نه پیدا که عزّت قدم،
رهی را چه ساخته از انواع کرم!‏
رهی را اوّل قصدی دهد غیبی،
تا ازجهانش باز بَرَد.‏
پس کششی دهد قربی،تا از آب و گِل باز برد.‏
چون فرد شود،
آنگه وصال فرد را شاید.‏
      جویندۀ تو همچو تو فردی باید!‏
                  آزاد زهر علّت و دردی باید!‏
      زان می نرسد به وصل تو هیچ کسی
                   کاندر خور غم های تو مردی باید!‏