!‏
معنی دعوی ِ صادقانی!‏
فروزندۀ نفس های دوستانی!آرام دل غریبانی!‏
چون در میان جان حاضری،
از بی دلی می گویم که کجایی!‏
زندگانی ِجانی و آیین ِ زبانی!‏
به خود از خود ترجمانی!‏
به حقّ تو بر تو،
که ما را در سایۀ غرور ننشانی،
وبه وصال خود رسانی!‏
وجز از تو،به تو دلیل و رهنمای نیست!‏
خدایا،
نظر کن در حاجت کسی،کش جز از یک حاجت نیست!‏

 

مناجات شماره ۱۰۶


الهی!‏
به هر صفت که هستم،به هرخواست تو موقوفم!‏
به هرنام که مرا خوانند،
به بندگی تو معروفم!‏
تا جان دارم،
رخت از این کوی برندارم!‏
او که تو آن ِ اویی،بهشت او را بنده است!‏
او که تو در زندگانی اویی،جاوید زنده است!‏
الهی!‏
گفت تو راحتِ دل است،‏
ودیدار تو زندگانی جان!‏
زبان به یاد تو نازد،
و دل به مهر وجان به عیان!‏

مناجات شماره ۱۰۷


الهی!‏
ارتو فضل کنی،‏
ازدیگران چه داد و چه بیداد؟
ورتو عدل کنی،پس فضل دیگران چون باد؟

 

مناجات شماره  ۱۰۸


الهی!‏
آنچه من از تو دیدم،دوگیتی بیاراید،
عجب این است که جان من از بیم داد تو می نیاساید!‏

مناجات شماره  ۱۰۹  


الهی!‏
چند نهان باشی و چند پیدا؟
که دلم حیران گشت و جان شیدا!‏
تا کی از استتار و تجلّی؟
کی بُود آن تجلّی ِ جاودانی؟
الهی!‏
چند خوانی و رانی؟
بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز،تو مانی!‏
تا کی افکنی وبرگیری؟
این،چه وعد است بدین درازی و این دیری؟سبحان الله!‏
مارا براین درگاه همه نیاز!‏
روزی چه بود که قطره ایی از شادی بر دل ما ریزی؟
تاکی مارا می آب وآتش بر هم آمیزی؟
ای بخت ما ازدوست رستخیزی!‏

مناجات شماره ۱۱۰


روزگاری او را می جستم،خود را می یافتم،
اکنون خود را می جویم،او را می یابم.‏
ای حجّت را یاد واُنس را یادگار!‏
چون حاضری،این جستن به چه کار؟
الهی!‏
یافته می جویم،با دیده ور می گویم:‏
که دارم؟چه جویم؟که می بینم؟چه گویم؟
شیفتۀ این جست وجویم!گرفتار این گفت وگویم!‏
ای پیش از هرروز،وجدا از هرکس!‏
مرا دراین سور،هزار مطرب نه بس!‏

 

مناجات شماره۱۱۱


الهی!‏
به عنایت ازلی،تخم هدایت کاشتی،
به رسالت انبیا آب دادی،
به معنویّت و توفیق پروردی،به نظر خود به برآوردی!‏
خداوندا!‏
سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری!‏
وکِشتۀ عنایت ازلی را به رعایتِ ابدی مدد کنی!‏

مناجات شماره ۱۱۲  


الهی!‏
گاه گویم که در قبضۀ دیوم،از بس پوشش که بینم!‏
باز ناگاه!نوری تابد که جمله بشریّت در جنب آن ناپدید بود!‏
الهی!‏
چون عین هنوز منتظر عیان است،
این بلای دل چیست؟
چون این طریق همه بلاست،
چندین لذّت چیست؟
الهی!‏
گاه ازتو می گفتم وگاه می نیوشیدم.‏
میان جرم خود،به لطف تو می اندیشیدم.‏
کشیدم. آنچه کشیدم،
همه نوش گشت،چون آوای قبول شنیدم!‏

 

مناجات شماره ۱۱۳


الهی!‏
آنچه ناخواسته یافتنی است،خواهندۀ بدان کیست؟
وآنچه از پاداش برتر است،سؤال در جنب آن چیست؟
الهی!‏
دانش وکوشش،محنت آدمی است.‏
و بهرۀ هریکی از تو به سزا،کردِ ازلی است.‏

مناجات شماره ۱۱۴  


الهی!‏
دردی است مرا،که بهی مباد!‏
این درد مرا،صواب است!‏
با دردمندی به درد،خرسند،کسی را چه حساب است؟
الهی!‏
قصّه این است که برداشتم،
این بیچارۀ درد زده را چه جواب است؟‏

مناجات شماره ۱۱۵  


خداوندا!‏
عابدان،وصف بزرگواری تو شنیدند،
گردن ها بسته کردند.‏
سلطانان وصفِ علای تو شنیدند،
ازبیم قهر تو گردن نهادند.‏
عاصیان،صفت رحمت تو شنیدند،امیدها دربستند.‏

 

مناجات شماره ۱۱۶


الهی!‏
گاهی به خود نگرم،گویم ازمن زارتر کیست؟
گاهی به تو نگرم،گویم ازمن بزرگوارتر کیست؟
بنده چون به فعل خود نگرد،به زبان ِتحقیر از کوفتگی وشکستگی گوید:‏
                پُرآب دو دیده وپُرآتش جگرم!‏
                پُر باد دو دستم وپُر ازخاک سرم!‏
چون به لطف الهی و فضلِ ربّانی نگرد،‏
به زبان شادی و نعمت آزادی گوید:‏
‏                چه کند عرش که اوغاشیۀ من نکشد؟‏
‏                چون به دل غاشیۀ حکم و قضای تو کشم.‏
‏                بوی جان آیدم از لب،چو حدیث تو کنم،‏
‏                شاخ عِز رویَدم از دل،چو بلای تو کشم.‏‎

مناجات شماره ۱۱۷


من چه دانستم که برکشتۀ دوستی قصاص است؟
چون بنگرستم این معاملت،تو را با خاص است!‏

مناجات شماره ۱۱۸   


الهی!‏
درسر،گریستنی دارم دراز!‏
ندانم که ازحسرت گریم یا از ناز!‏
گریستن یتیم،ازحسرت است،
وگریستن شمع،بهرۀ ناز!‏
ازناز گریستن چون بود؟این قصّه یی است دراز!‏

مناجات شماره ۱۱۹


الهی!‏
آمدم با دو دست تهی!بسوختم بر امیدِ روز ِ بهی!‏
چه بود اگر ازفضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی؟

مناجات شماره ۱۲۰  


الهی!‏
وصف تو نه کار زبان است.‏
عبارت از حقیقتِ یافت تو بهتان است.‏
با صولت وصال،
دل و دیدار را چه توان است؟
حسن تو فزون است زبینایی من!‏
راز تو برون است ز دانایی من!‏

مناجات شماره ۱۲۱


ای کارندۀ غم پشیمانی در دل های آشنایان!‏
ای افکندۀ سوز در دل های تائبان!‏
ای پذیرندۀ گناهکاران ومعترفان!‏
کس بازنیامد،تا باز نیاوردی.‏
وکس راه نیافت،
تا دست نگرفتی،
دست گیر،که جزتو دستگیر نیست!‏
دریاب،که جز زتو پناه نیست!‏
وسؤال ما را جز تو جواب نیست!‏
ودرد ما را جز ز تو دارو نیست!‏
و از این غم ما راجز از تو راحت نیست!‏

مناجات شماره ۱۲۲


الهی!‏
تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی،
تاقومی را به شراب اُنس مستان کردی،
قومی را به دریای دهشت غرق کردی!‏
ندا ازنزدیک شنوانیدی،ونشان ازدور دادی!‏
رهی رابازخواندی،وانگه خود نهان گشتی!‏
ازورای پرده خود را عرضه کردی،
وبه نشان عظمت،خود را جلوه کردی،
تا آن جوانمردان را در وادی دهشت گم کردی،
وایشان را در بی طاقتی سرگردان کردی!‏
این چیست که با آن بیچارگان کردی؟
داورِ آن نفیرخواهان تویی!و داد دهِ آن فریاد جویان تویی!‏
و دیّتِ آن کشتگان تویی!‏
ودستگیر آن غرق شدگان تویی!و دلیل آن گمشدگان تویی!‏
تا آن گمشده کجا با راه آید؟
وآن غرق شده کجا با کران افتد؟
و آن جان های خسته کی بیاساید؟
وآن قصّۀ نهانی را کی جواب آید؟
وآن شب انتظار ایشان را کی بامداد آید؟‏

مناجات شماره ۱۲۳  


الهی!‏
تو آنی که نور تجلّی بر دل های دوستان تابان کردی!‏
چشمه های مِهر در سرهای ایشان روان کردی!‏
و آن دل ها را آیینۀ خود ومحلّ صفا کردی!‏
تودرآن پیدا،وبه پیدایی ِخود در آن دوگیتی ناپیدا کردی!‏
ای نوردیدۀ آشنایان ، وسور دل دوستان!‏
وسرور جان نزدیکان!‏
همه تو بودی وتویی!‏
نه دوری،تا جویند،
نه غایبی،تا پرسند،نه تورا جزبه تو یادند!‏

 

مناجات شماره ۱۲۴


الهی!‏
هرچه می نشان شمردم،پرده بود.‏
وهرچه بی مایه دانستم،بیهوده بود.‏
الهی!‏
یک بار این پردۀ من ازمن بدار! وعیبِ هستی من ازمن وادار!‏
ومرا دردست کوشش بمگذار!‏
الهی!‏
کرد ما گِرد ما در میار!‏
وزیان ما از ما وادار!‏
ای کردکار نیکوکار!‏
آنچه بی ما ساختی،بی ما راست دار!‏
وآنچه تو بر ما تاوی به ما مسپار!‏

مناجات شماره ۱۲۵  


الهی!‏
راهم نمای به خود!و باز رهان مرا از بند خود!‏
ای رساننده!‏
به خود برسانم که کس نرسید به خود!‏
الهی!‏
یادتو عیش است ومهرتوسوراست!‏
شناخت تو ملک است و یافت تو سرور!‏
محبّت تو روح ِ روح است و قرب تو نور!‏
جویندۀ تو کشتۀ با جان است و یافت تو رستخیز بی صور!‏

 

مناجات شماره ۱۲۶   


الهی!‏
نه جز ازشناخت تو شادی است،نه جز از یافت تو زندگانی!‏
زندگانی بی تو مردگی است،
و زندۀ به تو هم زنده و هم زندگانی است!‏

مناجات شماره ۱۲۷  


ای یافته ویافتنی!‏
از مست چه نشان دهند جز بی خویشتنی؟
همه خلق را محنت از دوری است،واین بیچاره از نزدیکی!‏
همه راتشنگی از نایافت ِآب است،
وما ازسیرابی!‏
الهی!‏
همه دوستی میان دو تن باشد،سه،دیگر درنگنجد.‏
دراین دوستی،همه تویی،
من درنگنجم!‏
گر این کار سر ازمن است،
مرا بدین کار نه کار!‏
ورسرازتوست، همه تویی!‏
من فضولی را به دعوی چه کار؟!‏

مناجات شماره ۱۲۸


الهی!‏
ازکجا بازیابم من،آن روز که تو مرا بودی ومن نبودم؟
تا باز بدان روز رسم،میان آتش و دودم!‏
اگر به دوگیتی آن روز من یابم،پرسودم!‏
وربود خود را دریابم،به نبود خود خشنودم!‏

 

مناجات شماره ۱۲۹  


الهی!‏
ای دانندۀ هرچیز!‏
وسازندۀ هرکار!‏
و دارندۀ هرکس!‏
نه کس را با تو انبازی،ونه کس را ازتو بی نیازی.‏
کار به حکمت می اندازی، وبه لطف می سازی.‏
نه بیداد است ونه بازی!‏
الهی!‏
نه به چرایی کار تو،بنده را علم،ونه بر تو کس را حکم!‏
سزاها تو ساختی،و نواها تو ساختی!‏
نه از کسی به تو،نه از تو به کس!‏
همه ازتو به تو،همه تویی و بس.‏

مناجات شماره ۱۳۰


الهی!‏
تورا آن کس بیند،که تورا در ازل دید.‏
و وی تو را دیدکه،دو گیتی او را ناپدید.‏
وتو را او دید که نادیده پسندید.‏

 

مناجات شماره ۱۳۱  


الهی!‏
برهزاران عقبه بگذرانیدی،و یکی ماند.‏
دل من خجل ماند،
ازبس که تورا خواند!‏
الهی!‏
به هزاران آب بشستی،تا آشنا کردی دوستی!‏
ویک شستنی ماند:‏
آنکه مرا ازمن بشوی،
تا ازپس خود برخیزم،و تو مانی!‏
الهی!‏
هرگز منما روزی بی محنت خویش،
تاچشم بازکنم و خود را نبینم در پیش.‏

مناجات شماره  ۱۳۲   


الهی!‏
نصیب این بیچاره از این کار،همه درد است!‏
مبارک باد،که مرا این درد سخت درخور است!‏
بیچاره آن کس که از این درد فرد است!‏
حقا که هرکه بدین درد ننازد،ناجوانمرد است!‏

مناجات شماره ۱۳۳   


الهی!‏
تو آنی که از احاطتِ اوهام بیرونی!‏
و از ادراک عقول مصونی!‏
نه محاط ظنونی،نه مدرک عیونی!‏
کار ساز هرمفتون،و فرح رسان هر محزونی!‏
درحکم،بی چرا،و در ذات،بی چند،
ودر صفات،بی چونی!‏
‏       تو لالۀ سرخ و لؤلؤمکنونی!      من مجنونم،تو لیلی مجنونی!‏
‏       تو مشتریان با بضاعت داری      با مشتریان بی بضاعت چونی؟‏

مناجات شماره ۱۳۴  


ای خداوندی که در دل دوستانت،
نورعنایت پیداست!‏
جان ها در آرزوی وصالت،
حیران وشیداست!‏
چون تومولا،که راست؟
چون تو دوست کجاست؟
هرچه دادی،نشان است،
وآیین فرداست.‏
آنچه یافتیم،پیغام است،
وخلعت برجاست.‏
نشانت،بی قراری ِدل وغارت جان هاست.‏
خلعتِ وصال،در مشاهدۀ جلال چه گویم که چون است؟
‏    روزی که سر ازپرده برون خواهی کرد‏
‏                      دانم که زمانه را زبون خواهی کرد!‏
    ‏ گر زیب و جمال ازاین فزون خواهی کرد‏
‏                      یارب!چه جگرهاست که خون خواهی کرد!‏

مناجات شماره ۱۳۵   


الهی!‏
نالیدن من از درد،ازبیم زوال درد است.‏
او که از زخم دوست بنالد،
در مهر دوست،نامرد است.‏

مناجات شماره ۱۳۶   


ای یادگار جان ها!و یاد داشتۀ دل ها!‏
ویاد کردۀ زبان ها!به فضل خود،ما را یاد کن!‏
وبه یاد لطفی،مارا شاد کن!‏
ای قائم به یاد خویش،وزهر یاد کنندۀ به یاد خود،پیش!‏
یاد توست که تو را به سزا رسد،
ورنه از رهی چه آید که تو را سزد!‏
الهی!‏
تو به یاد خودی ومن به یاد تو!‏
توبرخواست خودی ومن بر نهادِ تو!‏

مناجات شماره ۱۳۷   


الهی!‏
به قدر تو نادانم،و سزات را ناتوانم.‏
دربیچارگی خود سرگردانم،و روز به روز بر زیانم!‏
چون منی،چون بود؟چنانم!‏
واز نگرستن در تاریکی به فغانم!‏
که برهیچ چیز هست ما ندانند ندانم!‏
چشم به روزی دارم که تو مانی و من نمانم!‏
چون من کیست گر آن روز ببینم!‏
ور ببینم،جان فدای آنم!‏

مناجات شماره ۱۳۸


ای نا دریافته،یافته،و نادیده عیان!‏
ای درنهانی پیدا،ودر پیدایی نهان!‏
یافتِ تو،روز است،که خود برآید ناگاهان!‏
یابندۀ تو نه به شادی پردازد،نه به اندُهان!‏
به سربر مارا،کاری که ازآن عبارت نتوان!‏

مناجات شماره ۱۳۹


الهی!‏
زندگانی همه با یادتو،وشادی همه با یافت تو.‏
وجان آن است که دراو شناختِ تو!‏
الهی!‏
موجود نفس های جوانمردانی!‏
حاضر دل های ذاکرانی!‏
از نزدیکت نشان می دهند،و برتراز آنی!‏
واز دورت می پندارند،ونزدیکتر از جانی!‏
ندانم که درجانی،یا خودِ جانی؟
جانی،جان را زندگی می باید؛تو آنی!‏

مناجات شماره ۱۴۰   


الهی!‏
او که حق را به دلیل جوید،به بیم وطَمَع پرستد.‏
واو که حق رابه احسان دوست دارد،روز محنت برگردد.‏
واو که حق را به خویشتن جوید،نایافته،یافته پندارد.‏
الهی!‏
عارف،تو را به نور ِتومی داند،
ازشعاع وجود،عبارت نمی تواند.‏
درآتش مهر می سوزد،
و از نار بازنمی پردازد.‏

مناجات شماره ۱۴۱


ازکجابازیابم آن روز که تومرا بودی،ومن نبودم؟‏
تا باز به آن روز رسم،میان آتش و دودم!‏
وربه دوگیتی آن روز را بازیابم،
برسودم!‏
وربود تو دریابم،به نبود خود خوشنودم!‏

مناجات شماره‏ ۱۴۲


الهی!‏
درسر،گریستنی دارم دراز!‏
ندانم که از حسرت گریم یا ازناز!‏
گریستن از حسرت،بهرۀ یتیم است،
وگریستن شمع ،بهرۀ ناز.‏
ازنازگریستن چون بود؟این،قصّه ایی است دراز!‏

مناجات شماره ۱۴۳


ای یار مهربان!‏
بارَم ده،تا قصّۀ درد خود به تو پردازم!‏
و بردرگاه تو می زارم!‏
ودر امید بیم آمیز می نازم!‏
الهی!‏
بپذیرم،تا باتو پردازم!‏
یک نظر درمن نگر،
تادوگیتی به آب اندازم!‏

مناجات شماره ۱۴۴  


نه پیدا که عزّت قدم،
رهی را چه ساخته از انواع کرم!‏
رهی را اوّل قصدی دهد غیبی،
تا ازجهانش باز بَرَد.‏
پس کششی دهد قربی،تا از آب و گِل باز برد.‏
چون فرد شود،
آنگه وصال فرد را شاید.‏
      جویندۀ تو همچو تو فردی باید!‏
                  آزاد زهر علّت و دردی باید!‏
      زان می نرسد به وصل تو هیچ کسی
                   کاندر خور غم های تو مردی باید!‏

مناجات شماره ۱۴۵  


الهی!‏
به بهشت وحورا چه نازم!‏
اگر مرا نفسی دهی،
ازآن نفس،
بهشتی سازم!‏

 

مناجات شماره ۱۴۶  


الهی!‏
در دل دوستانت نورعنایت پیداست!‏
جان ها در آرزوی وصالت حیران وشیداست!‏
چون تو مولا،که راست؟
وچون تو دوست،کجاست؟
هرچه دادی،نشان است،و آیین ِفرداست.‏
آنچه یافتیم،پیغام است،و خلعت برجاست.‏
نشانت،بی قراری ِ دل وغارت جان است.‏
خلعت وصال،در مشاهدۀ جلال چه گویم که چون است؟
     روزی که سر از پرده برون خواهی کرد،
                      دانم که زمانه را زبون خواهی کرد!‏
      گرزیب و جمال از این فزون خواهی کرد،
                      یارب!چه جگرهاست که خون خواهی کرد!‏

مناجات شماره ۱۴۷  


الهی!‏
همه عالم تو را می خواهند.‏
کار آن دارد،که تا تو که را خواهی!‏
به نازکسی که تواورا خواهی.‏
که اگربرگردد،تو او را در راهی.‏

مناجات شماره ۱۴۸


الهی!‏
تومارا ضعیف خواندی!‏
ازضعیف چه آید جز خطا؟
وما را جاهل خواندی!‏
واز جاهل چه آید جز جفا؟
وتو خداوندی کریم ولطیف!‏
ازکریم ولطیف چه سزد؟
جز از کرم ووفا،و بخشیدن ِعطا.‏

مناجات شماره ۱۴۹


الهی!‏
گر در عمل تقصیر است،
آخر این دل پردرد کجاست؟
و اگر درخدمت فترت است،
آخر این مِهردل به جاست.‏
ور فعل ما تباه است،فضل تو آشکار است.‏
ورآب وخاک بر شد بل تا برسد،نور ازلی به جاست.‏
محنت،همه در نهاد آب و گل ماست.‏
پیش از گِل و دل چه بود؟آن حاصل ماست.‏

مناجات شماره ۱۵۰  


الهی!‏
تو آنی که ازبنده ناسزا بینی،
و به عقوبت نشتابی!‏
از بنده کفر می شنوی،و نعمت از وی باز نگیری!‏
توبت وعفو بر وی عرضه می کنی،
و به پیغام وخطاب خود،اورا می بازخوانی!‏
وگرباز آید وعدۀ مغفرت می دهی که:‏
‏«اِن یَنتهویَغفِرلَهُم ما قَد سَلف»‏
چون با دشمن بدکردار چنینی،
چه گویم که با دوستان نیکوکار چونی؟