دیگر ای مایۀ شوربختی
از دل بیقرارم چه خواهی ؟
کُشتی آن عشق دیرینه ام را
دیگر از حال زارم چه خواهی؟

گرچه هرگز زبان تو ای گل
نکته ای ز آنچه باید ، نگفته است
لیک در چشم تو خوانده ام من
آنچه از من زبانت نهفته است

من هم ای مایۀ ناز ، دیری است
با خیال تو دارم سر و کار
وه چه شبها که تا بامدادان
مانده ام با خیال تو بیدار!‏

گرچه آن شعلۀ تند و سر کش‏
در دل سرد من گشته خاموش
لیک مشکل که یکباره گردد ،
خاطرات جوانی فراموش

در دل سرد غم پرور من
آتش عشق پیشین فسرده است
آری اینک دل مردۀ من‏
مدفن آرزوهای مرده است

نرگس چشم مست تو دانی
در دل من چرا جای دارند ؟
زآنکه روی مزار عزیزان
دیگران نیز گل می گذارند