به خدا نمي شناسي
نه شگفت اگر بگويي كه مرا نمي شناسي
بلي اي بلا تو شاهي و گدا نمي شناسي
نه همين وفاي ما را، كه محبت و وفا را
به خدا نمي شناسي ، به خدا نمي شناسي
دل من شكستي آخر به نگاه خشم باري
به خدا تو قدر دل را و مرا نمي شناسي
گهري گرانبها را چو خزف فكندي از كف
چه كنم تو را كه طفلي و بها نمي شناسي
به نگه شناختم من ، كه تو بي وفا حبيبي
تو صفاي مهربانان ز صدا نمي شناسي
غم عشق و دردمندي ز نگاه بي زبانم
به سزا شناس جانا ، به سزا نمي شناسي
نكنم سفر به شهري كه در او صفا نباشد
تو ولي سفر پرستي و صفا نمي شناسي
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|