كلامي ناشنيده نمي ماند،
كه جدايي
هميشه پيش روي بود
شكارچي كه خراميده بود سوي شكار
ديگر بازنمي گشت
سوي دوستان.
شاخه ها را كه باز گشادم،
زير آبشار تو را ديدم،
چشم من به جان جان تو پي برد،
خيال تو در خاطره ام
بي گزند به جاي ماند.
من تاب نياوردم
برابر نيرويي جادو
كه مرا فرو گرفت،
 به استحاله كه مي رفتم
زرگشت به جلد گوزني
با هواي دلم سازگار بود.

با اين همه دورادور
همان گاه تازيان«لا كني»
لايشي داشتند،
نره تازيان«لكريايي» ،«كرتي»،
كه صاحب خود را نمي شناختند.