مرا ديوانه خواندي،اي پري،گفتي و گل گفتي
كه من در عاشقي طاقم،تو گر با مدعي جفتي

الا،يادش به خير آن شب، كه تنگِ بسترت شب را
به بيداري سحر كردم،سحر بر من برآشفتي

تو را گفتم كه«من بخت توام ، خوابم نمي آيد
تو چون بختم بخواب اي مه» مگر از من پذيرفتي؟

بسوز اي دل كه تركان قدر عاشق را نمي دانند
بسي گفتم«به تركان دل مده»اما تو نشنفتي

«محبت بير بلاشي دير گرفتار المين بيلمز»
بخوان اي ترك خوش خواندي، بگو بلبل كه گل گفتي

ز غفلت آه از اين تركان،صفا كردي بيا اي اشك
چه پاك از گرد غم امشب رخم را شستي و رفتي

حريفان شاد و سرمستند و ما افسرده و غمگين
در اين بيغولۀ غربت، بخواب اي بخت، خوش خفتي

دلم خون است و چون گريم ز چشمم لاله مي افتد
تو هم كاي سقف رنگين بر سر دنيا نمي افتي

بزن احمد بزن احمد، كه سازت مي كند بيداد
بخوان «اميد» كه امشب گوهر پاكيزه اي سفتي