غزل شمارهٔ ۸۳ قصد آن زلفین سرکش کردهام
قصد آن زلفین سرکش کردهام
خاطر از سودا مشوش کردهام
در ره عشقش میان جان و دل
منزل اندر آب و آتش کردهام
از وصالش تا طمع ببریدهام
با خیالش وقت خود خوش کردهام
از نسیم گلستان تا شمهای
بوی او بشنیدهام غش کردهام
کیش او بگرفته قربان گشتهام
تا نپنداری که ترکش کردهام
از دو لعل و از دو ابرو و دو زلف
گر امان یابم غلط شش کردهام
دل طلب کردم ز زلفش بانگ زد
کای عبید آنجا فروکش کردهام
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|