نه شگفت اگر بگويي كه مرا نمي شناسي
بلي اي بلا تو شاهي و گدا نمي شناسي

نه همين وفاي ما را، كه محبت و وفا را
به خدا نمي شناسي ، به خدا نمي شناسي

دل من شكستي آخر به نگاه خشم باري
به خدا تو قدر دل را و مرا نمي شناسي

گهري گرانبها را چو خزف فكندي از كف
چه كنم  تو را كه طفلي و بها نمي شناسي

به نگه شناختم من ، كه تو بي وفا حبيبي
تو صفاي مهربانان ز صدا نمي شناسي

غم عشق و دردمندي ز نگاه بي زبانم
به سزا شناس جانا ، به سزا نمي شناسي

نكنم سفر به شهري كه در او صفا نباشد
تو ولي سفر پرستي و صفا نمي شناسي