دریغ و درد (۲) :
زمانی بر زمین
زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد
غبار ماست که بر دوشِ او گران بوده است
اقبال لاهوری
نمودند و ربودند، آه
چه تصویری!چه خوابی بود!
شبی! اما شبِ شبها،
شبِ پر ماه.
ومن رخشنده تر از خوابهای اختران بودم.
زمانی بر زمین_این یادم است_امّا
من آیا راستی بر دوشِ او باری گران بودم؟
زمانی بر زمین،امّا به یادم هست
که آن شب گاه من انگار جزئی از مکان بودم.
***
نمودند و ربودند، آه
پریشان یادم آید تکّه های محوی از تصویر.
بدانسان کز جوانی یادش آید پیر.
به یادم هست
کز آن راهی که رفتم،هیچ دیگر برنگردیدم.
شب مهتابی و گُلگشت تنهایی
و آیا راستی در خواب بود آنها که می دیدم؟
تماشا را کناری ایستادم ساعتی،خاموش.
گمان تپّه ای کوتاه بود،آن گوشۀ صحرا.
و رویش پهنۀ گسترده ای هموار،
تک افتاده درختی چند، دور از هم،
و قوس گنبدی از بامهای روستا،پیدا
و همچون شاخۀ پرخوشۀ ابریشمین،در باد
دوان دود از سرش_بر آبی مهتابگون_بالا.
و گویا در کنار شرقیِ آن تپّه_یادم نیست_یا غربی،
خمیده طاق پیشانی یلندی،بیستون،ضربی،
و امّا ناتمام انگار،و باقی مانده از دیرینه های دور
چو از اعصار پیشین یادِ گنگ و مبهمی در خاطرِ آفاق
وشاید یک بُرش، چون مقطعی از طاق.
و در سوی دگر،زیر یکی از آن درختان غریب از هم
تک وتنها
بُزی خیزان به سوی شاخه ای،برپا.
و جُنبان سایۀ مهتابیش،کمرنگ،
به خاک تیره گون برجا و نابرجا.
صدای غرّش رعدی مرا ناگه به خویش آورد.
رها شد شاخۀ دستم؛
بُزک ترسان به سویی جست و من چالاک،
کشیدم ریشه های خویش را از خاک؛
و سوی کوچه باغِ دیگری از شب روان گشتم،
دلم چون سایۀ مهتابیم غمناک.
***
نمودند و ربودند، آه!
کجا؟کی؟خوب یادم نیست.
دَوَد گهگاه
به لوحِ حسرتم زآن آشنا تصویر خطّی چند،
مِه اَندود و پریشان،می درخشد...می شود خاموش.
نپرسیدم
که من آن نقش خواب آلود را آیا
شبی درخوابهای ماتفام کودکی دیدم؟
و یا در عُمر و عالم های دیگر،پیش از این پیکر؟
گمانم باغ بود و باغ انبوهی.
نمی دانم،
و شاید بیشه ای در دامن کوهی.
شبی شاداب،
_شبِ شبها_
کشیده بر سرِ خود نازکِ نورانیِ مهتاب.
گریزان لحظه ها همسایۀ خواب و فراموشی.
سپهر آرام،
و من تنها در آن بیشه،روان با خویش و خاموشی.
سرم پرشور و دل بی تاب
و بر سازِ خموشی می زدم مضراب:
-«سلام ای شب!شبِ مهتابی ِ پاییز
سلام ای لحظه های خوب،سرشار از جمیل جاری هستی،
عیار خوشترین آمیزۀ هشیاری و مستی،
سلام ای خلوت پاکِ نجیب،ای ژرفناهای زلال حس و اندیشه
سلام ای باغ، ای بیشه.»
و باران نرم نرم از خیمه های روشن مهتاب می بارید.
و زیر گامهایم خش خش خشک خزان تر می شد وخاموش.
ومن پرشور و بی هیچ از شگفتی،باز:
-«ببار،ای روشنایِ پاک،
فرو ریز ای نخستین نم نم باران پاییزی
زلالت را بر این افتاده تر از خاک.»
و خود را مثل موجی از هوا،یا قطره ای باران،
و شاید تکّه ای از کوه، از شب، از فضا،احساس می کردم.
و روحم -در صمیم لحظه ها جاری-
چنان دمساز با روح طبیعت بود،
که از هر بود و باشندۀ دیگر،به او نزدیکتر بودم.
و در من موجی می زد شور
و از من می تراوید آن نشاط و نور.
و نجوای سکوتم سایه می افکند تا بس دور.
-«خوشا این لحظۀ پر نور و از سیّالۀ جانِ جهان لبریز،
خوشا این لحظۀ بشکوه برخورداری از بودن،
خوشا من،این من ناچیز،
خوشا ما : باغ، من ، مهتاب،
و روح کائنات و این شب بارانی پائیز.»
و آنگه کائنات از لذّت این مهربان پیغام،
گلش از گل به شادی می شکفت و برق می زد شوق در چشمش
و من غَنجِ دلش را می شنیدم خوب
و می دیدم سماع وشور او را در پس آن ظاهر آرام
که ناگه غم!...هجومی شوم و غافلگیر
و ناگه پرده دیگر کرد سازم _دردمند_از سوزِ پنهانی:
-«من امشب ازشما می پرسم،ای ارواحِ شادِ کائنات، آخر
چرا با این همه اِنس نجیب و آشناجانی،
مرا در جمع خود بیگانه می دانید؟
و این تصویرهای نازنین را در خلوص روشن باور
ندیده سیر،بیرحمانه و جاوید
به قعر ظلمتی بی روزنم رانید؟...»
و می دیدم که روحِ کائنات انگار در خود می گدازد گرم
و رو می پوشد، از بس شرم.
-«...و امّا این شکایت نیست،یا فریاد،یا زنهار
همین می پرسد این فرزندِ خاک اَزتان:
حکایت با که گوید،یا امانت با که بسپارد،
ز شومی های این نامادر عیّار؟
ز شومی های این فرزند و زنهار و امانت خوار؟
حکایت با که گویم من
در این سودایِ آب و آفتاب و خاک،
که من،این کمتر از خاشاک،
سبکتر از پر مرغان افسانه،
و بی آزارتر از روحِ پروانه،
به دوشِ این شتر کین پیر مادَندَر
گرانتر می نمایم زآن همه کوهان.
بیا ای نم نمِ بارانِ پائیزی
بشوی از روحِ این پروانه درد و گردِ اندوهان.»
***
نمودند وربودند،آه!
[دیگر هیچ یادم نیست.