هر زمان آرزويي دارم و هردم هوسي
نه به آنم ره وصلي ، نه به اين دسترسي

از حياتم چه نشان مانده، جز اين نالۀ دل
يا همين رفتن و برگشتنِ مرغ نفسي

مُردم و از سر من دست ندارد صياد
نادر آن شيوه كه طوطي زد و جست از قفسي

داد و فرياد مكن، مشت به ديوار مكوب
كه در اين خانۀ مخروبه نمانده است كسي

گفتم اي شعر تو شايد برهاني ز غمم
نرساندي به مرادم،به مرادت نرسي