آن پنجره
امشب چو ز شب اغلبی سرآید
وآفاق لب از گفت وگو ببندد
تا از پسِ آن قُلۀ جنوبی
فانوسِ شبان یک شکر بخندد
آن پنجره را باز می کنم ،باز
آن پنجره را باز می گذارم
آن نورسرشت،ای نسیم پیکر
چون خنده زد آن روشنِ خجسته
تو نیز بیا،روشنی بیاور
تاریکم وتنها(تو نیز شاید؟)
تاریکم وتنها،تو نیز بی من
شاید نه چنانی که می پسندی
من چشم به ره،پنجره گشوده
دیگر نکند ز آنسویش ببندی؟!
آن شب چه کشیدم،چه بد!چه بیداد!
آن شب چه کشیدم،چه بد!چه دشوار!
هر مو به تنم شکوه ای دگر داشت.
خاموشیِ شب می گریست با من،
امّا نفسش نکهتِ سحر داشت.
یعنی:بگذر!شب گذشت،ای مرد!
یعنی بگذر!شب گذشت،برخیز!
برخیز و به فکر شبی دگر باش
اینک شب دیگر،سیه چو چشمت،
ای سبز گلی پوش،باخبر باش
امشب چو ز شب اغلبی سرآید،...
امشب چو زشب اغلبی سر آید،
وآفاق لب از گفتگو ببندد؛
تا از پس آن قلۀ جنوبی
فانوس شبان یک شکر بخندد،
آن پنجره را باز می کنم باز